به گزارش خبرگزاری ایمنا، یازدهم شهریور برای حاجعمران روزی است که کوهستان، یکی از جوانترین فرماندهان جنگ را در آغوش گرفت. محمود کاوه تنها ۲۵ سال داشت، اما نامش سالها بود که در ارتفاعات کردستان و جبهههای غرب برای دشمن آشنا و برای رزمندگان، یادآور شجاعت و آرامش بود.
آن روز بر بلندای قله ۲۵۱۹، صدای انفجارها در کوه پیچید و جوانی که روزی از کوچههای مشهد به جبهه آمده بود، از زمین جدا شد و به آسمان رسید.
صبح، هنوز کامل از راه نرسیده بود. کوههای حاجعمران در سکوتی سنگین فرو رفته بودند؛ سکوتی که هر لحظه ممکن بود با صدای گلوله و خمپاره شکسته شود. ارتفاعات بلند و صخرهای، سالها بود که شاهد رفتوآمد مردانی بودند که با کولهای بر دوش و اسلحهای در دست از دل کوه بالا میرفتند و گاهی دیگر برنمیگشتند.
آن روز اما قرار بود یکی از شناختهشدهترین چهرههای جنگ نیز در همین کوهستان بماند. محمود کاوه. جوانی ۲۵ ساله که اگر کسی او را در خیابانهای مشهد میدید، شاید باور نمیکرد روزی فرمانده یکی از مهمترین یگانهای رزمی سپاه شود.

کاوه متولد مشهد بود؛ در خانوادهای مذهبی رشد کرده بود و از سالهای نوجوانی با مسجد، مجالس مذهبی و فضای مبارزه با رژیم پهلوی آشنا شد. با پیروزی انقلاب، مسیر زندگیاش بهسرعت تغییر کرد و در سال ۱۳۵۸ به سپاه پاسداران پیوست، اما جنگ که آغاز شد، دیگر برای او خبری از زندگی معمولی نبود؛ جبهه، مدرسهای شد که هر روز در آن امتحانی تازه برگزار میشد؛ امتحانی که نمرهاش نه روی کاغذ که با شجاعت، تدبیر و گاهی خون نوشته میشد.
کاوه خیلی زود راهی کردستان شد. سرزمین کوهها، کمینها و نبردهای سخت. او در همان سالهای نخست مسئولیتهای مختلفی برعهده گرفت و آرامآرام نامش در میان نیروهای سپاه شناخته شد.
از فرماندهی عملیات در سقز تا حضور در تیپ ویژه شهدا، مسیر کوتاهی طی شد، اما این مسیر کوتاه، پر از میدانهای سخت و تجربههای سنگین بود. در سال ۱۳۶۲ فرماندهی تیپ ویژه شهدا به او سپرده شد؛ تیپی که بعدها به لشکر ویژه شهدا ارتقا پیدا کرد.

کاوه فقط فرمانده نبود. فرماندهی برای او به معنای ایستادن پشت نیروها نبود؛ جلوتر از آنها حرکت میکرد. برای همین هم وقتی ارتفاعی باید فتح میشد، وقتی مسیری خطرناک بود یا وقتی دشمن آتش سنگینی میریخت، نام کاوه فقط روی نقشه عملیات نبود؛ خودش در میدان بود.
او در عملیاتهای مختلف بارها مجروح شد؛ از ناحیه شکم، کتف و دست گرفته تا سر. اما هر بار که زخمها فرصت استراحت میخواستند، کاوه دوباره راهی میدان میشد.
حاجعمران برای کاوه بیگانه نبود، سالها پیش از عملیات کربلای ۲ در عملیات والفجر ۲، تیپ ویژه شهدا به فرماندهی او در همین منطقه حضور پیدا کرده بود و ارتفاع ۲۵۱۹ را به تصرف درآورده بود. حالا دوباره همان کوهستان پیش روی او بود، اما این بار داستان فرق داشت. دهم شهریور ۱۳۶۵. عملیات کربلای ۲ آغاز شد؛ عملیاتی در منطقه حاجعمران که هدف آن تصرف ارتفاعات مهم منطقه و ایجاد عمق بیشتر در خطوط خودی بود.
صدای شلیکها در کوه میپیچید. رزمندگان پیش میرفتند. ارتفاعات یکی پس از دیگری درگیر میشدند. و در میان آن همه آتش و دود، فرمانده لشکر ویژه شهدا همچنان در میدان بود. آخرین صعود بعضی رفتنها شبیه رفتن نیستند. شبیه صعودند. کاوه آن روز به ارتفاع ۲۵۱۹ رفت؛ ارتفاعی که سالها پیش نامش با عملیات و حماسه گره خورده بود. اما این بار قرار نبود از آن پایین بیاید. ترکش گلوله توپ به او اصابت کرد و زندگی زمینی یکی از جوانترین فرماندهان جنگ در همان ارتفاع پایان پیدا کرد.
نظر شما