به گزارش خبرگزاری ایمنا از البرز، خورشید هنوز وسط آسمان بود، که مسیرهای منتهی به محل برگزاری رزمایش «جانفدا» رنگ دیگری به خود گرفت. آدمها از راه میرسیدند؛ آرام، بیادعا و بیهیاهو. بیشترشان چهرههایی آشنا بودند؛ همان مردمی که هر روز در خیابانها، بازار، محل کار و محلههایشان دیده میشوند؛ آدمهایی معمولی با زندگیهایی معمولی و البته دشواریهایی که بخشی از روزمرگیشان شده است.
اما آن روز، آمده بودند تا حرف دیگری بزنند؛ حرفی که نیازی به شعارهای پیچیده نداشت؛ اینکه برای دفاع از سرزمینشان، خودشان را کنار نمیکشند.
در راه، همراه گروهی از بسیجیان محله به سمت محل رزمایش حرکت کردم. هرچه جلوتر میرفتیم، جمعیت فشردهتر میشد. حتی برای رسیدن به سکوی اصلی و محل سخنرانی، مسیری که در روزهای عادی کوتاه به نظر میرسید، حالا به راهی طولانی تبدیل شده بود. جمعیت آنقدر زیاد بود که گاهی باید از میان آدمها راه باز میکردیم تا بتوانیم خودمان را به محل اصلی برسانیم.
در میان این ازدحام، صحنههایی بود که شاید بیش از هر سخنرانی، حال و هوای آن روز را روایت میکرد؛ مادرانی که نوزادشان را در آغوش گرفته بودند و آمده بودند، پدرانی که دست کودکانشان را گرفته بودند و کودکانی که با اسلحههای اسباببازی، شبیه سربازان کوچک، میان جمعیت قدم میزدند.
برای آنها شاید «جانفدا» فقط یک عنوان برای یک رزمایش نبود؛ فرصتی بود برای حضور.
حتی بر سر اینکه چه کسی در گردانها حضور داشته باشد و چه کسی در صف رژه مقابل مسئولان بایستد، رقابت شکل گرفته بود. البته از جنس دعواهای پرتنش و درگیری نبود؛ بیشتر شبیه یک رقابت دوستانه بود برای اینکه هرکس سهم بیشتری از این حضور داشته باشد. انگار هرکس میخواست بگوید «من هم هستم».
جمعیت اما فقط در محل اصلی رزمایش متمرکز نبود. موج آدمها در مسیرها ادامه داشت و هر لحظه بر شمار حاضران افزوده میشد. در نهایت حدود ۱۱۰ هزار نفر در این برنامه حضور یافتند؛ جمعیتی که نزدیک به پنج ساعت در محل رزمایش ماندند.
بعد، باران جدیتر شد.
قطرههای باران ابتدا آرام بودند، اما کمکم شدت گرفتند. باد هم به آنها اضافه شد و در مقاطعی بارش حالتی شبیه تگرگ پیدا کرد. لباسها خیس میشد، زمین گلآلود میشد و حرکت در میان جمعیت دشوارتر؛ اما خبری از رفتن نبود.
آدمها مانده بودند.
شاید خیس شدن زیر باران، سادهترین سختی آن روز بود. چیزی که در نگاه بسیاری از حاضران دیده میشد، تحمل سختی برای ماندن بود؛ ایستادنی که قرار نبود راحت باشد.
آنجا، آدمهایی از گروهها و نسلهای مختلف کنار هم ایستاده بودند؛ هرکدام با زندگی، دغدغه و مشکلات خودشان. شاید همه در جزئیات یکسان فکر نمیکردند و هرکدام نگاه خودشان را به زندگی داشتند، اما آن روز یک نقطه مشترک میانشان وجود داشت: ایران.
همین نقطه مشترک بود که آنها را ساعتها در یک مسیر و زیر یک آسمان نگه داشت.
«جانفدا» برای بسیاری از حاضران، فرصتی بود تا نشان دهند ایران را فقط در روزهای آسان دوست ندارند. آنها آمده بودند تا بگویند اگر قرار باشد برای سرزمینشان کاری انجام دهند، حاضرند بخشی از آسایش خود را کنار بگذارند؛ حتی اگر سهمشان از آن روز، چند ساعت ایستادن زیر باران باشد.
در میان جمعیت، چهرههای زیادی بود که شاید در نگاه اول هیچ ویژگی متفاوتی نداشتند؛ همان مردم کوچه و خیابان، همانهایی که صبحها برای رسیدن به محل کار از خانه بیرون میزنند و شب با هزار دغدغه به خانه برمیگردند.
اما آن روز، همین آدمهای معمولی، یک تصویر متفاوت ساختند.
تصویر جمعیتی که با وجود باران و باد، میدان را ترک نکرد؛ مادری که نوزادش را در آغوش گرفته بود، کودکی که اسلحه اسباببازی در دست داشت، جوانی که برای ایستادن در صف رژه اشتیاق داشت و مردمی که ساعتها در کنار یکدیگر ماندند.
رزمایش پنج ساعت طول کشید؛ اما آنچه در آن پنج ساعت دیده شد، فقط یک برنامه نظامی نبود. برای حاضران، فرصتی بود برای نشان دادن اینکه در روزهای سخت هم میتوان ایستاد.
باران میبارید و جمعیت هنوز ایستاده بود.
شاید سادهترین روایت از آن روز همین باشد؛ ۱۱۰ هزار نفر آمدند، پنج ساعت ماندند و حتی باران هم نتوانست آنها را از میدانی که برایش آمده بودند، برگرداند.
نظر شما