به گزارش خبرگزاری ایمنا، محمدحسن مردانی، داستاننویس اصفهانی در داستان کوتاه «سکانس آخر» با نگاهی متفاوت و روایتی جذاب، به این معضل اجتماعی پرداخته است:«کفر آدم را درمیآورند. به زمین و زمان گیر میدهند. از تابلوی سردر مغازهها که تبلیغ تجاری است بگیر تا لاک ناخن فلان دختر یا روفوی شلوار بهمان پسر. مثل سلاخها به جان فیلم میافتند و آنقدر از گوشهگوشه آن میزنند که عاقبت میشود شیرِ بییال و دم و اشکم؛ یک چیز بیسر و تَه که به لعنت خدا هم نمیارزد.
میگویم: «آخر پدرت خوب، مادرت خوب، این یکی که نه سر و شکلش سرخابسفیداب دارد، نه لباسش مارک و برچسب؛ جان عزیزت زیر سبیلی رد کن، بگذار برود پخش!»
ابرو بالا میاندازد که: «نُچ، مسئولیت دارد برادر! نمیتوانم.»
هرچه تقلا میکنم، به خرجش نمیرود. مرغش یکپا دارد، نه یعنی نه!
پایش را توی یک کفش کرده که نشان دادن تصویر واضحِ مصاحبهشونده خلاف قانون است و باید شطرنجی شود.
میگویم: «والا به پیر، به پیغمبر، خودش اجازه داده؛ تازه دستخط مکتوب هم گرفتهایم که بعدها نخواهد دبّه کند!»
باز، آسمان و ریسمان به هم میبافد که: «گیریم خودش راضی باشد، مردم که راضی نیستند. نشان دادن چهرهی معتاد، آن هم با آن شکل و قیافه ناجور، دل آدم را ریش میکند، عواطف مردم جریحهدار میشود.»
بیش از این، حوصله یکی به دو کردن ندارم. از روی صندلی بلند میشوم، کیف چرمیام را دست میگیرم و درب اتاق ناظر پخش را محکم به هم میکوبم: «خرِ ما از کُرگی دم نداشت؛ اصلا نمیخواهم پخش کنید، عطایش را به لقایش بخشیدم!»
توی راهرو سیما، هرچه فحش چهارواداری بلدم، نثار این جماعت کجفهم میکنم:«مردک بیسواد، کوتولهی فرهنگی، سانسورچیِ متحجر و...»
هنوز به در خروجی نرسیده، شمارهی سیروس را میگیرم و سیر تا پیاز ماجرا را تلفنی کف دستش میگذارم.
«نمیگذارند پسر! هرچه در گوششان میخوانم، زیر بار نمیروند. میگویند باید شطرنجیات کنیم تا مجوز پخش بدهند.»
مثل یخ وامیرود.
«شطرنجیام کنید؟! اینطوری که دیگر کسی نمیشناسدم، میشوم همان سیاهلشکر همیشگی!»
حرف دیگری نمیزند، انگار آنطرف خط، خوابش برده باشد.صدا میزنم: «هستی سیروس؟! میشنوی؟! میگویند اینطوری مجوز پخش نمیدهند، کلِ فیلم بایکوت میشود. متوجهی؟!»
چند دقیقهای سکوت میکند و بعد، مثل آنکه بغضش شکسته باشد، با صدای لرزان به حرف میآید:«این از بداقبالی من است مهندس! لب ساحل بروم، دریا خشک میشود. میدانم عاقبت این آرزو را به گور میبرم.»
دلم میلرزد، حال گریه دارم، میخواهم دلداریاش بدهم که «حالا فکرش را نکن، بالاخره یک راهی پیدا میکنیم» که گوشی قطع میشود و صدای بوق اشغال توی گوشهایم میپیچد.

روزهای آخر اردیبهشت، تلفن دفتر زنگ میخورد. از معاونت سیما است، مثل همیشه دستپاچه و دقیقه نودی. میخواهند برای بیستوششم ژوئن یک مستند درست و درمان داشته باشند، یک چیز دهانپرکن که هفتهی مبارزه با مواد مخدر، روی آنتن برود. تقویم را زیر و رو میکنم. ششم تیر، میشود بیستوشش ژوئن و آغاز هفته. با یک حساب سرانگشتی فقط چهل روز فرصت داریم. شانه بالا میاندازم: «نمیرسیم برادر، خمرهی رنگرزی که نیست! دست کم، سه ماه وقت میبرد تا یک چیز بهدردبخور تولید شود.»
به پر و پاچهام میپیچد: «پای آبرویمان درمیان است، یک کارش بکن! تو اینکارهای، گروهت هم، همه حرفهای و کاربلدند. بخواهی، یکماهه جمع و جور میشود.»
آنقدر هندوانه زیر بغلم میگذارد که عاقبت خام حرفهایش میشوم و قبول میکنم.
یکی دو هفته از پیشتولید کار گذشته و سناریو و لوکیشنها مشخص شدهاند که باز تلفن دفتر زنگ میخورد. علیزاده است، کارچاقکن شبکه؛ همانی که این نان را توی سفرهمان گذاشت. خوشوبش میکند، مثل همیشه یک مُشت تعریف و تمجید الکی به نافم میبندد و عاقبت، حرف یک سوژهی جالب را پیش میکشد، یک شخص عجیب که میتواند مستند را جذابتر کند.
«اسمش سیروس است، از آن عشق سینماها. باید ببینی پسر! برای خودش یکپا آکتور است. دو ماهی میشود که پایش به کمپ باز شده، دوست دارد مصاحبه کند. حرفهایش حکما شنیدنی باشد.»
آدرس کمپ را کف دست یادداشت میکنم. نزدیکیهای بهارستان است، کمپ ماده ۱۶، اطراف قلعهشور اصفهان.
فیلمبردار و معتاد همیشه حکم موش و گربه را داشتهاند، یکی دنبال شکار سوژه است و آن یکی پی حفظ آبروی بر باد رفتهاش. نمیخواهد توی لنز دوربین بیفتد و بیش از این، انگشتنمای خلق شود. سیروس اما با همهشان فرق میکند. اهلِ قایمباشکبازی نیست. شوق دیده شدن دارد. خودش را از لابهلای جمعیت بیرون میکشد، صاف و قبراق مقابل دوربین میایستد و سینه ستبر میکند که «من به شرطی مصاحبه میکنم که تصویرم را درست و واضح نشان بدهید. میخواهم همهی ایران، تماشایم کنند.»
هاج و واج، نگاهش میکنم. نکند سرِ کارمان گذاشته باشد؟! اول کمی به عقلش شک میکنم اما وقتی مقابل دوربین مینشیند و سر صحبت را باز میکند، خاطرجمع میشوم که علیزاده، پربیراه نگفته است. سیروس، اصلِ جنس است، همانی که میخواستم.
معطل پرسش و پاسخ نمیماند، خودش فوت و فن کار را از بر است. دوربین که روشن میشود، به حرف میآید و سفره دلش را باز میکند:«سینما از اول توی خونم بود، کشتهمردهاش بودم. صبحم با بهروز وثوقی شروع میشد و شبم به فردین ختم. کمتر فیلمی از زیر دستم قِسر درمیرفت. حتی وقتی کپه مرگم را میگذاشتم، تا خودِ صبح، خواب فیلم میدیدم. نه که فکر کنید کشتهمردهی فیلمهای طاغوتی بودمها، نه؛ آسیابم همهچیز خرد میکرد. همین «آژانس شیشهای» حاتمیکیا یا «مادر«علی حاتمی را پنجاه بار دیدهام. اصغرآقا هم که دیگر جای خود دارد، تاج سر ماست، مایهی افتخار مملکت. «دربارهی الی» و «جدایی نادر از سیمین»اش حرف ندارد. «فروشنده» و «قهرمان» هم همینطور. تلخ مینویسد، مثل چای، قهوه یا همین زهرماری که بلای جان من شده است. فیلم اگر تلخ باشد، اثرگذارتر است. مخاطب پایش تخمه نمیشکند، پفک نمیخورد، بستنی لیس نمیزند. میخ پرده میشود و هوش و حواسش سر جا میماند.»

افاضاتش درباره فیلم و سینما تمامی ندارد، از «میم مثل مادر» رسول ملاقلیپور میگوید که بعضش را ترکانده و یک روز تمام، سر خاک مادرش زار میزده تا «خیلی دور، خیلی نزدیک» رضا میرکریمی که پایش را به کویر خور و بیابانک باز کرده و صورتش زیر تیغ آفتاب، حسابی برنزه شده است.
حرفمان که گل میاندازد، نرمنرمک سر شوخی را باز میکنم: «شما با این فهم و کمالات از سینما، چطور فیلمساز نشدی آقاسیروس؟!»
حرفم را جدی میگیرد، آه سردی میکشد و ناگفتههای عمر چهل و اندی سالهاش را روی دایره میریزد.
«فیلم ساختن که نه آقامهندس! من عاشق بازیگری بودم، دوست داشتم آکتور سینما بشوم. حالا هر ژانری که شد. اکشن یا پلیسی، درام یا کمدی فرقی نمیکرد. مهم دیده شدن بود؛ اینکه کرور، کرور آدم مقابل پردهی سینما بنشینند و یکبند تشویقت کنند. نمیدانی چه صفایی دارد! سینما اما نالوطی است، انصاف و مروت ندارد. نقشها را به کسی میدهند که بر و رو داشته باشد، قیافهاش دلبری کند. من ولی از بد روزگار، از این مایهها، بهکل محروم بودم. قیافهام چنگی به دل نمیزد؛ کلهی طاس، دماغ عقابی و قد دیلاقی که فقط به درد دزد شدن میخورد.
دلم ولی روشن بود. ماهی چندبار راه اصفهان تا تهران را گز میکردم و پاپیچ این کارگردان و آن تهیهکننده میشدم، بلکه راه باز کنند و پایم به سینما باز شود. همه دست به سرم میکردند. به این صلاهِ ظهر به یک نقش کوچک هم راضی بودم. همهشان اما از دماغ فیل افتاده بودند، به کسی راه نمیدادند هنرش را نشان بدهد. دلرحمترینشان برای سیاهلشکری روی آدم حساب باز میکرد. سیاهلشکر که بازیگر نمیشود، میشود؟!»
سیروس بیدی نبود که به این بادها بلرزد. قرص و محکم پای کار ایستاده بود و آنقدر پاپی این نویسنده و آن کارگردان شده بود تا عاقبت کسی برایش راه باز کند و بگذارد جلوی دوربین برود، ولو برای یک نقش کوچک. روزگار اما خیال نداشت روی خوش نشان بدهد. از بدِ حادثه، یک رفیق ناتو سر راه سیروس سبز شده بود و با وعده و وعیدهای سرخرمن، حسابی سرکیسهاش کرده بود تا دار و ندارش را به باد فنا بدهد و دستش برای همیشه از این آرزوی محال کوتاه بماند.
«گفت: من یالوردی هستم یا مالوردی یا نمیدانم یک همچین اسمی. توی یکی از همین دفترهای سینمایی، گذرمان به هم افتاد. میگفت کارگردان است و یک متن درجهیک روی میز دارد که اگر تهیهکنندهی قابلی به تورش بخورد، همین روزها فیلمبرداری را شروع میکند. یکبند صغریکبری میچید و اراجیف تحویلم میداد. عاقبت هم رفت سر اصل مطلب و رک و پوستکنده تنگِ گوشم خواند که اگر میخواهم پایم به سینما باز شود و سری توی سرها دربیاورم، باید درِ جیب را شل کنم و چندصد میلیونی بِسلفم تا گرهی کار باز شود.
گفت: چه ایرادی دارد کسی هم اسپانسر کار باشد، هم بازیگر آن؟! یک تیر است و دو نشان. تازه اگر فیلم، خوب بفروشد، هرچه خرج کردهای، دو برابرش به جیبت برمیگردد.»
به اینجا که میرسد، دهانش خشک میشود، بغض امانش را میبرد و نم اشکی گوشهی چشمانش مینشیند. میخواهد دوربین را خاموش کنیم تا نفسی چاق کند و نای ادامه دادن پیدا کند.
یالوردی، بازیگر بود اما نه از آنهایی که سیروس انتظارش را میکشید. یک سیاهباز تمامعیار که برای این و آن، تور پهن میکرد و وسوسهی بازیگر شدن را عین کک به تن دختر و پسرها میانداخت تا دار و ندارشان را به تاراج بگذارند و حسرت سینما تا قیامِ قیامت به دلشان باقی بماند.
مردک حقهباز رفتهبود توی جلد سیروس، یک متن قلابی را به اسمِ سناریو به او قالب کرده بود و آنقدر درِ گوشش وز وز کرده بود که عاقبت سیروس، خام حرفهایش شده و چوب حراج به خانهی پدریاش زده بود.
«آن روزها دستم به دهانم میرسید آقامهندس! دم یک مغازهی تراشکاری، شاگردی میکردم. کار که عار نیست، مگر نمیشود هم نان زن و بچه را درآورد و هم بازیگر سینما بود؟! با زینت سهسالی میشد زیر یک سقف رفته بودیم. به همان خانهی پدری دستی کشیدیم و خرت و پرتهایمان را توی اتاقها چیدیم. شیک و امروزی نبود، اما فعلا کارمان را راه میانداخت تا کمکم پیازمان ریشه کند و بتوانیم یک جای بهتر دستوپا کنیم.
با بازیگر شدن من، مخالفتی نداشت، یک جورهایی خودش هم عشقِ فیلم بود، مخصوصا هندی و کرهای. فروختن خانه اما هیچ جوره توی کتش نمیرفت. میگفت: مگر از روی نعش من رد شوی! میخواهی اول جوانی، آتش به زندگیمان بیندازی و هست و نیستمان را به باد فنا بدهی؟! حرف، حالیاش نمیشد. خانه را دودستی چسبیده بود و وِل نمیکرد.
یالوردی برایم خطونشان کشیده بود که تا آخر ماه باید تکلیف را مشخص کنم. اگر اهل ریسک کردن نیستم، بیرودربایستی بگویم تا برود سراغ یک نفر دیگر و وقتش را تلف نکند.
شانس بعد از مدتها در خانهام را زده بود و اگر کممحلیاش میکردم، مرغ از قفس میپرید و دستم برای همیشه از بازیگری کوتاه میماند.»
سیروس دل را به دریا زده و خانه را شبانه قولنامه کرده بود؛ توی یکی از همان بنگاهیهای محل. پولش را هم خروسخوان صبح ریخته بود به حساب یالوردی تا بیش از این لفتش ندهد و هرچه زودتر شاهکار سینماییاش را کلید بزند. یالوردی اما توزرد از آب در آمده و همین که خرش از پل گذشته بود، زده بود به چاک. سیروس مانده بود و یک کوه غم و گوشه و کنایههای زن جوانش که تمامی نداشت.
«بدجور رودست خوردم آقامهندس! دار و ندارم را با حقهبازی از چنگم درآوردند. یک چشمم اشک بود و یک چشمم خون؛ اما تا زینت بود، باز میشد این کولهبار رنج را به دوش کشید. وقتی که رفت، دنیا پیش چشمم تیره و تار شد. هرچه به دست و پایش افتادم، زیر بار ماندن نرفت. دلش هیچجور با من صاف نمیشد. شال و کلاه کرد، چمدان بست و رفت خانه پدرش.

جای خالی زینت بدجور توی ذوق میزد، نمیشد آن همه تلخی را یکتنه تحمل کرد و دم نزد. تنهایی از پس آن همه غم و غصه برنمیآمدم آقامهندس! بچههای محل، قصه به گوششان رسیده بود. میخواستند لوطیگری به خرج دهند و نگدارند تنهایی و بیکسی، دمار از روزگارم دربیاورد. تا تخلیهی خانه، یکی دوماهی وقت گرفته بودم. شبها خانه را پاتوق میکردیم و با بچهها سرگرم تماشای فیلم میشدیم. اولش فقط دیدن فیلم بود، بعدتر یکیدوتا ناتو به جمعمان اضافه شدند و بساط ورق زدن و دود و دم گرفتن را هم گذاشتند. دود، آرامترم میکرد. خاطرهی تلخ رودست خوردن را برای چندساعتی از روح و روانم میشست.
ماههای اول، عملم سبک بود، تفریحی و گاه به گاه. نامهی دادگاه که آمد، دنیا روی سرم خراب شد. بعد از زخم کاری یالوردی، حالا زینت هم کمر به قتلم بسته بود. میگفت این زندگی دیگر یک پشیز هم نمیارزد. پدرش پیغام فرستاده بود که اگر میخواهم شکایت نکنند و پای مهریه و زندان وسط کشیده نشود، مثل بچه آدم بروم دادگاه و با یک امضای ناقابل، کار را فیصله دهم.»
زنها فرشتهاند. فرشتهها که میدان را خالی میکنند، سر و کلهی دیوها پیدا میشود. عملِ سیروسها بالا میرود، دود روی دود میآید و درد روی درد. یکجایی میرسد که دیگر دود هم کارساز نیست. باید سرنگ دست گرفت و تیغ تیزش را مستقیم توی رگها فرو برد تا دردهای استخوانسوز آرام بگیرد و تحمل زندگی ممکن شود. اینها را آرام و درگوشی باید گفت. نه بلند، طوری که به گوش سیروس برسد و نمک روی زخمش بپاشد. توی کمپ، امید حرف اول را میزند، خیلیها آمدهاند تا همهچیز را از نو بسازند. شاید هم ساختند، خدا را چه دیدهای؟!
حرفهای سیروس مثل پتک توی سرم سنگینی میکند: «این از بداقبالی من است مهندس! میدانم عاقبت این آرزو را به گور میبرم.»
به در خروجی صداوسیما که میرسم، پاهایم خشک میشود. تاب بیرون زدن ندارم. دلم جایی توی اتاق تنگ و تاریک ناظر پخش جامانده است. راه آمده را بهدو برمیگردم، خودم را پشت در اتاق میگذارم، دستگیره را میفشارم و مثل هوچیها بیآنکه در بزنم و اجازه بخواهم، مقابل چشمان مرد، قد علم میکنم.
«ببین برادر من، سیروس یکجورهایی ته خط است، تهِ تهِ خط. نه خانهای برایش مانده، نه اهل خانهای. حتما فیلم را دیدهای. همهی رویای این جوان، بازیگری بوده و سالهای آزگار دنبالش دویده، این مستند شاید تنها فیلمی باشد که میتواند تصویر او را روی قاب تلویزیون بنشاند و امید از دسترفتهاش را دوباره زنده کند.»
بیمبالاتی را به اوج میرسانم، چند قدم جلوتر میروم، چشم در چشم مرد میایستم و طوری که نفسهایم به صورتش بخورد، پی حرف را میگیرم:
«اصلا ببینم، شما چطور چهرهی قاتل و جاسوس و اوباش دمِ اعدام را نشان میدهید اما این یکی، مجوز پخش ندارد؟!»
خودش را عقب میکشد، سر شانهام میزند و بیخیالِ آتشی که درونم گُر میکشد، لبخند میزند:
«خب اینها که میگویی قرار است اعدام شوند دیگر؛ وقتی نیستند که حفظ آبرویشان توجیهی ندارد!»
خونم به جوش آمده است. از خشم دندانقروچه میکنم: «پس حکما سیروس هم باید بمیرد تا به آرزویش برسد!»
یکی از همان خندههای همیشگی را تحویلم میدهد و متلک میپراند: «حالا تو چرا کاسهی داغتر از آش شدهای مهندس؟! خیلی جدی گرفتهای، کمی آرام باش، ریلکس ریلکس!»
این بار درب اتاقش را آرام میبندم. بی هیچ سر و صدایی، طوری که خودش هم متوجه رفتنم نشود. همهی مسیر ساختمان سیما تا خروجی پارکینگ را یکنفس زمزمه میکنم: «آرام باش مرد، ریلکس ریلکس!»
چندساعتی توی خیابان پرسه میزنم و دم غروب از سر گرسنگی، کنار یکی از ساندویچیها میایستم تا درد معده را چاره کنم. هنوز لقمه اول را قورت ندادهام که تلفن همراهم زنگ میخورد. گوشی را جواب می دهم. علیزاده است، میگوید: «یک سری به کمپ بزن؛ انگار سوژهات کار خودش را ساخته است!»
نظر شما