روایت همسرانه از مردی که ماموریت‌هایش پایانی نداشت

دوسال از شهادت عباس نیلفروشان در ضاحیه بیروت می‌گذرد، اما برای خانواده او زمان متوقف شنده است، هر روز با خاطره مردی می‌گذرد که از نوجوانی راه جبهه را در پیش گرفت، بارها مجروح شد، پدر سه فرزند بود و سرانجام در کنار سیدحسن نصرالله به شهادت رسید.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، جنگ برای شهید حاج‌عباس نیلفروشان از میدان‌های مین و خاکریزهای جبهه آغاز نشد؛ از همان روزهایی شروع شد که هنوز دانش‌آموز دوره راهنمایی بود و نام انقلاب را با شوقی کودکانه اما جدی دنبال می‌کرد. آن‌قدر در فعالیت‌های انقلابی حضور داشت که مدیر مدرسه از پدرش خواست دیگر فرزندش را به مدرسه نفرستد و تنها برای امتحان‌ها حاضر شود.

آن روزها کسی نمی‌دانست این نوجوان اصفهانی، سال‌ها بعد از کوچه‌های شهرش عبور خواهد کرد، هشت سال از جوانی‌اش را در جبهه خواهد گذراند، بارها مجروح خواهد شد، مسئولیت‌های مختلف نظامی را تجربه خواهد کرد، درس را در میانه جنگ نیمه‌تمام خواهد گذاشت و سال‌ها بعد دوباره پشت میز دانشگاه خواهد نشست؛ در کنار همسر، فرزندان و مأموریت‌هایی که پایانشان معلوم نبود.

اما هیچ‌کس تصور نمی‌کرد آخرین فصل این زندگی در ضاحیه بیروت نوشته شود؛ جایی که دو سال پیش، نام عباس نیلفروشان در کنار نام سیدحسن نصرالله برای همیشه در حافظه مقاومت ثبت شد.

از اصفهان تا بیروت، زندگی مردی که ماموریت‌هایش پایانی نداشت

از نیمکت مدرسه تا خاکریز

عباس در سال ۱۳۴۵ در خانواده‌ای مذهبی و انقلابی در اصفهان متولد شد؛ خانواده‌ای که فضای آن با مفاهیم دین، انقلاب و مبارزه گره خورده بود. هنوز انقلاب اسلامی به پیروزی نرسیده بود که او با همان سن‌وسال کم، وارد فعالیت‌های انقلابی شد.

مدرسه برای او فقط محل درس خواندن نبود. خیابان‌های اصفهان و فضای پرالتهاب آن روزها، بخشی از مدرسه دیگری بودند که عباس در آن درس مسئولیت و ایستادگی می‌آموخت، فعالیت‌هایش آن‌قدر جدی شد که مدیر مدرسه با پدرش صحبت کرد و از او خواست فرزندش دیگر برای حضور روزانه به مدرسه نیاید و تنها در زمان امتحانات حاضر شود، اما انقلاب که پیروز شد، فصل تازه‌ای از زندگی عباس آغاز شد؛ فصلی که خیلی زود رنگ خاک و باروت گرفت.

با شروع جنگ تحمیلی، عباس هنوز به سن قانونی اعزام نرسیده بود. شناسنامه‌اش را دستکاری کرد تا سنش بیشتر نشان داده شود و بتواند راهی جبهه شود.

سال‌های دفاع مقدس برای او فقط هشت سال تقویمی نبود؛ بخشی از هویت و جوانی‌اش بود. بارها مجروح شد، به خانه بازگشت، زخم‌ها را تاب آورد و دوباره به جبهه رفت. با وجود سن کم، مسئولیت‌هایی در تیپ و گردان بر عهده گرفت و تجربه جنگ، خیلی زود او را از یک نوجوان به فرمانده‌ای جوان تبدیل کرد.

زندگی‌ میان مأموریت، درس و خانواده

پایان جنگ، پایان راه عباس نبود. وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد، اما زندگی شخصی‌اش نیز همزمان مسیر خود را پیدا می‌کرد، همسر شهید عباس نیلفروشان در این ارتباط می‌گوید: «سال ۱۳۶۹ عقد کردیم، در روزهایی که او همزمان چند زندگی را پیش می‌برد؛ کار، مأموریت و تحصیل. جنگ سال‌ها پیش درس را از او گرفته بود و حالا تصمیم داشت آنچه را نیمه‌تمام مانده بود، دوباره دنبال کند.»

سال ۱۳۷۱ زندگی مشترک آغاز شد و چند روز مانده به بهار سال ۱۳۷۲، زهرا به دنیا آمد؛ نخستین فرزند خانواده، خانه‌ای که تا آن روز تنها برای دو نفر بود، حالا صدای کودکانه‌ای داشت؛ اما مأموریت‌ها همچنان ادامه داشتند.

زهرا هنوز کمتر از دو سال داشت که خانواده به دلیل یکی از مأموریت‌های عباس راهی تهران شدند. برای خانواده‌ای که به اصفهان و خانواده‌هایشان وابسته بودند، زندگی در تهران آسان نبود. مدتی بعد، قبولی عباس در چند رشته دانشگاهی در تهران و اصفهان، مسیر بازگشت به شهر را فراهم کرد و او رشته علوم سیاسی دانشگاه اصفهان را انتخاب کرد.

باز هم درس، باز هم مأموریت، باز هم خانواده و باز هم جاده. بعدتر برای ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد راهی تهران شد. خرداد سال ۱۳۸۰، خانواده این بار با سه فرزند به تهران رفتند. زندگی دیگر شکل دیگری پیدا کرده بود؛ سه فرزند، کار، مأموریت و مردی که تصمیم داشت در کنار همه این مسئولیت‌ها تحصیلش را نیز ادامه دهد.

از اصفهان تا بیروت، زندگی مردی که ماموریت‌هایش پایانی نداشت

لبنان؛ مأموریتی که خانواده را هم با خود برد

خاطرات آن‌ سال‌ها از جلوی چشمانش رژه می‌رود، زمانی که در سال ۱۳۸۷ به همراه عباس راهی لبنان شدند: «مأموریت این بار با مأموریت‌های قبلی فرق داشت، زهرا دانش‌آموز سال دوم دبیرستان بود و پسرها در دوره ابتدایی تحصیل می‌کردند. ترک اصفهان، دور شدن از خانواده‌ها، تحصیل فرزندان در کشوری دیگر و آغاز زندگی در سرزمینی که برایمان ناشناخته بود، تصمیم ساده‌ای نبود، اما تصمیم گرفتیم در این ماموریت همراه او باشیم.»

عباس در آن زمان معاون عملیات نیروی زمینی بود و در کنار شهید حاج‌محمدرضا زاهدی فعالیت می‌کرد، بیروت برای خانواده نیلفروشان فقط یک مقصد جغرافیایی نبود؛ تجربه‌ای تازه از زندگی بود. خانه، مدرسه، مأموریت، دلتنگی و غربت، همه در کنار هم قرار گرفتند.

همسر حاج‌عباس می‌گوید: آنها سختی سفر را به جان خریدند، چون می‌دانستند جهاد برای عباس افضل اعمال است.

سوگ او تنها روایت یک فقدان خانوادگی نیست

حالا دو سال از آن روز گذشته؛ از روزی که ضاحیه بیروت، یک بار دیگر شاهد شهادت مردانی شد که سال‌ها در میدان‌های مختلف مقاومت ایستاده بودند عباس نیلفروشان و سیدحسن نصرالله در کنار یکدیگر به شهادت رسیدند؛ دو نام که برای خانواده‌هایشان فقط یک نام در خبرها نبودند، بلکه بخشی از یک زندگی بودند.

برای خانواده نیلفروشان، آن روز فقط خبر شهادت یک فرمانده نبود؛ خبر بازگشت مردی بود که تمام عمرش را میان مأموریت و خانه تقسیم کرده بود،

مردی که یک روز نوجوانی‌اش را با تغییر سن به جبهه رسانده بود، سال‌ها بعد همسر و فرزندانش را با خود به لبنان برده بود و سرانجام همان سرزمین، آخرین ایستگاه زندگی‌اش شد، اما سوگ او، تنها روایت یک فقدان خانوادگی نیست.

صدای همسرش در سوگ او، انگار روایت سال‌ها انتظار است؛ انتظار همسرانی که به رفتن عادت می‌کنند، اما هیچ‌وقت به بازنگشتن عادت نمی‌کنند، او هنوز از «انتظار» حرف می‌زند؛ از اینکه نمی‌خواهد باور کند این روزها پایان راه عباس بوده است، از اینکه می‌خواهد تصور کند این روزهای تلخ فقط یک کابوس است.

/

شعری برای رهبر شهید و آخرین بدرقه

در میان روایت‌های باقی‌مانده از شهید نیلفروشان، شعری که برای رهبر انقلاب سروده بود نیز جای خود را دارد؛ شعری که حالا معنای دیگری پیدا کرده است، او برای رهبر شهید انقلاب شعر می‌سرود و خانواده‌اش پس از شهادتش، از آرزویی می‌گویند که سال‌ها با آن زندگی کرده بودند؛ اینکه پرچم اسلام را به دست صاحب‌الزمان(عج) بسپارد.

حالا دو سال گذشته است، دو سال از روزی که خانواده، جای خالی او را به خانه آوردند، دو سال از روزی که ضاحیه بیروت نام عباس نیلفروشان را در کنار نام سیدحسن نصرالله ثبت کرد، اما برای خانواده، زمان با تقویم جلو نمی‌رود، با خاطره جلو می‌رود.

کد مطلب 1007986

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.