به گزارش خبرگزاری ایمنا، لیلا مهدوی، نویسنده، در صفحه شخصی خود در اینستاگرام با روایت لحظهای از تشییع پیکر یک شهید نوشت: «فقط یک لحظه نگاهم افتاد. فرصت نشد دوباره نوشته را بخوانم. یک نفر زود تخته چوبی نازک را گذاشت روی تابوت و منگنه زد و نفر دیگری، پرچم به دست، آمد بالای سر تابوت. همهچیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که انگار کسی میترسید فرصت کنیم باور کنیم، زیر این چوب و پارچه سفید، یکی بیسر و بینشان آرام گرفته است.
پرچم آرام روی تابوت افتاد و من ماندم و جملهای که دیگر از جلوی چشمم کنار نمیرفت: «کفن باز نشود.»، یعنی کسی نمیتواند برای آخرین بار بیاید و دست بکشد روی چهره شهید.
اصلاً نمیدانم من چرا آنجا بودم و چرا فرصتم شد در یک نگاه، نوشته قرمز روی کفن را بخوانم. سهم من از آن حضور نصفهونیمه، همان یک نگاه بود؛ چند کلمه قرمز که روی سفیدی کفن، بیرحمانه خودشان را نشان میدادند: «کفن باز نشود.»
بعد از آن، نگاهم میان جمعیت گم شد؛ میان صورتهایی که نمیشناختم و صداهایی که در هم میپیچیدند و دیگر نمیتوانستم یکی را از دیگری تشخیص بدهم.
بعضیها نسبتشان با عاشورا خیلی روشن است، نه از آن نسبتهایی که لازم باشد برایش توضیحی آورد. از آن نسبتهایی که بوی خاک خیسخورده، سنگینی خون خشکشده و سکوت غلیظ بعد از هیاهو، خودشان شهادت میدهند.
آن لحظه، میان آن همه صدا، فقط صدای منگنهای که به چوب میخورد در گوشم مانده است؛ تقتق.
صدای خشک و تیزش در فضای بسته میپیچید و با هر ضربه، لرزش کوتاهی روی تخته میانداخت. بوی چوب تازهبریده با عطر گلاب و خاک درهم آمیخته بود؛ انگار هر ضربه، آخرین راه رسیدن به چهره او را میبست و لایه دیگری از سکوت را روی پیکرش میکشید.
من ایستاده بودم و به تابوتی نگاه میکردم که زبری چوبش زیر نور کمرنگ پیدا بود. پرچم سنگین، چروکخورده و خاکگرفته روی آن افتاده بود و گوشهاش با هر نسیم اندکی تکان میخورد و دوباره روی تابوت میخوابید و من با این حس تلخ آنجا مانده بودم که بعضی آدمها حتی از آخرین نگاه ما هم سهمی برای خودشان باقی نمیگذارند.»

نظر شما