به گزارش خبرگزاری ایمنا، یک صدا در فرودگاه امام خمینی کافی بود تا یکی از روایتهای قدیمی ترک بردارد؛ «پرواز استانبول به تهران، هماکنون به زمین نشست.»
مسافر این پرواز، محسن نامجو بود؛ خوانندهای که سالها در خارج از ایران زندگی کرده و اکنون بازگشتش به کشور، تنها یک اتفاق شخصی نیست. اهمیت ماجرا در خود پرواز نیست؛ در روایتی است که سالها درباره «فرار هنرمندان از ایران» ساخته شد و اکنون با بازگشت برخی چهرهها، ناچار است برای توضیح این اتفاق، روایت تازهای پیدا کند.
سالها به مخاطب چنین القا میشد که خروج از ایران، پایان طبیعی مسیر هر هنرمند معترض است و بازگشت، امری ناممکن، اما اکنون مسئله تغییر کرده است؛ اگر خروج نشانه شکست ایران بود، بازگشت را چگونه باید توضیح داد؟
ماجرا زمانی جذابتر میشود که این اتفاق را کنار جملهای از احسان کرمی بگذاریم. او در میانه جنگ در واکنش به انتشار تصاویری از هنرمندانی که بر حمایت از ایران و تمامیت ارضی کشور تأکید کرده بودند، گفت: «همینهایی که عکسشان را بهعنوان طرفداران جمهوری اسلامی گذاشتید، طرفدار ما هستند.»
جملهای که در ظاهر درباره چند چهره هنری بود، اما در عمق خود یک نزاع قدیمی را آشکار میکرد اینکه چه کسی حق دارد درباره نسبت هنرمند با ایران تصمیم بگیرد؟

هنرمند را نمیتوان برای همیشه مصادره کرد
پروژه سیاسیسازی هنرمندان و تبدیل چهرههای فرهنگی به بازوهای رسانهای جریانهای سیاسی، سالهاست ادامه دارد. هر طرف تلاش میکند چهرههای شناختهشده را در اردوگاه خود قرار دهد و از شهرت آنها برای تولید سرمایه سیاسی استفاده کند، اما جنگ اخیر یک تفاوت جدی ایجاد کرد.
در شرایطی که ایران در معرض فشار و حمله خارجی قرار گرفت، بخشی از هنرمندان و چهرههای شناختهشده، فارغ از اختلافات سیاسی، مرز خود را با دشمن خارجی روشن کردند و از ایران گفتند. این اتفاق یک پیام ساده داشت، اینکه ایران را نمیتوان از ایرانی جدا کرد.
ممکن است یک هنرمند با حکومت اختلاف داشته باشد، منتقد سیاستهای رسمی باشد یا حتی سالها خارج از کشور زندگی کند؛ اما این به معنای ایستادن در مقابل ایران نیست، همین تفکیک، یکی از مهمترین چیزهایی بود که روایتهای دو قطبیشده سالهای گذشته تلاش میکرد از بین ببرد.
بازگشت نامجو و آغاز یک دردسر رسانهای
بازگشت محسن نامجو اما خیلی زود به موضوعی فراتر از صفحه شخصی او تبدیل شد. واکنش بخشی از رسانههای فارسیزبان خارج از کشور، بهجای تمرکز بر اصل خبر، معطوف به بازخوانی حاشیهها و جنجالهای قدیمی پیرامون او شد. اتهامها و حواشی گذشته دوباره در فضای مجازی برجسته شدند و برخی کاربران و رسانهها تلاش کردند بازگشت او را نه بهعنوان یک انتخاب شخصی، بلکه در قالب دیگری روایت کنند.
البته درباره انگیزه این واکنشها نمیتوان بدون سند از دستور هماهنگ یا طراحی واحد سخن گفت، اما از منظر رسانهای، نتیجه روشن بود، خبر بازگشت، خیلی سریع زیر حجم سنگینی از حاشیهها قرار گرفت. این اتفاق یک پرسش جدی ایجاد میکند: چرا بازگشت یک هنرمند باید تا این اندازه محل مناقشه باشد؟
پاسخ را شاید بتوان در اهمیت نمادین چنین تصمیمی پیدا کرد، اگر سالها خروج از کشور بهعنوان تنها مسیر پیش روی هنرمند معترض معرفی شده باشد، بازگشت میتواند این معادله را بر هم بزند.
رفتار رسانهای با چهرههایی که از روایت غالب فاصله میگیرند، همیشه یکسان نیست، گاهی سکوت بهترین راه است؛ خبر را پوشش نده، دربارهاش میزگرد نساز و اجازه نده به یک موج تبدیل شود، اما اگر خبر قابل حذف نباشد، تاکتیک تغییر میکند؛ خبر را بپذیر، اما قاب آن را عوض کن.
در ماجرای نامجو نیز بخش قابل توجهی از واکنشهای رسانهای به جای پرداختن به معنای بازگشت، روی سوابق جنجالی و حواشی او متمرکز شد. این دو رفتار، اگرچه در ظاهر متفاوت هستند، یک هدف رسانهای مشترک دارند، کاهش اثر نمادین خبر؛ اما مسئله اینجاست که خود بازگشت، فارغ از قضاوت درباره شخص نامجو، همچنان اتفاق افتاده است.

«بدل فن»؛ وقتی مسیر یکطرفه میشود
سالها یک فن رسانهای و سیاسی تکرار شد؛ خروج هنرمند، بزرگنمایی خروج، ساخت روایت «هنرمندِ جداشده از ایران» و سپس استفاده از او بهعنوان شاهدی برای اثبات یک گزاره سیاسی. اکنون اگر روند بازگشتها ادامه پیدا کند، همان فن میتواند در جهت معکوس عمل کند.
این بار روایت چنین خواهد بود؛ چهرهای خارج شد؛ اما ماندگار نشد، چهرهای مهاجرت کرد، اما در اردوگاه سیاسی مهاجران حل نشد، چهرهای از ایران فاصله گرفت، اما در نهایت تصمیم گرفت بازگردد.
این همان بدل فن است؛ نه به معنای یک عملیات تبلیغاتی ساده، بلکه به معنای تغییر زمین بازی. بهویژه آنکه وزیر فرهنگ نیز از فهرستی حدود ۱۰۰ نفره از هنرمندانی سخن گفته که در مسیر بازگشت به کشور قرار دارند. اگر بخشی از این روند عملی شود، دیگر نمیتوان بازگشت را یک استثنای منفرد تلقی کرد.
آن وقت پرسش اصلی برای جریانهای خارج از کشور این خواهد بود، اینکه اگر خروج، نشانه فروپاشی ایران بود، با بازگشتها چه میکنید؟
نامجو پیش از بازگشت، در برخی اظهاراتش فاصله خود را با بخشی از جریانهای خارج از کشور نشان داده بود و از چهرهها و رویکردهای رادیکال اپوزیسیون انتقاد کرده بود.
همین مسئله موجب شد تصویر او بهعنوان یک چهره همسو با جریان سیاسی خارج از کشور، از مدتها پیش دچار ترک شود.
اگر رسانهای به کوچکترین اظهارنظر همسو با خود ضریب میدهد، اما اظهارنظر مخالف را نادیده میگیرد، مسئله تنها درباره نامجو نیست؛ مسئله درباره مرزهای واقعی آزادی بیان در همان رسانههاست. آزادی بیان اگر تنها برای تأیید روایت خودت باشد، آزادی نیست؛ امتیاز رسانهای است.
شاهین نجفی و تلاش برای توضیح یک بازگشت
در ادامه، واکنش شاهین نجفی به بازگشت نامجو نیز قابل توجه بود؛ نهتنها بهدلیل اختلافات شخصی یا هنری میان این دو، بلکه بهدلیل تلاشی که برای ارائه یک تفسیر سیاسی از این اتفاق صورت گرفت.
این نوع واکنشها یک ویژگی مشترک دارند؛ اینکه تلاش میکنند معنای یک اتفاق را از بازگشت یک فرد به رفتار حسابشده حاکمیت منتقل کنند.
ممکن است بخشی از این تحلیلها محل بحث باشد و نمیتوان بدون شواهد کافی همه آنها را به یک پروژه سازمانیافته نسبت داد، اما همین نیاز به تولید توضیح سیاسی برای بازگشت یک هنرمند، بهخودیخود نشان میدهد که اتفاق، ظرفیت معنایی بیشتری از یک سفر معمولی پیدا کرده است.
اگر بازگشت نامجو تنها یک تصمیم شخصی است، چرا باید برای آن این همه تئوری سیاسی تولید شود؟

ایران نباید در بازگشت را ببندد
درست در همین نقطه، مسئولیت داخل کشور آغاز میشود، اگر قرار است بازگشت ایرانیان خارج از کشور به یک روند تبدیل شود، نباید با نگاه صفر و صدی به آن برخورد کرد.
هیچکس تنها بهدلیل مشهور بودن، نباید مصونیت ویژه داشته باشد. اگر فردی پرونده قضایی دارد، باید مطابق قانون پاسخگو باشد. اگر علیه اشخاص یا نهادهای کشور اتهام یا توهینی مطرح کرده، باید مسئولیت آن را بپذیرد، اما پاسخگویی با انتقامگیری یکی نیست. میتوان هم قانون را اجرا کرد و هم در بازگشت را باز گذاشت.
میتوان گفت هرکس مرتکب جرم شده، پاسخگو خواهد بود، اما همزمان به ایرانی خارج از کشور نیز گفت: بازگشت به وطن، در صورت رعایت قانون، بنبست نیست، این همان عقلانیتی است که میتواند پروژه مصادره هویت ایرانی را خنثی کند.
شکست اصلی، شکست یک روایت است
ماجرای محسن نامجو را نباید بیش از اندازه بزرگ کرد و از آن یک نشانه قطعی درباره رفتار همه هنرمندان ساخت. یک نفر بازگشته است و انگیزه واقعی او را تنها خودش میداند، اما از سوی دیگر، نباید اهمیت نمادین آن را نیز نادیده گرفت.
مسئله اصلی نامجو نیست؛ روایتی است که سالها تلاش کرد میان هنرمند، ایران و حاکمیت یک علامت مساوی اجباری ایجاد کند.
بر اساس آن روایت، اگر هنرمند با حکومت اختلاف دارد، پس باید با ایران هم در تضاد باشد؛ اگر مهاجرت کرد، باید تا پایان در صف اپوزیسیون بماند و اگر بازگشت، باید برای این بازگشت توضیحی غیر از انتخاب شخصی پیدا کرد، اما واقعیت جامعه ایرانی پیچیدهتر از این دوگانههاست. ایرانی میتواند منتقد حکومت باشد و ایران را دوست داشته باشد، او میتواند مهاجرت کند و دوباره بازگردد. ایرانی میتواند با سیاستهای رسمی مخالف باشد، اما هنگام حمله خارجی کنار کشورش بایستد.
و همین تفکیک، شاید بزرگترین شکست برای جریانی باشد که سالها تلاش کرده ایران را در انحصار روایت سیاسی خود تعریف کند.
نظر شما