وقتی سه رنگ ایران، زبان بی‌کلام مردم شد

سال‌ها پرچم بیشتر در مناسبت‌های ملی خودنمایی می‌کرد و سهم این پارچه سه رنگ از زندگی روزمره تنها به مراسم‌ها و روزهای خاص محدود می‌شد، اما جنگ رمضان این معادله را تغییر داد. پرچم به خانه‌ها برگشت، روی خودروها نشست و در دست مردم راه افتاد. این روزها پرچم بیش از یک نماد رسمی و نشان وطن‌دوستی است.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، سال‌ها بود که از کنار مغازه‌اش رد می‌شدم، مغازه‌ای در کوچه پس کوچه‌های پشت مسجد جامع و او که صندلی‌اش را جلوی در ورودی می‌گذاشت. طاقه‌های پارچه پرچم کربلایی احمد، مشتری‌های خودشان را داشتند، مشتری‌هایی که بیشتر در آستانه مناسبت‌های ملی سراغ پرچم می‌آمدند، چند متر پارچه می‌خریدند و دوباره تا سال بعد خبری از آن‌ها نبود.

پرچم برای مردم همان نمادی بود که در مدرسه‌ها، اداره‌ها، میدان‌های شهر و مراسم‌های رسمی دیده می‌شد، نمادی آشنا که البته جایی در زندگی روزمره نداشت تا اینکه دهم اسفند ۱۴۰۴ رسید، خبر شهادت رهبر انقلاب که به‌دنبال تجاوز اهریمن به خاک کشورمان اعلام شد، خیابان‌ها رنگ دیگری گرفتند و جنگ تنها در نقشه‌های نظامی و خطوط خبرها نماند. مردم هم به خیابان آمدند و هر خانه، خودرو و پنجره‌ای می‌توانست نشانی از ایران باشد.

وقتی سه رنگ ایران، زبان بی‌کلام مردم شد

در همان روزها، مغازه‌های پارچه‌فروشی هم بخشی از این تغییر را روایت کردند، جایی که پرچم دیگر کالایی برای مناسبت‌ها نبود، نمادی بود که مردم می‌خواستند با خودشان حمل کنند، این نماد به سلاح رزم آن‌ها تبدیل شده بود.

مغازه کربلایی احمد هم ناگهان شلوغ شد، روزی ده‌ها متر پارچه از آنجا بیرون می‌رفت، دیگر سازمان‌های دولتی و ادارات نبودند که مشتری پارچه‌های پرچم شده بودند، هر قشری را می‌توانستی در این مغازه ببینی از پیرزن‌ها و پیرمردها تا جوانانی که پا به این مغازه می‌گذاشتند، پارچه‌ها خریده و پرچم‌ها دوخته می‌شد، یکی پرچم را برای خودرویش می‌خواست، دیگری برای بالکن خانه و پیرزنی که می‌گفت:« می‌خواهم پرچم را به دیوار اتاقم نصب کنم.»

وقتی سه رنگ ایران، زبان بی‌کلام مردم شد/ پرچم‌هایی که بوی وطن‌دوستی می‌دهند

در آن روزها پرچم دیگر تنها سه رنگ سبز، سفید و سرخ کنار هم نبود، برای مردمی که رهبرشان را از دست داده بودند، این پرچم به بخشی از زندگی تبدیل شده بود، به نمادی که می‌شد در دست گرفت، بر شیشه خودرو نصب کرد، از پنجره آویخت و بی‌آنکه کلمه‌ای گفت از ایران حرف زد.

پرچمی که هر شب به خیابان می‌آید

کافی است که شب‌ها سری به خیابان بزنید، مادری را می‌بینید که هرشب با فرزندش می‌آید، پرچم و کودکش را در دست می‌گیرد و با هم به خیابان می‌برد، پرچم برای او تنها یک تکه پارچه نیست، انگار بخشی از داغ، خاطره و دل‌بستگی به این خاک را با خود حمل می‌کند. کمی آن طرف‌تر پیرمردی است که با پرچمش می‌آید. آرام، بی سروصدا و بدون آنکه بخواهد چیزی را توضیح دهد، پرچمش را به دست گرفته و در میان آدم‌ها راه می‌رود، انگار این سه رنگ، تمام حرف‌هایی که باید گفته شود و این تصویر تنها متعلق به یک مادر یا یک پیرمرد نیست. جوانی که پرچم را روی خودرویش بسته، کودکی که آن را در دست گرفته، خانواده‌ای که پرچم را از پنجره خانه آویزان کرده و رهگذری که آن را روی شانه انداخته است، هر کدام به شکلی یک تصویر مشترک ساخته‌اند، تصویری از وطنی که در روزهای سخت باید هوای آن را داشت.

وقتی سه رنگ ایران، زبان بی‌کلام مردم شد

این روزها نگاه ایرانی‌ها به پرچم فرق کرده است، هرکس را که می‌بینیم پرچمی در دست دارد، برایمان قابل احترام است، هر خودرویی که پرچمی دارد، دیگر تنها یک خودرو در میان انبوه ماشین‌های خیابان نیست، هر پنجره‌ای که سه رنگ ایران را از آن آویخته، انگار قصه‌ای از دل‌بستگی به این سرزمین را روایت می‌کند.

این روزها پرچم بیش از همیشه معنای وطن‌دوستی پیدا کرده است، نه‌تنها آن وطن‌دوستی که در کتاب‌ها و مراسم رسمی درباره‌اش حرف می‌زنیم، بلکه نوعی از دل‌بستگی که در ساده‌ترین شکل خودش دیده می‌شود، در همراهی همیشگی در زندگی روزمره.

کد مطلب 1006831

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.