به گزارش خبرگزاری ایمنا از کرمانشاه، هفته دفاع مقدس فقط یادآور سالهایی نیست که صدای جنگ از جبههها میآمد؛ گاهی باید برای فهم معنای آن سالها، به خانهای رفت که هنوز جای یک پدر در آن خالی است. سردار شهید جعفر کهریزی در روز یازدهم شهریور، در جریان حملات به مواضع هوافضای سپاه در کرمانشاه به شهادت رسید؛ از آن روز، صدای قدمهای او از خانه رفت، اما رد پایش در خاطرات همسر، نگاه فرزندان و خانوادهاش باقی میماند.
دفاع مقدس برای بسیاری در عکسهای قدیمی، نام عملیاتها و خاطرات رزمندگان خلاصه شده است، اما برای خانوادههایی همچون خانواده شهید جعفر کهریزی، دفاع از وطن هنوز یک خاطره دور نیست، بلکه واقعیتی است که بهتازگی با آن روبهرو شدهاند. آنها با جای خالی پدر، با قاب عکس روی دیوار و با کودکی که هنوز آغوش پدر را میخواهد، معنای دیگری از ایستادگی را زندگی میکنند.
شهید جعفر کهریزی برای فرزندانش پیش از آنکه فرمانده و رزمنده باشد، پدر بود. سه فرزند دارد؛ پرنیا که حالا بخشی از دلتنگیاش را با کلمات روایت میکند، حسین که در نبود پدر آرامآرام مسئولیتپذیرتر شده و بیشتر حواسش به خانه است و احسان، کوچکترین فرزند خانواده که هنوز پدر را با زبان کودکانه خودش، با آغوشش به یاد میآورد.
خانه حالا همان خانه است، اما یک صدا کم دارد؛ صدای مردی که وقتی وارد میشد، حضورش برای خانواده عادی و آشنا بود. حالا در باز میشود، اما جعفر از آن وارد نمیشود. جای خالی او را نمیشود با هیچ چیز دیگری پر کرد؛ فقط میشود با خاطرهها کنارش زندگی کرد.
خانواده میگویند احسان وقتی پدر در خانه بود، عادت داشت در آغوش او بخوابد. شاید برای همین، قاب عکس پدر برای او فقط یک تصویر نیست. هنگام گفتوگو با خانواده، احسان آرام خودش را به قاب عکس پدر رساند، مقابل تصویر پدر دراز کشید و خوابش برد؛ انگار برای کودکی که هنوز مفهوم رفتن همیشگی را نمیداند، همان عکس نزدیکترین چیزی بود که میتوانست جای آغوش پدر را بگیرد.

این صحنه، شاید سادهترین تصویر از ادامه یک روایت باشد؛ روایتی که در سالهای دفاع مقدس با پدران و مادران بسیاری آغاز شد و امروز در خانه فرزندان شهدا ادامه پیدا میکند. نسلی رفت تا از خانه و سرزمینش دفاع کند و نسلی دیگر، سالها بعد، با قاب عکس همان پدران بزرگ میشود.
حسین هم حالا در خانه بیشتر دیده میشود. پسر بزرگتر خانواده، بیآنکه کسی از او خواسته باشد بزرگ شود، آرامآرام بخشی از مسئولیتهای عاطفی خانه را میفهمد. نبود پدر برای او فقط یک دلتنگی نیست؛ تجربه زودهنگام روزهایی است که باید بیشتر مراقب مادر، خواهر و برادر کوچکترش باشد.

اما در میان این سکوت خانوادگی، پرنیای سیزدهساله حرفهای دیگری دارد؛ حرفهایی که از دلتنگی پدر شروع میشود و به آینده میرسد.
از دلتنگی پدر تا عهدی برای ادامه راه او
پرنیا حرفهایش را با شعر آغاز میکند؛ شعری درباره رفتن، درباره کسی که ناگهان از زندگی میرود و جای خالیاش میماند: «یک لحظه زندگی تو از دست میرود / وقتی کسی که هستی تو هست میرود». چند کلمه کافی است تا معلوم شود آنچه برای دیگران شاید یک روایت از شهادت باشد، برای او قصه رفتن پدر است؛ پدری که هنوز در ذهن و زندگی دخترش حضور دارد.
اما پرنیا در همان حال که از دلتنگی پدر میگوید، در سوگ متوقف نمیشود. حرفهایش خیلی زود رنگ دیگری میگیرد؛ از مردم ایران میگوید، از دشمن و تهدیدهایی که به باور او متوجه کشور است و از اینکه نباید تصور کرد با شهادت پدر او و دیگر شهدا، راهشان تمام شده است.
او از پدرش میگوید که برایش همیشه زنده خواهد ماند و تاکید میکند خودش هم میخواهد مسیر او را ادامه میدهد؛ با درس خواندن، ساختن آینده و ایستادن در برابر آنچه دشمن میداند. صدای پرنیا میان دلتنگی دخترانه و حرفهای محکم یک نوجوان در رفتوآمد است؛ گاهی از نبودن پدر میگوید و گاهی چنان از آینده حرف میزند که انگار میخواهد ثابت کند رفتن پدر، پایان قصه او نیست.

پیام پرنیای سیزدهساله هم به مردم ایران هم روشن است؛ از نگاه او، آنچه دشمن میخواهد فقط گرفتن یک نفر یا یک نقطه نیست، بلکه آسیب زدن به هویت و انسجام کشور است و راه مقابله با آن، حفظ وحدت و ادامه دادن مسیری است که پدرش برای آن ایستاد. پرنیا در پایان، دوباره به پدر برمیگردد؛ به مردی که حالا دیگر نمیتواند دستش را بگیرد، اما هنوز میتواند مسیر زندگی دخترش را تعیین کند.
حرفهای پرنیا در هفته دفاع مقدس، معنای دیگری پیدا میکند؛ دختری که پدرش را از دست داده است اما به جای آنکه روایتش را فقط با سوگ تمام کند، از آینده حرف میزند؛ از درس خواندن، ساختن و ادامه دادن مسیری که به گفته خودش پدرش به آن باور داشت.

مادر اما وقتی از فرزندش حرف میزند، کمتر از میدان و مسئولیت میگوید. دیگران او را سردار، رزمنده و شهید مینامند، اما برای مادر، پیش از همه همان پسری است که درست، باایمان، مهربان و فداکار بود و دلبستگی عمیقی به وطن داشت.
زینب کولانی، همسر شهید نیز از مردی میگوید که صداقت، پاکدستی و مسئولیتپذیری را در زندگی روزمرهاش نشان میداد. به گفته او، جعفر اهل خودنمایی نبود و حتی وقتی کار بزرگی انجام میداد، عادت نداشت آن را برای دیگران تعریف کند. خانواده برای او فقط بخشی از زندگی نبود؛ مسئولیتی بود که با همان جدیتی دنبال میکرد که مأموریتش را دنبال میکرد.
در روایت همسرش، جعفر فقط یک چهره نظامی نیست؛ مردی است که در خانه نیز همانقدر که در محل کار مسئولیتپذیر بود، به خانوادهاش توجه داشت. خاطرات سادهای که از او باقی مانده، امروز برای خانواده ارزش دیگری پیدا کرده است؛ چون جزئیات عادی زندگی، بعد از رفتن یک نفر تبدیل به خاطراتی میشوند که دیگر تکرارشدنی نیستند.

برادر شهید روایتش را از میدان آغاز میکند؛ از مردی که به گفته او، ایمان، پاکدستی، مسئولیتپذیری و علاقه به وطن در تمام زندگیاش دیده میشد. او از مجروحیتی میگوید که میتوانست جعفر را مدتی از میدان دور کند، اما چنین نشد.
به گفته برادر، شهید جعفر کهریزی در جریان جنگ چهلروزه مجروح شد و پزشکان انجام عمل جراحی را برای او ضروری دانستند، اما او نپذیرفت و با وجود مجروحیت دوباره به محل مأموریتش برگشت و با پای مجروح و بدن آسیبدیده، دوباره پشت لانچر ایستاد.
همین بخش از روایت خانواده است که پیوند زندگی شهید کهریزی با مفهوم دفاع و ایستادگی را پررنگتر میکند؛ مردی که به گفته برادرش، حتی مجروحیت هم نتوانست او را از مسئولیتی که برای خود تعریف کرده بود، جدا کند.
برادر شهید در توصیف پایان زندگی جعفر میگوید: «برادر من لایق شهادت بود؛ مردن در بستر لایق ایشان نبود.» برای خانواده، این جمله خلاصه مسیری است که این شهید بزرگوار طی کرد؛ مسیری که از زندگی خانوادگی آغاز شد، از مسئولیت و میدان گذشت و سرانجام ختم به شهادت شد.
او از سادهزیستی برادر شهیدش و دیگر شهدای هوافضا سخن میگوید و تاکید دارد که زندگی آنها با تصویری که گاهی از یک فرمانده در ذهن مردم ساخته میشود، فاصله داشته است. به گفته او، خانهها، خودروها و وسایل زندگی این شهدا گویای سبک زندگی سادهای است که در کنار مسئولیتهای سنگینشان داشتند.
هفته دفاع مقدس برای چنین خانوادهای، فقط یک مناسبت در تقویم نیست. یادآوری نسلی است که روزی برای دفاع از کشور به میدان رفت و حالا روایت آن ایستادگی در خانوادههای شهدا ادامه پیدا کرده است؛ از پدری که سالها پیش سلاح به دست گرفت تا فرزندی که امروز با قاب عکس پدرش بزرگ میشود.
در خانه شهید جعفر کهریزی، این ادامه را میشود در رفتار هر سه فرزند دید؛ در پرنیا که از آینده و ادامه راه پدر حرف میزند، در حسین که آرامآرام بزرگتر شدن را در نبود پدر تجربه میکند و در احسان که هنوز معنای شهادت را نمیداند و فقط میداند قاب عکس پدر جایی است که میتواند کنارش آرام بگیرد.
همسر شهید در پایان از کسانی میگوید که ممکن است تصور کنند با شهادت شهید کهریزی و دیگر شهدا، این مسیر به پایان رسیده است. پیام او روشن است: به گفته او، پرچمی که با خون شهدا و جوانان این سرزمین برافراشته شده، به آسانی زمین نخواهد افتاد.
شاید دفاع مقدس را نتوان فقط در تاریخ جستوجو کرد؛ گاهی باید آن را در خانهای دید که یک پدر از آن رفته، اما خاطرهاش هنوز میان اعضای خانواده جریان دارد. در نگاه مادری که هنوز از «پسرش» حرف میزند، در صدای دختری که از ادامه راه پدر میگوید، در سکوت پسری که زودتر از موعد بزرگتر شده و در خواب کودکی که مقابل قاب عکس پدر آرام گرفته است.
شهید جعفر کهریزی یکبار با پای مجروح به میدان برگشت؛ بار دیگر از همان میدان به خانه بازنگشت. اما برای خانوادهاش، دفاع و ایستادگی با رفتن او تمام نشده است؛ اکنون بخشی از این روایت در خانهای ادامه دارد که جای پدر در آن خالی است، اما قاب عکسش هنوز برای کوچکترین فرزند خانواده، شبیه آغوشی آشناست.

نظر شما