به گزارش خبرگزاری ایمنا، آژیر آمبولانس که در خیابان میپیچد، برای بسیاری فقط صدایی آشنا از میان هیاهوی شهر است؛ صدایی که چند لحظه بعد دور میشود و زندگی به روال عادی خود بازمیگردد، اما پشت آن آژیر، مردان و زنانی نشستهاند که هر بار با شنیدن آن، خود را به دل حادثه میسپارند؛ به جایی که ثانیهها ارزش پیدا میکنند و گاهی فاصله میان ماندن و رفتن یک انسان، تنها به چند تصمیم سریع وابسته است.
کار در اورژانس، فقط پوشیدن لباس امداد و سوار شدن بر آمبولانس نیست؛ حرفهای است که بخشی از زندگی نیروهایش را در میان خیابانهای شلوغ، جادهها، خانههای مضطرب، بیمارستانها و صحنههای حادثه جا میگذارد. شیفتهای طولانی، خستگی جسمی، فشار روانی و مواجهه مداوم با درد و اضطراب مردم، بخشی از روزمرگی کسانی است که باید درست در سختترین لحظه زندگی دیگران، آرام بمانند و درست تصمیم بگیرند.
با این حال، شاید کمتر کسی از خود بپرسد این آدمهایی که برای نجات دیگران میشتابند، پس از پایان مأموریت با تصاویر و خاطرات آنچه دیدهاند چه میکنند؛ چگونه بعد از دیدن یک مصدوم، یک خانواده داغدار، کودکی در آستانه مرگ یا خانهای که زیر آوار مانده، دوباره به پایگاه بازمیگردند و آماده مأموریت بعدی میشوند. پشت هر مأموریت اورژانس، روایتی از انسانهاست؛ هم روایت کسی که چشمانتظار نجات است و هم روایت امدادگری که بخشی از آن لحظه را برای همیشه با خود به خانه میبرد.
در میان این روایتها، بعضی خاطرات هرگز از ذهن پاک نمیشوند؛ خاطراتی که سالها بعد، با شنیدن یک صدا، دیدن یک لباس، یا حتی مرور یک خیابان دوباره زنده میشوند. برای نیروهایی که سالها در خط مقدم حوادث حضور داشتهاند، مرز میان یک شیفت عادی و مواجهه با یکی از سختترین صحنههای زندگی، گاهی فقط چند ثانیه است؛ چند ثانیهای که میتواند یک نوزاد را به زندگی بازگرداند، خانوادهای را چشمانتظار نگه دارد یا تصویری را برای همیشه در ذهن یک امدادگر ثبت کند.
امروز پای صحبت ابراهیم صارمی، نیروی عملیاتی اورژانس پیش بیمارستانی اصفهان با نزدیک به ۲۸ سال سابقه خدمت، نشستیم؛ مردی که سالها در پایگاههای عملیاتی و صحنههای مختلف حادثه حضور داشته و از روزهایی میگوید که برای نجات جان انسانها، گاه با تمام توان جسم و روح خود به دل حادثه زده است؛ از نجات یک نوزاد چندروزه تا مأموریتهای جنگ ۴۰ روزه و روزهایی که دوباره واژه «جنگزده» را از زبان مردم شنیده است.

روایت ۲۸ سال خدمت برای کمک به دیگران
ماموریت که اعلام میشود، دیگر فرصتی برای فکر کردن به ساعت و خستگی و فاصله میان پایگاه و مقصد نیست. چند ثانیه بیشتر زمان وجود ندارد؛ باید آماده شد، سوار آمبولانس شد و خود را به جایی رساند که شاید یک نفر، یک خانواده یا حتی دهها انسان، چشمانتظار رسیدن امدادگران باشند. برای ابراهیم صارمی، این صحنه بخشی از زندگی در ۲۸ سال گذشته بوده است؛ مردی که در بخش عملیاتی اورژانس و یکی از پایگاههای عملیاتی محدوده معروف به پایگاه فرودگاه خدمت میکند؛ سالهایی که در آنها بارها با مرز باریک میان زندگی و مرگ روبهرو شده و هنوز وقتی از کارش حرف میزند، نخستین چیزی که به زبان میآورد، «کمک به دیگران» است.
صارمی میگوید ورود به اورژانس برای او و همکارانش از همان ابتدا با عشق و علاقه به کمک کردن به دیگران گره خورده است. از نگاه او، کسی که پا به این حرفه میگذارد نباید فقط به دنبال مسائل مالی یا گرفتن مدرک باشد. این کار، پیش از هر چیز، علاقه و تعهد میخواهد و البته تسلط علمی؛ دانشی که باید در کنار مهارت قرار بگیرد تا امدادگر بتواند در حساسترین لحظهها تصمیم درست بگیرد.
ابراهیم صارمی این چنین به خبرنگار ایمنا میگوید: «فرد باید تلاش کند سطح علمی و مهارتهای خود را آنقدر بالا ببرد که بتواند در شرایط حساس و بحرانی، به دیگران کمک کند و جان انسانها را نجات دهد.»
اما برای صارمی، دانش و مهارت بهتنهایی کافی نیست. در شغلی که مستقیم با جان و سلامت انسانها سروکار دارد، اخلاق جایگاه ویژهای دارد و او بزرگترین سرمایه انسان را انسانیت میداند و معتقد است نیروی اورژانس باید نسبت به مسائل مختلف حساس و متعهد باشد، چراکه مسئولیتی که بر دوش او گذاشته شده، فقط در برابر یک دستور اداری خلاصه نمیشود. امدادگر باید در برابر کاری که انجام میدهد، هم از نظر قانونی و هم از نظر شرعی و وجدانی پاسخگو باشد.
اگر زمان به عقب برگردد و دوباره در نقطه شروع بایستد، انتخاب صارمی تغییری نمیکند و او باز هم همین مسیر را انتخاب خواهد کرد. به باور او، میل به کمک کردن تا اندازهای در ذات انسان وجود دارد؛ همانطور که ممکن است فردی حتی بدون آنکه شغلش ارتباطی با درمان داشته باشد، وقتی در خیابان با انسانی نیازمند مواجه میشود، دست او را بگیرد. با این حال، در بعضی آدمها این میل پررنگتر است؛ میل به همراه بودن، گرهای از کار مردم باز کردن و در لحظهای که کسی به کمک نیاز دارد، کنار او ایستادن.
اما پشت این انتخاب، سالهایی از خستگی نیز پنهان است؛ شیفتهای ۱۸ و ۲۴ ساعته، ساعتهای طولانی حضور در پایگاه و مسئولیتی که حتی با پایان شیفت هم بهسادگی از ذهن بیرون نمیرود. زندگی خانوادگی نیروهای عملیاتی نیز در سایه همین ساعتهای طولانی شکل گرفته است. وقتی بخش قابل توجهی از شبانهروز در پایگاه میگذرد، طبیعی است که سهم حضور در خانه کمتر شود و بخشی از مسئولیتهای مربوط به فرزندان، تحصیل، تربیت و دیگر امور خانواده بیشتر بر دوش همسر قرار بگیرد.
صارمی از سالهایی میگوید و روزهایی که نیروهای عملیاتی جاده حتی برای سادهترین مسائل زندگی در شیفت هم با دشواری روبهرو بودند. گاهی همسرش برای او غذا آماده میکرد و او غذا را با خود به محل کار میبرد و گاهی نیز اگر فرصتی فراهم میشد، نیروها در پایگاه غذایی ساده برای خود آماده میکردند و امروز با وجود بهتر شدن شرایط، سختی اصلی این شغل همچنان جایی دیگر است؛ در فشار روحی مأموریتها.
هر مأموریت فقط یک حادثه نیست، تصویری است که ممکن است مدتها بعد هم در ذهن امدادگر باقی بماند. گاهی بعد از پایان یک مأموریت، نیروها کنار هم مینشینند و درباره آنچه گذشته صحبت میکنند؛ هم از نظر علمی، حادثه را بررسی میکنند که چه اتفاقی افتاده و چرا شرایط به آن شکل پیش رفته و هم تلاش میکنند از نظر روحی خودشان را تخلیه کنند. با این حال، صارمی خانواده را یکی از مهمترین پناهگاههای روحی یک نیروی عملیاتی میداند.
خانواده او در تمام این سالها همراهش بودهاند. وقتی پس از یک شیفت سنگین به خانه بازمیگردد، اعضای خانواده تلاش میکنند خانه آرام باشد، حتی گاهی شرایط را طوری فراهم میکنند که خواب و استراحت او با مزاحمت روبهرو نشود. شاید از بیرون، این حمایت ساده به نظر برسد، اما برای کسی که ساعتها در صحنههای سخت حضور داشته، همین آرامش کوچک میتواند فرصتی برای بازسازی توان جسمی و روحی باشد؛ فرصتی برای اینکه دوباره آماده پوشیدن لباس عملیات شود.
هر مأموریت یک داستان و هر شیفت، صفحهای از کتابی که پایانی برای آن متصور نیستیم
صارمی میافزاید که اورژانس، هر مأموریت میتواند یک داستان باشد و هر شیفت، صفحهای از کتابی که پایانی برای آن متصور نیست. خاطرات آنقدر زیادند که به گفته او، اگر قرار باشد همه آنها نوشته شوند، شاید بتوان برای هر ماه و حتی هر مأموریت یک کتاب نوشت. یکی از این خاطرات، اما بیش از بسیاری دیگر در ذهنش مانده است؛ خاطره نجات یک نوزاد.
او این چنین آن شب را به خاطر میآورد: «شب ایام محرم بود و خودرویی مقابل پایگاه توقف کرد و نوزادی را نزد امدادگران آوردند. نوزاد حدود ۱۵ تا ۲۰ روز بیشتر از عمرش نمیگذشت و به او شیر یا ماده غذایی دیگری داده بودند و راه هواییاش دچار انسداد شده بود. همهچیز در چند لحظه اتفاق افتاد، لحظاتی که در آن دیگر جایی برای تعلل نبود.»
صارمی ادامه میدهد: «برای نوزادی با این سن، انجام اقدامات پیشرفته راه هوایی بسیار دشوار است و حتی در بیمارستانهای فوقتخصصی نیز معمولاً چنین اقدامی به حضور و همکاری متخصصان بیهوشی نیاز دارد، اما آن شب، پایگاه اورژانس به محل اصلی مبارزه برای بازگرداندن نفس تبدیل شده بود.»، صارمی اقدام به گذاشتن لوله تراشه کرد و سپس با ساکشن، راه هوایی نوزاد را باز کردند.
اقدامات موفقیتآمیز بود. راه هوایی باز شد و نبض نوزاد نیز نشان از حیات او میداد، این نوزاد را به بیمارستان منتقل کردند و این مأموریت برای صارمی یک بار دیگر معنای آمادهبودن را یادآوری کرد؛ اینکه در اورژانس ممکن است در فاصله چند ثانیه، شرایطی پیش بیاید که تمام دانش، مهارت و تجربه یک امدادگر باید در خدمت یک تصمیم فوری قرار بگیرد.

از دفاع مقدس تا جنگ ۴۰ روزه
اما بخشی دیگر از خاطرات صارمی به روزهای جنگ ۴۰ روزه بازمیگردد؛ سالهایی که منطقه محل خدمت او، به دلیل قرار گرفتن در نزدیکی پایگاه شکاری، فرودگاه صنعتی جی و محدوده انرژی هستهای، شرایط خاصی داشت. آمادهباشها و مأموریتهای مربوط به حملات بخشی از آن دوران بود. آسمان منطقه را گاهی پهپادها و هواپیماها پر میکردند و نیروهای اورژانس حتی برای مشخص بودن هویت آمبولانس خود نیز ملاحظاتی داشتند. آمبولانس باید در محلی قرار میگرفت که علامت اورژانس مشخص باشد تا پایگاه عملیاتی با یک مرکز نظامی اشتباه گرفته نشود.
یکی از نخستین مأموریتهای جنگی آنها به پایگاه هشتم شکاری مربوط میشد، هنگام اعلام مأموریت، نیروها در مسیر حرکت بودند و وضعیت منطقه بحرانی و قرمز اعلام شده بود. وقتی به محل رسیدند، تعدادی از سربازان شهید شده بودند و برای صارمی که از سالهای جوانی در دفاع مقدس هشت ساله نیز با چنین صحنههایی مواجه شده بود، آن تصاویر در ذهن ماند.
اما یکی از مأموریتهای دیگری که همچنان با جزئیات در خاطرش مانده، حادثهای در خیابان یکم شهرک صنعتی جی است؛ حادثهای که با یک مأموریت عادیتر آغاز شد و ناگهان به یکی از سنگینترین صحنههای دوران خدمت او تبدیل شد.
او بسیاری از کارخانههای منطقه را میشناخت و به دلیل مأموریتهای متعدد، با نوع فعالیت آنها آشنا بود؛ آن روز تماس فرماندهی اورژانس برقرار شد که یک حمله هوایی رخ داده بود. صدای انفجار از فاصلهای نهچندان دور شنیده میشد. مأموریت جدید در کوتاهترین زمان دریافت شد و آمبولانس به سمت محل حادثه حرکت کرد.
این کارشناس عملیاتی اورژانس اینگونه تصریح میکند که وقتی به کارخانه هدف گرفته شده رسیدند، هنوز گرد و خاک انفجار در هوا معلق بود. صحنهای آشفته و سنگین پیش روی امدادگران قرار داشت، اما درست در همین لحظات، نظم باید از دل آشوب بیرون میآمد و عملیات تریاژ آغاز شد؛ فرایندی که در حوادث با مصدومان متعدد، برای تعیین اولویت درمان و انتقال حیاتی است.
محدودهای برای تریاژ در نظر گرفته شد و مصدومان براساس وضعیتشان در گروههای قرمز، زرد، سبز و مشکی قرار گرفتند. قرمزها کسانی بودند که وضعیت بسیار حادی داشتند و باید در سریعترین زمان ممکن اقدامات درمانی و انتقال برایشان انجام میشد. زردها آسیبدیدگانی بودند که وضعیت به نسبت پایدارتر و آسیبهای کمتری داشتند و گروه مشکی شامل شهدای حادثه بود.
حدود ۹۹ نفر داخل کارخانه حضور داشتند و علاوه بر آنها، رانندگان و افرادی که در اطراف محل بودند نیز ممکن بود درگیر حادثه شده باشند. در همان دقایق ابتدایی، صارمی تلاش کرد وضعیت مصدومان را مشخص و نیروها را سازماندهی کند. تعدادی از همکاران مسئول انتقال شدند و تعدادی دیگر تریاژ را بر عهده گرفتند. حدود ۱۸ مصدوم در همان مراحل اولیه تعیین تکلیف شدند و اقدامات لازم برای آنها انجام گرفت.
در میان شهدای این حادثه، چهرهای در ذهن صارمی ماندگار شد؛ جوانی بلندقد با موهای بور، پیراهن چهارخانه و شلوار جین. حادثه بهشدت به او آسیب زده بود و امکان شناسایی دقیق شهدا در آن لحظات برای نیروهای اورژانس وجود نداشت و تعداد شهدا حدود ۱۵ تا ۱۶ نفر اعلام شد و شمار زیادی از مصدومان نیز آسیبهای شدید دیده بودند.
عملیات هنوز ادامه داشت که ناگهان صدایی شبیه سوت در فضا پیچید و چند لحظه بعد انفجار دیگری رخ داد و چنین شرایطی، یک اصل برای نیروهای عملیاتی تغییر نمیکند که «اول ایمنی خود نیروها باید مد نظر قرار گیرد، چراکه امدادگری که خودش آسیب ببیند، دیگر نمیتواند به مصدومان کمک کند، بنابراین نیروها ابتدا وضعیت خودشان را بررسی کردند و پس از اطمینان از ایمنی نسبی، عملیات جستوجو و امدادرسانی ادامه پیدا کرد.
پس از حادثه، عملیات خاکبرداری و جستوجو برای خارج کردن افراد از زیر آوار آغاز شد. در برخی قسمتها حتی نیاز به خاکبرداری مجدد وجود داشت. هدف ساده بود، اما اهمیتش به اندازه یک زندگی و اگر کسی هنوز زنده بود، باید هرچه سریعتر پیدا میشد و شاید سختترین بخش ماجرا، نه در میان آوارها، بلکه پس از پایان بخش اصلی عملیات رقم خورد.
خانوادههای کارکنان کارخانه به محل آمده بودند. در میان آنها، یک زن میانسال و یک دختر جوان حضور داشتند. دختر مشخصاتی از جوانی را بیان کرد که با همان تصویری که در ذهن صارمی مانده بود، مطابقت داشت؛ پیراهن چهارخانه، شلوار جین و همان مشخصات ظاهری، آنها آمده بودند تا بدانند چه اتفاقی برای او افتاده است.
صارمی در آن لحظه نمیتوانست بهسادگی واقعیت را بگوید، تلاش کرد آنها را به خانه بازگرداند و گفت اطلاعات دقیقتر اعلام خواهد شد که بعدها مشخص شد دختر جوانی که با او صحبت کرده، نامزد همان جوان و قرار بوده در آینده نزدیک با یکدیگر ازدواج کنند.
صارمی میگوید فهمیدن این موضوع فشار روحی سنگینی برایش داشت. در چنین لحظهای، مرز میان امدادگر و انسانی که در برابر رنج یک خانواده ایستاده، بسیار باریک میشود. با این حال، نیروی عملیاتی باید بتواند احساسات خود را کنترل کند، چراکه مأموریت هنوز ادامه دارد و مصدومان دیگری چشمانتظار کمک هستند.
او سالهاست صحنههای جنگ و حوادث مختلف را دیده است؛ از دوران نوجوانی تا امروز و به باور او، هرچه سن انسان بالاتر میرود، بعضی تصاویر و خاطرات نهتنها محو نمیشوند، بلکه گاهی پررنگتر در ذهن میمانند.
ابراهیم جنگ ایران و عراق را از نزدیک تجربه کرده است، آن زمان اسلحه در دست داشت و در نقش یک نیروی رزمی و تکتیرانداز وظیفه انجام میداد و امروز، اما همان انسان، در شرایط بحرانی، لباس امداد بر تن دارد. آن روز برای دفاع از خاک، سرزمین، اعتقادات و شرف کشور میجنگید و امروز برای حفظ جان مردم و نجات انسانها تلاش میکند.
صارمی با اشاره به تفاوت روزهای دفاع مقدس هشت ساله با جنگ رمضان ادامه میدهد: «تفاوت بزرگ این است که آن زمان طرف مقابل را میدیدیم، اما در بسیاری از حوادث امروزی ممکن است تهدید را نبینیم و فقط با پیامدهای آن مواجه شویم.» در میان تمام این سالها و تمام این مأموریتها، یک دغدغه دیگر نیز برای او باقی مانده است؛ اینکه نقش نیروهای اورژانس پیشبیمارستانی در حوادث و حتی صحنههای جنگی، آنطور که باید دیده نمیشود و در سالهای اخیر، اما واژهای از گذشته دوباره به زندگی او برگشته است؛ واژهای که سالها پیش، در دوران جنگ ایران و عراق شنیده بود: «جنگزده» و برای صارمی، شنیدن دوباره این واژه بعد از سالها سنگین بود؛ انگار بخشی از گذشته ناگهان از میان خاطرات بیرون آمده و دوباره روبهرویش ایستاده بود.
در یکی از همین موارد، وقتی برای کمک به خانوادهای مراجعه کرد، خانه بهشدت آسیب دیده بود و حتی ابتداییترین وسایل زندگی را هم نداشتند. یک فرش را همسایه در اختیارشان گذاشته بود و برای تهیه سادهترین نیازهای زندگی با مشکل مواجه بودند. خانوادههایی که هم عزیزانشان را از دست دادهاند و هم خانه و وسایل زندگیشان آسیب دیده، تنها به امدادرسانی لحظه حادثه نیاز ندارند؛ آنها پس از فروکش کردن صدای انفجار نیز به حمایت و رسیدگی نیاز دارند.
بعد از ۲۸ سال خدمت، وقتی از او درباره مهمترین چیزی که برایش باقی مانده میپرسند، پاسخ شاید ساده باشد، اما پشت همین سادگی، سالها شنیدن صدای آژیر، جاده، بیمارستان، آوار، خون، اضطراب، خانوادههای چشمانتظار و انسانهایی قرار دارند که زندگیشان در چند ثانیه تغییر کرده است.
برای ابراهیم صارمی، نتیجه نهایی همه این مأموریتها یک تصویر است؛ تصویری نه از آوار و انفجار و آمبولانس، بلکه از مردم در زندگی عادیشان و او میگوید: «برای من، به عنوان یک نیروی اورژانس، چیزی که بیش از هر چیز اهمیت دارد، دیدن حال خوب مردم است.»
و بعد، انگار تمام ۲۸ سال خدمتش را در یک جمله جمع میکند: «وقتی از مأموریت برمیگردیم و در سطح شهر مردم را میبینیم، برای ما مهم است که لبخند واقعی را روی صورت آنها ببینیم. رنگ خنده مردم برای ما بسیار باارزش است.»
آرزویش همین است؛ اینکه آرامش و امنیت دوباره به خانهها برگردد و برای مردی که سالها در خط مقدم حوادث ایستاده، شاید بهترین پایان یک مأموریت، نه صدای آژیر و نه رسیدن به بیمارستان، بلکه دیدن آرامش و امنیت همنوعانش باشد.

در میان تمام خاطراتی که از ۲۸ سال حضور در صحنههای حادثه بر دوش خود دارد، شاید آنچه بیش از همه برای ابراهیم صارمی اهمیت دارد، نه تعداد مأموریتها و نه سختیهایی که پشت سر گذاشته، بلکه لحظهای است که میبیند کسی از دل حادثه به زندگی برگشته است؛ لحظهای که آمبولانس به پایگاه بازمیگردد و خیابان دوباره آرام میشود. برای او، معنای واقعی این سالها را میتوان در یک تصویر خلاصه کرد.
سالها گذشته، اما آژیر برای او هنوز همان معنای روزهای نخست را دارد؛ صدایی که یعنی جایی، انسانی چشمانتظار کمک است. از روزهای جنگ و صدای انفجار تا مأموریتهای امروزی، مسیر او تغییر کرده، اما یک چیز ثابت مانده است؛ ایستادن در لحظهای که دیگران بیش از همیشه به حضور یک امدادگر نیاز دارند. خودش میگوید آنچه پس از این همه سال برایش ارزش دارد، دیدن آرامش مردم است.
حالا پس از ۲۸ سال، شاید بهترین پایان برای روایت او نه یک خاطره تلخ، که همان آرزوی سادهای باشد که سالها در دلش مانده است که مردم در آرامش باشند، جنگ و حادثه از زندگیشان دور بماند و صدای خنده، بلندتر از صدای آژیر شنیده شود. برای مردی که سالها به دل حادثه زده تا زندگی را نجات دهد، هیچ پاداشی بزرگتر از این نیست که روزی به شهر نگاه کند و ببیند همه مردم، با لبخند، زندگی میکنند.
نظر شما