۴  هزار پیجر، هزاران زخم؛ دشواری مبارک زنده ماندن

«کدام چشم‌ها؟» «کدام دست‌ها؟» دو سؤال ساده، شاید تمام آن چیزی باشد که برای فهم عمق حادثه پیجرها در لبنان لازم است. حادثه‌ای که هزاران نفر را مجروح کرد و خانواده‌هایی را مقابل واقعیتی قرار داد که هیچ‌کس برایش آماده نبود، واقعیتی که فائضه غفارحدادی در «دشواری مبارک» آن را روایت می‌کند.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، ساعت ۱۵:۳۰ هفدهم سپتامبر ۲۰۲۴، صدای انفجار از دل وسیله‌ای برخاست که قرار نبود سلاح باشد. پیجرهایی که در اختیار اعضای حزب‌الله لبنان بود، به‌طور هم‌زمان در لبنان و سوریه منفجر شدند؛ حادثه‌ای که هزاران نفر را در چند ثانیه با جراحت‌هایی سنگین، قطع عضو و آسیب‌های چشمی روبه‌رو کرد، اما عددها تنها بخشی از این حادثه را روایت می‌کنند.

پشت چهار هزار پیجر و هزاران مجروح، صورت‌هایی بود که دیگر شبیه گذشته نبود، دست‌هایی که دیگر برای گرفتن دست عزیزانشان وجود نداشت و خانواده‌هایی که ناگهان میان بیمارستان، اتاق عمل و خبر شهادت عزیزانشان سرگردان شدند.

کتاب «دشواری مبارک» نوشته فائضه غفارحدادی، تلاش می‌کند بخشی از این حادثه را نه از پشت عددها و آمار، بلکه از فاصله چند قدمی تخت‌های بیمارستان روایت کند؛ چهل روایت از چهار هزار موقعیت. روایت‌هایی که نشان می‌دهند انفجار پیجرها تنها یک حادثه امنیتی نبود، بلکه برای هر مجروح، یک زندگی پیش و پس از آن انفجار شکل گرفت.

در یکی از روایت‌های این کتاب آمده است: « فاطمه پرده سفید میان دو تخت را کنار می‌زند. آنچه می‌بیند، تصویری است که حتی تصورش هم دشوار است؛ صالح با صورتی که از شدت انفجار به‌شدت آسیب دیده، انگشت‌هایی که قطع شده و بدنی پوشیده از ترکش و جراحت. ترس، برای لحظه‌ای او را عقب می‌کشد، اما خاطره برادرش به کمکش می‌آید. جلو می‌رود، دست صالح را می‌گیرد و تلاش می‌کند همان کاری را انجام دهد که در خواب دیده بود.

به او می‌گوید: «حبیبی صالح! منم فاطمه. الحمدلله که زنده‌ای!» و بعد در میان آن همه جراحت، جمله‌ای می‌گوید که روایت یک حادثه را به روایتی از ایمان، دلدادگی و رنج تبدیل می‌کند: «تو با حضرت عباس همدردی کردی. من هم سعی می‌کنم با حضرت زینب همدردی کنم.»

جایی برای بوسه روی صورت صالح باقی نمانده است؛ فاطمه سرشانه او را می‌بوسد.» این شاید یکی از تکان‌دهنده‌ترین تصاویر کتاب باشد؛ جایی که انفجار تنها صورت یک انسان را زخمی نکرده، بلکه مفهوم شناختن را هم تغییر داده است. چهره‌ای که پیش‌تر شناخته می‌شد، اکنون زیر جراحت‌ها پنهان شده و عزیزان باید به‌دنبال نشانه‌ای دیگر بگردند.

وقتی چهره‌ها دیگر نشانه شناختن نیستند

در روایت دیگری، زنی برای پیدا کردن همسرش میان مجروحان بیمارستان می‌گردد. یکی از مجروحان روی تخت هفت، صورت ندارد. او نمی‌تواند از چهره‌اش مطمئن شود که این همان مردی است که سال‌ها کنار او زندگی کرده؛ پس به‌دنبال نشانه دیگری می‌گردد. خالکوبی روی بازو، همان نشانه‌ای است که هویت مرد را بازمی‌گرداند. او را در آغوش می‌گیرد و می‌گوید: «هیچ اتفاقی نیفتاده. نگران نباش. من کنارتم عزیزم.» و مرد با همان دست‌های بریده، او را در آغوش می‌گیرد.

دو انسانی که انفجار بخش‌هایی از بدنشان را از آن‌ها گرفته، برای چند لحظه با ساده‌ترین شکل ممکن به یکدیگر پناه می‌برند؛ به آغوش. این صحنه‌هاست که «دشواری مبارک» را از روایت یک حادثه فراتر می‌برد. در این روایت‌ها، بیمارستان تنها محل درمان نیست، جایی است که خانواده‌ها برای نخستین بار با چهره تازه زندگیشان روبه‌رو می‌شوند.

هشت ساعت پشت در اتاق عمل

در روایت دیگری، مادری پشت در اتاق عمل پسرش نشسته است. هشت ساعت گذشته و او قرآن و دعای توسل می‌خواند. وقتی پسر را بیرون می‌آورند، توان نگاه کردن به او را ندارد، اما وقتی پسر به هوش می‌آید، نخستین سؤالش مادر است، «مادرم کو؟»

مادر نزدیک می‌شود و خودش را معرفی می‌کند. پسر با صدایی آرام و خسته، تلاش می‌کند او را آرام کند؛ می‌گوید حالش خوب است و بعد از این جراحت، دیگر نزد حضرت عباس شرمنده نیست. مادر اشک‌هایش را پاک می‌کند و پاسخ می‌دهد:

«نه پسرم، من ناراحت نیستم. بهت افتخار هم می‌کنم، پیش امام حسین رو سفیدم کردی!»

در این جمله، یک مادر هم‌زمان هم درد دارد، هم افتخار؛ هم می‌ترسد، هم تلاش می‌کند ترسش را از فرزند مجروحش پنهان کند. انفجار برای او در ساعت ۱۵:۳۰ تمام نشده است؛ از همان لحظه، روزهای بیمارستان و درمان و انتظار آغاز شده است.

چهار هزار پیجر، هزاران زخم؛ دشواری مبارک زنده ماندن

کدام چشم‌ها؟ کدام دست‌ها؟

یکی از روایت‌های کتاب، درد را به شکلی دیگر نشان می‌دهد؛ جایی که یک زن پس از تشییع پیکر برادرش، در مسیر بیمارستان، آمبولانس حامل پیکر او را می‌بیند. باید تصمیم بگیرد؛ برای آخرین وداع با برادر برود یا خودش را به همسر مجروحش برساند؛ همسری که هنوز از شهادت برادر او خبر ندارد و چشم انتظارش است. او بیمارستان را انتخاب می‌کند، پیش از ورود به اتاق، با خودش قرار می‌گذارد قوی باشد و گریه نکند. اما وقتی همسرش را می‌بیند، همه آن قرارها فرو می‌ریزد. پرستاران در حال تعویض پانسمان‌ها هستند و او گوشه‌ای ایستاده است.

مرد از درد ناله می‌کند. زن دوست دارد دست‌های او را در دست بگیرد، اما دیگر دستی برای گرفتن وجود ندارد، این‌جاست که حادثه پیجرها از یک عملیات و یک انفجار فاصله می‌گیرد و به تجربه‌ای انسانی تبدیل می‌شود؛ تجربه انسانی رویارویی با چیزی که هیچ خانواده‌ای برای آن آماده نیست؛ اینکه عزیزت را می‌بینی، صدایش را می‌شنوی، هنوز زنده است، اما بخشی از آنچه همیشه از او می‌شناختی دیگر وجود ندارد.

«چرا مادرها نمی‌توانند پرواز کنند؟»

شاید تلخ‌ترین بخش این روایت‌ها، جایی باشد که یک مادر خود را پشت در اتاق عمل پسرش می‌بیند؛ جایی دور از او، در حالی که می‌داند فرزندش به کمک نیاز دارد و خودش هیچ کاری از دستش برنمی‌آید. او می‌گوید: احساس می‌کنم کسی مرا را به جزایری دورافتاده تبعید کرده است. مرکز دنیا برای من همان اتاق عملی است که پسرم روی تختش دراز کشیده است.

بعد از عمل، دوستان پسر با او تماس می‌گیرند و گوشی را به دست مجروح می‌دهند. مادر برای نخستین بار پس از حادثه صدای فرزندش را می‌شنود. پسر می‌گوید «خوبم»، اما بعد چند آه از آن سوی تلفن شنیده می‌شود؛ آه‌هایی که نشان می‌دهد درد از جایی گذشته که دیگر نمی‌توان آن را پنهان کرد. مادر می‌داند پسرش همیشه دردهایش را از او مخفی کرده است، اما این بار حتی تلفن هم نمی‌تواند فاصله میان مادر و درد فرزند را پنهان کند و روایت با یک سؤال ساده و دردناک تمام می‌شود؛ اینکه «چرا مادرها نمی‌توانند پرواز کنند؟»

چهار هزار پیجر در چند ثانیه منفجر شدند، اما برای خانواده‌های مجروحان، زمان در همان چند ثانیه متوقف نشد؛ تازه آغاز شد. آغاز ساعت‌های انتظار پشت اتاق‌های عمل، جست‌وجوی نشانه‌ای برای شناختن عزیزان، بستن پانسمان‌ها، شنیدن آه‌ها، دیدن چهره‌هایی که دیگر چهره پیشین نبودند و زندگی کردن با جای خالی دست‌ها و چشم‌ها.

«دشواری مبارک» از میان چهل روایت، گوشه‌هایی از این جهان را نشان می‌دهد؛ جهانی که در آن عدد چهار هزار، دیگر تنها یک عدد نیست. پشت هر عدد، یک صالح، یک عباس، یک سعید، یک همسر، یک برادر یا یک مادر ایستاده است؛ آدم‌هایی که حادثه برایشان در یک ساعت مشخص اتفاق افتاد، اما آثارش در زندگیشان ادامه پیدا کرد و شاید دشواری اصلی همین باشد، اینکه انفجار در چند ثانیه رخ می‌دهد، اما بازگشت به زندگی برای کسانی که زنده می‌مانند و کسانی که کنار آن‌ها زندگی می‌کنند، ممکن است سال‌ها طول بکشد.

کد مطلب 1005511

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.