به گزارش خبرگزاری ایمنا، چهار روز از جنگ دوازده روزه گذشته بود که تلفن نادعلی براتی پشت سرهم به صدا درآمد. هواپیماهای دشمن بر فراز اصفهان میگذشتند و کانالهای ایتا در انتشار خبر حمله به مراکز مختلف رقابت میکردند اما برای نادعلی براتی نگاه به یک نقطه از اصفهان بود؛ همانجا که حدس میزد پسرش، محمد، آنجاست:«وقتی دیدم افراد مختلف میآیند منزل و میروند، فهمیدم اتفاقی برای پسرم افتاده»
هنوز کسی نگفته بود محمد چه شده است اما نادعلی فهمیده بود. شاید سالها فرماندهی به او آموخته بود اتفاقی افتاده است. فقط باید منتظر ماند.
از او میپرسم از محمد چه چیزی پیدا شد، پاسخ کوتاهتر از آن است که بتوانم برایش آماده باشم:«یک انگشتر، یک دسته کلید و مقداری از ریش. همین.»
برای فهمیدن محمد، درباره او میپرسم، پدر مرا به سال ۱۳۶۷ میبرد.: «محمد همان سال به دنیا آمد. من درگیر عوارض شیمیایی بودم و پزشکان توصیه کرده بودند فرزند دیگری نداشته باشیم. میگفتند ممکن است فرزندمان دچار مشکل شود. اما محمد آمد. با بیماریهای ریوی و مشکلات چشمی. نگران محمد بودیم. اما بزرگ شد. مرتب از من میپرسید. درباره عملیاتها. درباره آدمها. درباره ایران. در نوجوانی وارد فعالیتهای فرهنگی شد؛ در یادواره شهدا حضور داشت. با بسیج همراه بود و به اتفاق هم هر سال با راهیان نور راهی مناطق عملیاتی میشدیم.»
لابد محمد میخواست بداند پدرش کجا ایستاده است. چه کسانی کنار او بودند و چرا بعضیها برنگشتند.

حاجآقا براتی برایم توضیح میدهد: «همیشه به من میگفت حیف بابا که تو شهید نشدی، حالا دعا کن من شهید شم. محمد بعد از دبیرستان وارد دانشگاه امام حسین(ع) شد و سپس سپاه. یک روز از من پرسید بین نیرویزمینی و هوافضا کدام را انتخاب کنم. هوافضا را پیشنهاد دادم.»
محمد پذیرفت. آموزش دید. متخصص شد. مسئولیت گرفت و درخشید و خانواده خبر نداشتند. آنها فقط بارها از او شنیده بودند: «دعا کنید من شهید شم.»
فرمانده، آخرین راهیان نور محمد، را عجیب میداند و میگوید: «نزدیک به هزار نفر را به مناطق عملیاتی جنوب برد. همراهش بودم. به فکه رسیدیم. من همراهش بودم. محمد از همه حلالیت خواست. از آنها خواست برایش دعاکنند. برای شهادت.»
آخرین سفر راهیان نور محمد، برای پدر حالا شبیه بخشی از وصیت نانوشته اوست.
نادعلی براتی در نخستین روزهای انقلاب، نوجوانی بود که از احمدآباد درچه راهی کردستان شد و سپس به جبهه جنوب. در آبادان و کوی ذوالفقاریه جنگید، در محاصره آبادان حضور داشت و بعدها در عملیاتهای مختلف، مسئولیتهای فرماندهی را پذیرفت. جنگ اما با سرعت پیش میرفت؛ فتحالمبین، بیتالمقدس، رمضان و والفجرهای پیاپی. در این میان، مسئولیت او هم مدام تغییر میکرد. هرچه جنگ جلوتر میرفت، او را فقط مجروحتر نمیکرد؛ مسئولترش هم میکرد.
وقتی به خیبر میرسیم، لحن حاجآقا براتی تغییر میکند. از روزی در خیبر میگوید که خرازی آمد کنارش، خداحفظتان کند، شنید و از هم جدا شدند؛ لحظاتی بعد، جلوی چشم او انفجار نزدیک خودرو، دست حاج حسین را قطع کرد.
از طلائیه هم میگوید. از آتش سنگین. از نیروهایی که حاضر نبودند عقب بروند. از شبی که شرایط به جایی رسید که بعضی نیروها مهمات و تجهیزات کافی نداشتند، اما باز هم ماندند.
از او میپرسم فرماندهی در جنگ چه معنایی داشت، میگوید: «فرمانده کسی نبود که پشت نیروها بایستد و دستور بدهد. باید جلوتر از آنها میایستاد. باید خطر را میپذیرفت. باید همان جایی میبود که از دیگران انتظار ایستادن داشت. درست مثل فرمانده ما، حاج حسین خرازی.»
او از کربلای ۵ میگوید: « تو همین عملیات گردانمون وارد شد و شیمیایی شدیم. دو سه ماهی بستری و تحت مداوا بودم.»

اواخر سال ۱۳۶۶، حاجآقا براتی به منطقه یکم دریایی در خلیج فارس مأمور شد. چند ماه بعد، در ۲۹ فروردین ۱۳۶۷، درگیری مستقیم با نیروهای آمریکایی در خلیج فارس رخ داد؛ درگیری که او در جریان آن مجروح شد و دو نفر از همراهانش به شهادت رسیدند. خودش بعد از آن، بیش از یک سال را درگیر بستری و درمان گذراند.
وقتی از او درباره تفاوت آن روزها با جنگ امروز میپرسم، پاسخ را نه از موشک و تجهیزات، که از فاصلهای شروع میکند که آن زمان میان رزمنده و دشمن وجود داشت:« آن زمان ما پیشرفتهترین تجهیزات را نداشتیم. حتی موشکی نداشتیم که بخواهیم ۵۰ یا ۱۰۰ کیلومتر آن طرفتر ارتش عراق را بزنیم. همین محدودیت باعث میشد در خلیج فارس، مقابله در فاصله نزدیک انجام شود؛ با تجهیزاتی که در اختیار داشتند. آن روزها در خلیج فارس، سلاحهایی مانند کاتیوشا در دسترس بود و رزمندگان ناچار بودند برای مقابله، به دشمن نزدیک شوند. اما امروز، تصویر دیگری از همان میدان شکل گرفته است؛ میدانی که در آن اوج اقتدار ایران را نشان میدهد با انواع موشک و توان نظامی داخلی.»
برای فرماندهی که یکبار در خلیج فارس از فاصله نزدیک با دشمن درگیر شده، یادآور روزهایی است که خودش در خط مقدم ایستاد و زخمی برگشت، و سالهایی که نسلی از فرزاندانشان، با تجربه و تجهیزاتی متفاوت، همان جغرافیا را تجربه کرد.
براتی وقتی به درگیری امروز دشمن در خلیج فارس اشاره میکند، میگوید: «همین شهدا بودند که در هشت سال دفاع مقدس ریخته شدند و فداکاری کردند و جانفشانی کردند و تجربهها یکی پس از دیگری از خودشان به یادگار گذاشتند که امروز دشمن به خاک سیاه نشسته است.»
وقتی محمد سالها بعد درباره خلیج فارس از پدر سؤال میکرد، شاید نمیدانست ایستادگی رمز همه عملیاتهاست چون پای ایران در میان است، اما این را مطمئنم، محمد، ادامه راهی بود که پدر سالها پیش آغاز کرده بود.
پدر، جنگ را به پسر روایت کرد، پسر، روایت را زندگی کرد، حاج آقا براتی از میدانهای جنگ عبور کرد و پسر از میان روایتهای او قد کشید و سرانجام، پدر ماند و انگشتری که هر بار نگاهش میکند پسر به او لبخند میزند. اینبار، فرمانده به پسرش اقتدا کرده بود.

گزارش از عاطفه علیان
نظر شما