به گزارش خبرگزاری ایمنا، مسجد قرار است جایی باشد برای نزدیکتر شدن آدمها به خدا؛ جایی که درهایش به روی همه باز باشد و کسی به خاطر ظاهر، شرایط زندگی یا تفاوتهایش احساس غریبی نکند، اما اگر رفتار آدمهای مسجد، یک نوجوان را از همان جایی که باید مأمنش باشد فراری بدهد، دیگر مسئله فقط رفتار چند نفر نیست؛ مسئله، فاصله گرفتن از فلسفهای است که مسجد برای آن ساخته شده است. «مسجد ممنوعه» نوشته محسن ذوالفقاری، دقیقاً دست روی همین نقطه حساس میگذارد.
داستان از یک نوجوان ویلچری آغاز میشود، اما خیلی زود از یک ماجرای شخصی فراتر میرود. دو شخصیت اصلی داستان، مخاطب را وارد فضای مسجدی میکنند که قرار است محل آرامش و ارتباط با خدا باشد، اما رفتار برخی آدمهای آن، تصویری کاملاً متفاوت میسازد؛ آدمهایی که آنقدر خودشان را صاحب مسجد و متولی حقیقت میدانند که گاهی فراموش میکنند قرار نیست مسجد ملک شخصی آنها باشد.
ذوالفقاری برای بیان این نقد، سراغ لحن مستقیم و خطابهای نرفته است. خبری از فصلهای طولانی نصیحت و جملههای سنگین اخلاقی نیست. نویسنده حرفش را وسط داستان میزند؛ با موقعیتهایی که گاهی خندهدارند و گاهی تلخ. مخاطب ممکن است با کارهای اشی و محمدجواد بخندد، اما در ادامه همان خنده تبدیل به یک سؤال جدی میشود، اینکه نکند ما هم ناخواسته از همان آدمهایی باشیم که دیگران را از مسجد و دین دور میکنیم؟
همین ویژگی، «مسجد ممنوعه» را از یک داستان ساده درباره مسجد و یک نوجوان دارای معلولیت جدا میکند. نوجوان ویلچری در این داستان تنها یک شخصیت نیست؛ حضور او بهانهای است برای دیده شدن مسئلهای بزرگتر؛ مسئله برخورد ما با آدمهایی که قرار است درهای مسجد برایشان باز باشد، اما گاهی رفتارهای ما به آنها میگوید که اینجا جای شما نیست.
نقطه قوت دیگر کتاب، روان بودن روایت است. مخاطب با یک داستان خشک و آموزشی روبهرو نیست و شخصیتها در فضایی حرکت میکنند که امکان همذاتپنداری و همراه شدن با ماجرا را فراهم میکند. همین روایت داستانی موجب میشود پیام کتاب مستقیم به مخاطب تحمیل نشود؛ بلکه در خلال اتفاقها، خودش را نشان دهد.
«مسجد ممنوعه» در نهایت درباره یک مسجد خاص نیست؛ درباره مسجدهایی است که ممکن است با رفتار آدمهایشان ممنوعه شوند. جایی که قرار بوده آدمها را به خدا نزدیک کند، اما برخوردهای نادرست، تحقیر یا تنگنظری، کسی را از آن دور میکند. شاید به همین دلیل، کتاب بعد از تمام شدن هم مخاطب را رها نمیکند، چرا که سؤالش فقط درباره آنها نیست، درباره «ما» هم هست.
«مسجد ممنوعه» نوشته محسن ذوالفقاری و منتشرشده از سوی نشر سیمرغ، داستانی است که میتوان آن را خواند، با بعضی لحظههایش خندید و در نهایت با یک سؤال جدی کتاب را بست، اینکه مسجد قرار است آدمها را به خدا برساند یا ما گاهی خودمان جلوی این راه را میگیریم؟
نظر شما