به گزارش خبرگزاری ایمنا، گاهی برای روایت یک جنگ، نیازی نیست از میدان نبرد گفت؛ کافی است قصه یک مادر را شنید که هنوز فرزندش را در آغوش نگرفته است، اما جای خالی او را با تمام وجود حس میکند. روایت مادری که نخستین فرزندش را پیش از آنکه چشم به دنیا بگشاید از دست میدهد؛ کودکی که قرار بود روزی با همان کفشهای کوچکی که پدر برایش خریده، راه رفتن را یاد بگیرد، زمین بخورد، دوباره بلند شود و دست مادر را بگیرد.
این بار زبان هنر در تئاتر «ضربان»، سراغ داغ چنین مادری رفته است؛ مادری که فرزندش در جریان جنگ رمضان و در پی حملات وحشیانه و جنایتکارانه دشمن صهیونیستی و آمریکای جنایتکار به خاک ایران، پیش از تولد به شهادت میرسد. «ضربان» روایت مادری است که پیش از آنکه صدای گریه فرزندش را بشنود، صدای خاموش شدن قلب او را میشنود؛ روایتی که از نخستین «گروپ گروپ» قلب جنین آغاز میشود و در نهایت به سکوتی سنگین میرسد.
روایت تئاتر از نخستین سونوگرافی آغاز میشود. مادر برای نخستین بار از وجود فرزندش باخبر شده و پزشک از او میخواهد چهار هفته بعد دوباره مراجعه کند. او به خانه بازمیگردد، اما از آن لحظه، دیگر چیزی شبیه گذشته نیست. کفشهای کوچکی که پدر برای فرزند هنوز به دنیا نیامده خریده، برای مادر نشانی از کودکی هستند که قرار است پا به این جهان بگذارد.
مادر کفشها را در آغوش میگیرد و شب تا صبح با همانها میخوابد. چند روزی، همهچیز با شیرینی انتظار مادری میگذرد؛ با فکر کردن به آیندهای که هنوز نیامده است. به کودکی که قرار است با همین کفشهای کوچک بدود، زمین بخورد و مادر کنارش باشد تا دوباره روی پاهایش بایستد. شادی مادرانه، پیش از تولد فرزند آغاز شده است، اما ساعت ۹:۳۰ صبح، خبر تلویزیون این رؤیای شیرین را به تلخی جنگ گره میزند؛ موشکی به مدرسهای در شجره طیبه میناب اصابت کرده و تعدادی از کودکان جان خود را از دست دادهاند.
ریتم روایت تندتر میشود؛ لحن مادر تغییر میکند و بغضی که فرو نمیرود، اشک را به چشم میآورد. پرسشی ساده اما سنگین شکل میگیرد که مگر کجای جهان کسی اینگونه به کودکان ظلم میکند؟
چند روز بعد، انفجاری بزرگ در نزدیکی خانه رخ میدهد. همسر مادر با عجله خود را به محل حادثه میرساند. آنچه میبیند، تکههایی از بدن دوستانش است. اضطراب به جان مادر میافتد؛ قلبش تند میزند و چشمهایش سیاهی میرود.
خبرها یکی پس از دیگری ادامه دارند؛ از جنایتهایی که فاصلهشان با زندگی آدمها تنها چند دقیقه است. خبر جنایات جزیره اپستین روی تلویزیون میآید و مادر چشمهایش را میبندد تا دیگر چیزی نبیند. ساعت ۱۵:۰۰ نیز خبری دیگر پخش میشود؛ موشکهای رژیم صهیونیستی یک بیمارستان و یک «بانک انتقال جنین» را هدف قرار دادهاند.
مادر دیگر تنها برای خودش نمیترسد. کودکی در وجود اوست؛ کودکی که هنوز فرصت زندگی پیدا نکرده و اکنون جنگ، حتی پیش از تولد، سایهاش را بر سر او انداخته است. در همین میان، صدای فرزند در روایت شنیده میشود؛ صدایی که از مادر میخواهد محکم باشد و یادآوری میکند که مادر گفته بود مسیر ظلم بسته خواهد شد و از او میخواهد مادری قوی و استوار بماند.

زمانی که دیگر صدایی نشنیدم!
مادر با همان صدا به خواب میرود، اما قصه «ضربان» میان امید و اضطراب پیش میرود. نزدیک چهار ماهگی، تمام شکم مادر درد میگیرد؛ درد را نشانه رشد فرزند میداند و به خودش میگوید شاید کودک وارد ماه چهارم شده است. چیزی به همسرش نمیگوید.
همسر اما مشتاق است زودتر از موعد برای سونوگرافی بروند و سرانجام وقت میگیرند و راهی مطب پزشک میشوند. پزشک ابتدا با لحنی معمولی صحبت میکند، اما کمکم پرسشها رنگ دیگری میگیرد. از مادر درباره استرس و فعالیتهای سنگین میپرسد. مادر پاسخ میدهد که استرس برای یک زن باردار طبیعی است. پزشک از او میخواهد کمی راه برود تا حرکات جنین بهتر دیده شود.
سؤال دوباره تکرار میشود. مادر این بار میپرسد: «دقیقاً منظورتان چیست؟» و پاسخ پزشک، همان لحظهای است که ضربان زندگی برای او متوقف میشود: «متأسفم! فرزند شما ایست قلبی کرده است.»
مادر دیگر صدای دیگری نمیشنود و تنها چیزی که در ذهنش مانده، صدای «گروپ گروپ» قلب فرزندش در هشت هفتگی است؛ همان ضربانی که نخستین بار شوق مادری را بیش از همیشه در وجودش به جریان انداخته بود.
دستهای همسرش را میگیرد و چشمهایش را میبندد؛ اینجاست که معنای نام «ضربان» بیش از هر چیز دیگری خودش را نشان میدهد؛ ضربانی که روزی نشانه آغاز یک زندگی بود و اکنون سکوتش، پایان رؤیای چهارماهه یک مادر را رقم زده است.
«ما هنوز خیلی کار داریم و باید زنجیره ظلم علیه کودکان جهان قطع بشه»
واکنش مخاطبان این نمایش نیز نشان میدهد این داغ برای بسیاری از آنها غریبه نیست. در میان تماشاگران، زنی اشکهایش را از گونه پاک میکند تا همچنان روایت را دنبال کند و مادری که فرزندش کنار او نشسته، با شنیدن این روایت گریه میکند؛ زنی سالخورده اشکهایش را پاک میکند و در برابر این حجم از جنایت علیه کودکان تاب نمیآورد.
وقتی نخستین گفتوگوی ضبطشده مادر و فرزند پخش میشود، اشک از چشم بانویی دیگر جاری میشود. گفتوگوی دوم اما برای مادری دیگر سنگینتر از آن است که تا پایان تحملش کند؛ بغضش میشکند و اشکها اجازه نمیدهند روایت را تا انتها ببیند.
کودک بار دیگر با مادر حرف میزند؛ از شکستن زنجیره ظلم علیه کودکان جهان میگوید و از مادر میخواهد قوی باشد و بایستد. بعد به کفشهایی اشاره میکند که پدر برایش خریده است: «بگذار تا بپوشم، ما هنوز خیلی کار داریم و باید زنجیره ظلم علیه کودکان جهان قطع بشه.»
اما کودک دیگر فرصتی برای پوشیدن کفشها پیدا نمیکند و در پایان، مادر همان کفشها را در آغوش میگیرد و گریه میکند. کفشهایی که قرار بود روزی همراه قدمهای کوچک فرزندش باشند، اکنون تمام چیزی است که از آن آینده برای او باقی مانده. آنها را محکم در آغوش میکشد؛ جای خالی فرزند، در همان کفشهای کوچک بیشتر از هر چیز دیگری خودش را نشان میدهد.
روایت، روایتی است که دل هر مرد و زنی را میسوزاند؛ نهتنها به خاطر شهادت یک کودک، بلکه به خاطر آیندهای که همراه او از دست رفته است. یکی از مردان حاضر در میان جمعیت که خودش یک دختر و یک پسر دارد و شاید همین نزدیکیِ تجربه، روایت را برای او سنگینتر کرده باشد با اشاره به شهادت مظلومانه دانشآموزان میناب به خبرنگار ایمنا میگوید: این کودکان، امیدهای آینده خانوادههایشان بودند؛ کودکانی که خانواده برای آیندهشان رؤیا داشت.

آغازی برای ایستادگی و مقاومت
«ضربان» در تمام مسیر خود میان دو حس حرکت میکند؛ شادی مادری که به آینده فکر میکند و اندوه مادری که هنوز فرزندش را ندیده، اما مجبور شده با نبودنش کنار بیاید. از همان لحظهای که کفشهای کوچک را در آغوش میگیرد تا زمانی که پس از شنیدن خبر ایست قلبی کودک، دوباره آنها را به دست میگیرد، این کفشها به نشانی از تمام آیندهای تبدیل میشود که فرصت تحقق پیدا نکرد.
در لحظههای پایانی، مادر کفشها را مرتب میکند و بندهایشان را میبندد. بعد میایستد. صدایش دیگر همان صدای مادر داغدیده نیست؛ در آن استواری و مطالبهای شنیده میشود که از دل همین فقدان بیرون آمده است.
او کفشها را میبوسد و آنها را در آغوش میگیرد؛ همانطور که پیش از این، شبها آنها را کنار خود نگه میداشت. چهار ماه از عمر کودکی گذشته که مادر حتی فرصت نکرده او را در آغوش بگیرد. چهار ماه پر از امید، اضطراب، خبرهای تلخ، انفجار، اشک و انتظار و شاید «ضربان» از همینجا معنا پیدا میکند؛ از ضربان قلب کودکی که مادر نخستین بار صدایش را شنید، از ضربان قلب مادری که با هر خبر تلخ تندتر شد و از ضربانی که با خبر ایست قلبی فرزند، برای لحظهای خاموش شد، اما مادر، با تمام داغی که بر دل دارد، دوباره میایستد و با جانی دوباره این مسیر را ادامه میدهد.
این بار، زبان هنر داغ مادری را روایت کرده است که فرزندش پیش از تولد قربانی جنگ شده؛ مادری که به جای دست گرفتن دست کودک، کفشهای کوچک او را در آغوش میگیرد و از میان اشکها، هنوز یک جمله را با خود تکرار میکند:«باید زنجیره ظلم علیه کودکان شکسته شود.»
نمایش «ضربان» فریاد دادخواهی سر میدهد تا آن را به گوش مردم سراسر جهان برساند
ویدا سادات موسوی، بازیگر و کارگردان در گفتوگو با خبرنگار ایمنا درباره این نمایش تئاتر اظهار کرد: نمایش «ضربان» به کارگردانی سعید یزدانی درباره ظلم و کودککشی در سراسر جهان است و بخشی از آن به کودکان شهدای مدرسه شجره طیبه میناب اختصاص دارد، همچنین کودکانی که در بانک انتقال جنین بودند و مورد حمله رژیم صهیونیستی قرار گرفتند.
وی افزود: نمایش «ضربان» فریاد دادخواهی سر میدهد و بهدنبال آن است که زنجیره ظلم علیه کودکان جهان را قطع کند و این فریاد دادخواهی را به گوش مردم سراسر جهان برساند.
بازیگر «ضربان» ادامه داد: داستان این تئاتر از زبان مادری روایت میشود که باردار است و دوران بارداری او همزمان با جنگ تحمیلی رمضان مقارن میشود و در چهارمین ماه بارداری، موج انفجار مادر را دربرمیگیرد و کودک او بر اثر این حادثه دچار ایست قلبی میشود.
موسوی عنوان کرد: مادر در طول نمایش با صدای کودک که بهصورت نَرِیشن پخش میشود، روایت را پیش میبرد؛ این صدا در حقیقت در ذهن مادر تکرار میشود و مخاطب را با تجربه و رنج او همراه میکند.

نظر شما