روایت نبرد برای امید و حیات؛ از نبض زندگی تا خط آتش

برای امدادگر، هر مأموریت تنها رسیدن به یک نشانی نیست؛ گاهی رسیدن به جایی است که یک خانواده، میان ترس و امید، چشم به دست‌های او دوخته است و صالح نوری از روزهایی می‌گوید که در مأموریت‌های عادی تا لحظه‌های سخت جنگ، تلاش کرده‌اند، بدون ترس و خستگی، خود را به مددخواهان برسانند.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، در بعضی لحظه‌های زندگی، چند دقیقه‌ می‌تواند سرنوشت یک انسان را تغییر دهد، درست در همان لحظه‌هایی که خانواده‌ای در میان اضطراب و ناباوری به دنبال راه نجات می‌گردد، صدای آژیر آمبولانس از دور شنیده می‌شود و مردانی با لباس‌های اورژانس خودشان را به دل حادثه می‌رسانند. برای آنها، حادثه جایی آغاز می‌شود که برای دیگران شاید پایان یک روز عادی باشد؛ جایی میان ترس، خون، گریه، دود و اضطرابی که گاهی حتی فرصت فکر کردن را هم از آدم می‌گیرد، اما آنها باید در همان چند دقیقه، آرام بمانند، تصمیم بگیرند و دست به کاری بزنند که نتیجه‌اش می‌تواند بازگشت یک انسان به زندگی باشد.

کار اورژانس تنها رسیدن به یک نشانی روی نقشه نیست و گاهی رسیدن به نقطه‌ای است که هیچ‌کس دوست ندارد آنجا باشد؛ جایی که یک مادر نگران است، پدری بی‌قرار کنار فرزندش ایستاده، خانواده‌ای چشم به دست‌های امدادگر دوخته یا انسانی در سکوت، میان مرز باریک هوشیاری و بیهوشی گرفتار شده است. در چنین لحظاتی، زمان معنای دیگری پیدا می‌کند، هر ثانیه سنگین‌تر از ثانیه قبل می‌شود و کوچک‌ترین تصمیم می‌تواند اهمیت بزرگی داشته باشد. در این میان، کسانی که برای نجات دیگری می‌دوند، فرصت چندانی برای ترسیدن ندارند، حتی اگر خودشان از آنچه می‌بینند، در درونشان پر از اضطراب و آشوب باشد.

پشت هر مأموریت، قصه‌ای هست که چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد، اما ممکن است تا مدت‌ها در ذهن امدادگر باقی بماند. بعضی صحنه‌ها با لبخند و آرامش خانواده‌ای تمام می‌شوند و بعضی دیگر، تصویری را در ذهن باقی می‌گذارند که به این سادگی‌ها پاک نمی‌شود. گاهی یک ضربان قلب که دوباره برمی‌گردد، می‌تواند شیرین‌ترین خاطره یک شیفت باشد و گاهی رسیدن به بیماری که دیگر کاری برایش نمی‌توان کرد، سنگین‌ترین لحظه روز، با این حال، صبح روز بعد یا حتی چند ساعت بعد، دوباره همان لباس پوشیده می‌شود، دوباره صدای مأموریت می‌آید و دوباره باید به سمت حادثه رفت؛ انگار زندگی برای کسی که وظیفه‌اش نجات زندگی دیگران است، هیچ‌وقت فرصت ایستادن ندارد.

اما شاید کمتر کسی به آن سوی این لباس نگاه کند؛ به انسانی که پشت آن ایستاده، خسته می‌شود، می‌ترسد، دلتنگ می‌شود و گاهی بعد از یک مأموریت سخت، ساعت‌ها با تصویری که دیده درگیر می‌ماند. کسی که ممکن است تمام توانش را در یک شیفت خرج کرده باشد، اما با شنیدن صدای مأموریت بعدی، دوباره خودش را جمع کند و راهی شود. در نگاه مردم، آمبولانس شاید فقط وسیله‌ای برای رساندن بیمار به بیمارستان باشد و لباس اورژانس تنها نشانی از یک شغل، اما پشت آن لباس، آدمی ایستاده که باید در سخت‌ترین لحظه‌های زندگی دیگران، محکم‌تر از همیشه باشد؛ حتی وقتی خودش بیش از هر زمان دیگری به آرامش نیاز دارد.

برای شنیدن روایت این لحظه‌ها و نزدیک‌تر شدن به دنیای کسانی که در خط مقدم حوادث حضور دارند، با صالح نوری، نیروی عملیاتی فوریت‌های پزشکی و اورژانس پیش بیمارستانی استان اصفهان گفت‌وگویی داشتیم درباره تجربه‌های او از حضور در مأموریت‌های مختلف، لحظه‌های دشوار و شیرین کار، اضطراب‌هایی که در پشت صحنه یک مأموریت پنهان می‌ماند و روزهایی که امدادگر، پیش از آنکه فرصت کند به ترس خودش فکر کند، باید برای نجات دیگری دست به کار شود.

روایت مردمانی که حتی در روزهای جنگ، برای زندگی دویدند

مردانی که پیش از همه به حادثه می‌رسند

برای صالح نوری، نیروی امدادی اورژانس پیش بیمارستانی استان اصفهان بودن فقط یک شغل نیست، بلکه بخشی از زندگی است که در آن، هر مأموریت می‌تواند آغاز یک روایت تازه باشد؛ روایتی از ترس، اضطراب، امید، نجات و گاهی ایستادن در برابر صحنه‌ای که دیگر کاری از هیچ‌کس ساخته نیست.

حدود سه سال است که لباس اورژانس اصفهان را بر تن دارد؛ سه سالی که در آن بارها و بارها به دل حادثه زده، بالای سر بیماران ایستاده، با خانواده‌های مضطرب و نگران روبه‌رو شده و در سخت‌ترین لحظات زندگی افراد تلاش کرده است آرامش خود را حفظ کند. او اورژانس را اولین خط مقابله با بیماری و یکی از نخستین خطوط درمان می‌داند؛ خطی که گاهی حتی پیش از رسیدن سایر نیروهای امدادی، خودش را به محل حادثه می‌رساند.

صالح نوری این چنین به خبرنگار ایمنا می‌گوید: «روزهایی هست که نیروهای اورژانس در لحظه‌های نخست حادثه به محل می‌رسند، در حالی که هنوز حتی سایر نیروهای امدادی مانند آتش‌نشانی یا نیروهای پلیس در صحنه حاضر نیستند و حتی در بعضی سوانح برای باز کردن ترافیک، نیروهای عملیاتی اورژانس اقدام می‌کنند تا بتوانند سریع‌تر به بیمار برسند.»

شاید یکی از تناقض‌های تلخ این شغل، این باشد که نیروهای عملیاتی اورژانس در نخستین دقایق حادثه خود را به محل حادثه می‌رسانند و تمام تلاششان را برای نجات جان انسان‌ها به کار می‌گیرند، اما گاهی با رفتاری مواجه می‌شوند که فاصله زیادی با قدردانی دارد، نوری از کم‌لطفی برخی از افراد می‌گوید، از اینکه گاهی فراموش می‌شود پشت لباس اورژانس، انسانی ایستاده که خود او هم خسته می‌شود، می‌ترسد و تحت تأثیر صحنه‌هایی قرار می‌گیرد که هر روز با آنها روبه‌روست.

وقتی همه‌چیز به حفظ حیات مددخواه ختم می‌شود

استرس و اضطراب برای یک نیروی عملیاتی اورژانس فقط یک واژه نیست؛ بخشی از واقعیت روزمره کاری است که هر لحظه آن می‌تواند با یک تماس، یک مأموریت و یک تصمیم حیاتی تغییر کند. نیروهای اورژانس در بدترین و سخت‌ترین لحظات زندگی افراد در کنار آنها حاضر می‌شوند؛ زمانی که یک خانواده در اوج ترس و اضطراب قرار دارد و شاید تنها امیدش رسیدن آمبولانس باشد.

این نیروی عملیاتی اورژانس از شیفت‌هایی می‌گوید که از صبح با مأموریت‌های متعدد و پشت سر هم آغاز می‌شود و ساعت‌ها ادامه پیدا می‌کند، اما درست زمانی که خستگی بر بدن و ذهن آنها غلبه کرده، مأموریتی دیگر اعلام می‌شود که کودکی در خطر است، مادری آسیب دیده یا بیماری به کمک فوری نیاز دارد.

در چنین شرایطی دیگر جایی برای فکر کردن به خستگی و مشکلات شخصی باقی نمی‌ماند و نوری این لحظه را این‌گونه توصیف می‌کند: «زمانی که مأموریتی اعلام می‌شود، از خودمان فارغ می‌شویم و تمام فکر ما سمت بیمار می‌رود، اینکه چطور او را نجات بدهیم، چه کاری برای بیمار انجام دهیم و چطور زودتر بیمار را به بیمارستان برسانیم.»

شاید همین جمله، بخش مهمی از فلسفه این شغل را توضیح دهد، اینکه در لحظه‌ای که دیگران گرفتار ترس شده‌اند، نیروهای اورژانس باید بتوانند ترس خودشان را کنار بگذارند، تمرکز کنند و تصمیم بگیرند و حتی سرعت آمبولانس در چنین شرایطی معنای دیگری پیدا می‌کند؛ برای راننده اورژانس، هر ثانیه اهمیت دارد و سرعت، بخشی از تلاش برای رساندن بیمار به مرکز درمانی است و نوری در این‌باره می‌گوید: «گاهی برخی افراد از سرعت بالای آمبولانس‌ها گلایه دارند، اما تمام تلاش نیروهای عملیاتی اورژانس برای سریع‌تر رسیدن به بیمار، نجات جان او و در صورت لزوم انتقال بیمار به بیمارستان است.»

حمایت‌هایی که خستگی را بی‌معنا می‌کند

شیفت اورژانس شاید با بازگشت آمبولانس به پایگاه تمام شود، اما فشار این شغل با خاموش شدن آژیر و خاموش شدن آمبولانس پایان نمی‌گیرد. پشت هر نیروی عملیاتی، خانواده‌ای قرار دارد که بخشی از اضطراب و سنگینی این شغل را با او زندگی می‌کند؛ خانواده‌ای که شب‌های دیرهنگام، شیفت‌های طولانی و تماس‌های ناگهانی را به انتظار می‌گذراند و می‌داند ممکن است عزیزش هر بار که برای مأموریت از پایگاه خارج می‌شود، به صحنه‌ای خطرناک قدم بگذارد.

نوری که حدود دو سال است ازدواج کرده، از همراهی همسرش در این سال‌ها می‌گوید؛ همراهی‌ که به گفته خودش نقش مهمی در ادامه مسیر کاری او داشته است. این نیروی عملیاتی اورژانس پیش بیمارستانی گاهی صحنه‌هایی را می‌بیند که حتی نمی‌تواند برای همسرش تعریف کند، نه از آن جهت که اتفاقات برای خودش تمام شده باشد، بلکه چون می‌داند شنیدن جزئیات برخی حوادث ممکن است نگرانی او را بیشتر کند.

نوری می‌گوید که اگر تمام صحنه‌هایی که می‌بیند و تجربه می‌کند را برای همسرش تعریف کند، فشار مضاعفی برای او ایجاد خواهد کرد و با این حال، در روزهایی که خودش هم از فشار کار خسته شده و احساس کرده دیگر توان ادامه دادن ندارد، همسر او در کنارش ایستاده است، نوری با اشاره به همراهی و حمایت همسر خود می‌افزاید: «دفعات متعددی بوده که از فشار بالای کاری خسته و حتی افسرده شدم، اما همسرم همیشه حامی بوده است و انرژی به من می‌دهد که با وجود آن می‌توانم مسیر خدمت به مردم را ادامه دهم.»

گاهی برای ادامه دادن یک شغل سخت، چیزی فراتر از توان جسمی و تخصص لازم است؛ یک نفر باید در خانه باشد که خستگی‌ها را ببیند، نگرانی‌ها را بفهمد و وقتی توان ادامه دادن کم می‌شود، دوباره انگیزه‌ای برای ایستادن بدهد.

شیرین‌ترین لحظه؛ وقتی قلبی دوباره می‌تپد

در میان تمام تصاویر تلخ و سنگین، اورژانس لحظاتی هم دارد که برای همیشه در ذهن یک کارشناس اورژانس باقی می‌مانند، لحظه‌هایی که نتیجه چند دقیقه تلاش، بازگشت یک قلب به زندگی است و برای صالح نوری، یکی از شیرین‌ترین بخش‌های این کار زمانی است که عملیات احیای قلبی ـ ریوی موفقیت‌آمیز انجام می‌شود، بیمار دوباره به زندگی بازمی‌گردد و پس از انتقال به بیمارستان، خبر بهبود او می‌رسد.

هر یک از این لحظه‌ها برای یک کارشناس اورژانس، خاطره‌ای ماندگار است و یکی از مأموریت‌هایی که هنوز در ذهن این کارشناس اورژانس باقی مانده، مربوط به محدوده خیابان امام خمینی است؛ جایی که مردی هنگام انجام کار روزمره خود در یک مکانیکی، دچار ایست قلبی - تنفسی شده بود. نیروهای اورژانس خود را به محل رساندند، عملیات احیا را آغاز کردند و پس از انجام اقدامات لازم، بیمار را به بیمارستان منتقل کردند، اما مهم‌ترین تصویر برای نوری، نه خود عملیات احیا، بلکه خوشحالی خانواده بیمار بوده است؛ خانواده‌ای که حالا دوباره امید داشتند عزیزشان را در کنار خود ببینند.

او اضافه می‌کند: «با خوشحالی مردم، ما هم غرق در خوشحالی می‌شویم.» با این حال، این شغل همیشه لحظات خوش ندارد و گاهی کارشناسان تمام توان خود را برای نجات یک بیمار به کار می‌گیرد، اما سرنوشت مسیر دیگری را رقم می‌زند و در این‌باره نوری می‌گوید: «گاهی هضم ناراحتی‌هایی که برای برخی افراد پیش می‌آید، برای کارشناسان اورژانس خیلی سخت است، اما مجبور هستند با آن کنار بیایند، شیفت خود را ادامه دهند و دوباره تمام توان خود را برای مأموریت بعدی بگذراند.»

شاید یکی از سخت‌ترین بخش‌های این شغل همین باشد؛ اینکه کارشناس اورژانس باید در فاصله کوتاهی میان یک حادثه تلخ و مأموریت بعدی، احساسات خودش را کنترل کند و دوباره آماده نجات جان فرد دیگری شود.

روایت مردمانی که حتی در روزهای جنگ، برای زندگی دویدند

شجاعت، صبوری و قلبی که برای مردم می‌تپد

فردی که وارد حرفه فوریت‌های پزشکی می‌شود، تنها به دانش پزشکی و مهارت فنی نیاز ندارد. این شغل ظرفیت روحی بالایی می‌خواهد؛ صبری که تمام نشود، شجاعتی که در برابر صحنه‌های خطرناک عقب ننشیند و در عین حال، انسانی باقی بماند که دیدن رنج دیگران برایش بی‌تفاوت نباشد و از نگاه نوری، یکی از اصلی‌ترین ویژگی‌های یک نیروی عملیاتی، صبوری است؛ صبری که باید در مواجهه با بیماران، خانواده‌ها و حتی صحنه‌هایی که ممکن است از نظر روحی بسیار سنگین باشند، وجود داشته باشد.

در کنار صبر، شجاعت نیز ضرورتی انکارناپذیر است و کارشناسان اورژانس باید بتواند صحنه‌های تلخ را ببینند، احساسات خود را مدیریت کنند و در همان لحظه دست از کار نکشند و پشت آرامش ظاهری کارشناسان اورژانس سال‌ها تمرین برای کنترل احساسات قرار دارد؛ اینکه قلب همچنان حساس بماند، اما دست‌ها در لحظه‌ای که باید کاری انجام دهند، نلرزند.

روایت‌هایی از ایامی که آسمان کشور آرام نبود

وقتی روایت نوری به روزهای جنگ می‌رسد، جنس خاطرات تغییر می‌کند؛ از شب‌هایی می‌گوید که ترس فقط در خانه‌های مردم نبود و نیروهای امدادی نیز هر بار که برای مأموریت از پایگاه خارج می‌شدند، نمی‌دانستند در مسیر چه چیزی انتظارشان را می‌کشد. روزهایی که صدای هواپیما و انفجار، بخشی از زندگی مردم شده بود و نیروهای اورژانس باید در میان دود، آوار، شیشه‌های خردشده و تاریکی خود را به مجروحان می‌رساندند.

او می‌گوید در بسیاری از موارد، پس از اصابت موشک، احتمال وقوع حمله یا اصابت دوباره وجود داشت و نیروها نمی‌توانستند منتظر بمانند تا ببینند چه اتفاقی می‌افتد. باید در سریع‌ترین زمان ممکن خودشان را به بیمار می‌رساندند و اگر امکان نجات او وجود داشت، اقدامات لازم را انجام می‌دادند. یکی از این مأموریت‌ها در ماه رمضان و حدود ساعت ۰۳:۰۰ بامداد اتفاق افتاد.

نیروهای عملیاتی اورژانس داخل پایگاه بودند که صدای جنگنده دشمن آنها را از خواب بیدار کرد. هنوز لباس‌هایشان را کامل نپوشیده بودند که مأموریت اعلام شد و مقصد، خیابان امیرکبیر بود. ماه رمضان بود و روز بعد را باید با زبان روزه سپری می‌کردند، اما فرصتی برای ایستادن و خوردن سحری وجود نداشت. آمبولانس راه افتاد و هرچه به محل حادثه نزدیک‌تر می‌شدند، تصویر پیش رویشان هولناک‌تر می‌شد؛ خیابانی حدود دو تا سه کیلومتر پر از سنگ، شیشه‌های خردشده و دود، آن هم در تاریکی شب.

نوری می‌گوید: «صحنه بسیار ترسناکی بود، هرچه تماس می‌گرفتیم و تلاش می‌کردیم مسیر را پیدا کنیم و به مصدومان حادثه برسیم، کسی جوابگو نبود و نمی‌دانستیم فرد یا افراد آسیب‌دیده کجا هستند.»، نیروهای عملیاتی اورژانس حدود ۱۰ دقیقه در صحنه بودند تا یک نفر به محل حادثه رسید و آنها را راهنمایی کرد و کمی بعد، بالای سر فردی قرار گرفتند که دچار قطع‌شدگی اندام شده بود.

اقدامات درمانی در همان محل آغاز شد و پس از آن، بیمار باید هرچه سریع‌تر به بیمارستان منتقل می‌شد. مقصد، بیمارستان الزهرا بود و مسیر به نسبت طولانی در پیش داشتند، اما راننده آمبولانس این مسیر طولانی را در حدود یک ربع ساعت طی کرد. تمام حواسشان به بیمار بود و زمانی برای توجه به خستگی و شرایط خودشان نداشتند و وقتی بیمار را تحویل بیمارستان دادند، تازه نوبت خودشان رسید.

نوری هنوز به خاطر دارد که به همکار خود گفته بود: «یک لیوان آب بخور؛ سحری که هیچ، حداقل آب بخور تا بتوانی دوام بیاوری.» پس از بازگشت به پایگاه، خواب به چشمشان نمی‌آمد و تصاویر صحنه همچنان مقابل چشمانشان بود؛ دود، مه، تاریکی، شیشه‌های خردشده و مردمی که قربانی جنگ شده بودند. نوری می‌گوید روزهای جنگ، روزهای سختی بود؛ روزهایی که حتی پس از پایان مأموریت، حادثه تمام نمی‌شد و بخشی از آن را می‌شد تا ساعت‌ها در ذهن و چشم‌های امدادگران دید.

شهدایی که پیش از رسیدن نیروهای اورژانس زندگی را بدرود گفتند

مأموریت دیگری نیز تصویر دیگری از روزهای جنگ را برای این کارشناس اورژانس رقم زد؛ حادثه‌ای که بر اثر انفجار، خطوط گاز نیز آسیب دیده و دچار نشتی شده بودند. نیروهای مختلف در محل حضور داشتند، اما خطر همچنان پابرجا بود و هر لحظه امکان وقوع حادثه‌ای دیگر وجود داشت. نیروهای امدادی از مردم می‌خواستند صحنه را ترک کنند، اما بسیاری حاضر به دور شدن نبودند.

حضور مردم اگرچه از سر نگرانی و تلاش برای کمک بود، در چنین شرایطی می‌توانست جان خودشان و حتی امدادگران را بیشتر در معرض خطر قرار دهد و روند امدادرسانی را دشوار کند. نوری معتقد است مردم ایران روحیه کمک‌رسانی بالایی دارند و در چنین صحنه‌هایی برای کمک حاضر می‌شوند، اما گاهی بهترین کمک، فاصله گرفتن از محل حادثه و عمل کردن به توصیه نیروهای امدادی است.

او ادامه می‌دهد: «وقتی خود نیروهای امدادی از مردم می‌خواهند صحنه را ترک کنند، اگر به این درخواست توجه کنند، بسیاری از کارها راحت‌تر و سریع‌تر جلو می‌رود و همین موضوع می‌تواند تلفات را کاهش دهد.» در همان حادثه، صحنه‌هایی نیز رقم خورد که برای یک امدادگر به‌سادگی قابل فراموش کردن نیست؛ افرادی که بر اثر انفجار به سمت دیوار پرت شده بودند و به شهادت رسیده بودند و دیگر برای نجات جان آنها اقدامی موثر نبود.

برای کسی که تمام فلسفه حضورش در صحنه، نجات دادن است، شاید هیچ چیز سخت‌تر از ایستادن بالای سر بیماری نباشد که دیگر کاری از دستش برنمی‌آید. نوری از این لحظات به‌عنوان بخش بسیار سخت و آزاردهنده کار یاد می‌کند؛ لحظاتی که امدادگر باید با واقعیتی روبه‌رو شود که با تمام تلاشش نمی‌تواند آن را تغییر دهد.

هر مأموریت، یک انتخاب دوباره است

در پایان روایت، حرف‌های صالح نوری دوباره به مردم بازمی‌گردد؛ به همان مردمی که تمام مأموریت‌ها برای نجات آنها انجام می‌شود. او از مردم انتظار زیادی ندارد و تنها می‌خواهد در لحظه‌ای که آمبولانس و کارشناسان اورژانس به صحنه می‌رسند، اطرافیان بیمار یا مددخواه کسی را هم ببینند که برای کمک آمده است، کارشناس اورژانسی که شاید از ابتدای صبح چندین مأموریت را پشت سر گذاشته، بالای سر بیماران مختلف حاضر شده، با صحنه‌های آسیب‌دیدگی و جان باختن افراد مختلف روبه‌رو شده، اما خستگی را با خود به مأموریت بعدی نیاورده است.

گاهی یک برخورد نامناسب در نخستین مأموریت صبح، می‌تواند حال روحی کارشناسان اورژانس را تا پایان شیفت تغییر دهد؛ حالا تصور کنید کسی که قرار است به بیمار آرامش بدهد، خودش از نظر روحی تحت فشار باشد. به گفته نوری، یکی از وظایف نیروهای اورژانس این است که علاوه بر اقدامات درمانی، به بیمار و خانواده او آرامش بدهند و روحیه آنها را حفظ کنند، بنابراین رفتار مردم با نیروهای اورژانس می‌تواند به طور مستقیم بر توان روحی آنها برای انجام این وظیفه تأثیر بگذارد.

شاید پشت صدای آژیر آمبولانس، چیزی فراتر از صدای رسیدن یک خودروی امدادی باشد؛ صدای افرادی که هر روز، پیش از آنکه بسیاری از نیروها و حتی گاهی پیش از آنکه کسی فرصت پیدا کند درست بفهمد چه اتفاقی افتاده، خودشان را به دل حادثه می‌رسانند. افرادی که ممکن است شب قبل، صحنه‌ای تلخ را دیده باشند و صبح روز بعد دوباره لباس بپوشند، سوار آمبولانس شوند و به سمت مأموریت بعدی حرکت کنند؛ افرادی که گاهی با قلبی خسته، ذهنی سنگین از تصویرهای فراموش‌نشدنی و بدنی فرسوده، همچنان باید آرام‌ترین فرد حاضر در صحنه باشند.

برای صالح نوری و همکارانش، هر مأموریت یک انتخاب دوباره است؛ انتخاب اینکه در سخت‌ترین لحظه زندگی یک انسان، کنار او بایستند. شاید تمام چیزی که از مردم می‌خواهند نیز همین باشد که وقتی آنها برای نجات جان شما می‌آیند، برای چند لحظه، شرایط آنها را هم درک کنید.

روایت مردمانی که حتی در روزهای جنگ، برای زندگی دویدند

افرادی که با آژیر به دل حادثه می‌روند، همیشه با همان آژیر از حادثه بیرون نمی‌آیند و گاهی چیزی از آن صحنه با آنها برمی‌گردد؛ تصویری، صدایی، چهره‌ای یا حتی سکوتی که تا ساعت‌ها و روزها در ذهنشان باقی می‌ماند. شاید برای ما یک مأموریت، چند دقیقه از میان یک روز باشد، اما برای کسی که در مرکز آن ایستاده، همان چند دقیقه می‌تواند بخشی از زندگی‌اش شود. آنها بارها به جاهایی می‌روند که دیگران از دیدنشان فرار می‌کنند و در لحظه‌هایی می‌ایستند که بسیاری از آدم‌ها توان ایستادن در آن را ندارند.

با این همه، زندگی برای امدادگر بعد از پایان مأموریت متوقف نمی‌شود. آمبولانس دوباره به پایگاه برمی‌گردد، لباس‌ها شاید برای مأموریت بعدی آماده شوند و چند ساعت بعد، صدای دیگری از بی‌سیم بلند شود. پشت این رفت‌وآمدهای مداوم، اما خستگی‌هایی وجود دارد که کمتر دیده می‌شود؛ خستگی جسمی، فشار روانی و خاطراتی که گاهی حتی در سکوت شب هم دست از سر آدم برنمی‌دارند. شاید سخت‌ترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه کسی که قرار است به دیگران آرامش بدهد، خودش همیشه فرصت کافی برای کنار آمدن با آنچه دیده است ندارد.

با این حال، میان همه سختی‌ها، لحظه‌هایی هم هست که ارزش تمام این مسیر را پیدا می‌کند؛ وقتی چشمی که بی‌حرکت مانده دوباره باز می‌شود، قلبی که از تپش ایستاده دوباره به زندگی بازمی‌گردد یا خانواده‌ای که چند دقیقه قبل در اوج وحشت بوده، با امیدی تازه به عزیزش نگاه می‌کند. شاید پاداش این شغل همیشه چیزی نباشد که بتوان آن را اندازه گرفت یا در قالب یک تشکر ساده بیان کرد. گاهی همین که یک انسان دوباره به خانه برگردد، برای کسی که در آن لحظه تمام توانش را برای نجات او گذاشته، کافی است.

شاید بد نباشد هر بار که صدای آژیر آمبولانس را می‌شنویم، فقط به این فکر نکنیم که راه را برای عبور یک خودرو باز کنیم؛ به این فکر کنیم که ممکن است انسانی در آن خودرو، تمام توانش را برای برگرداندن یک نفر به زندگی گذاشته باشد. افرادی که پیش از رسیدنشان، ترس و آشوب در یک صحنه جریان دارد و با رسیدنشان، باید نقطه‌ای برای امید ساخته شود.

کد مطلب 1004448

برچسب‌ها