به گزارش خبرگزاری ایمنا، «پدر» اپیزودی از فصل دوم مجموعه «سرود، سپید و سرخ» است که به کارگردانی علیرضا صمدی و تهیهکنندگی آرش زینال خیری روی آنتن شبکه یک رفت.
اپیزود پدر از آن دست روایتهایی است که جنگ را نه در میدان نبرد و در قابهای پرهیاهو، بلکه در متن زندگی آدمهای عادی جستوجو میکند. در این قسمت، خبری از قهرمانانی با ویژگیهای کلیشهای و کنشهای بزرگ نیست، قهرمان داستان مردی معمولی است که با مشکلات اقتصادی، بدهی، اجاره خانه و مسئولیت نگهداری از پدری سالخورده و مبتلا به آلزایمر دستوپنجه نرم میکند. همین انتخاب، مهمترین امتیاز اپیزود پدر است؛ چراکه جنگ را به تجربهای ملموس و روزمره تبدیل میکند.
آقامحسن با بازی شهرام قائدی، رانندهای است که زندگیاش به چرخهای ماشین گره خورده است. او برای ضمانت دوستش، پشت سفتههای او را امضا کرده و اکنون با ممنوعیت خروج خودرو از تهران، مهمترین ابزار درآمدش را از دست داده است. در سوی دیگر، صاحبخانه طلب اجارههای عقبافتاده را دارد و محسن بیش از هر زمان دیگری به درآمد حاصل از کارش نیازمند است، بنابراین، بحران جنگ زمانی وارد زندگی او میشود که شخصیت اصلی خود به اندازه کافی درگیر بحرانهای شخصی و اقتصادی است.
فیلمنامه در همین نقطه تلاش میکند جنگ را به عاملی برای تشدید تضادهای درونی شخصیت تبدیل کند. محسن باید میان کسب درآمد و مراقبت از پدرش یکی را انتخاب کند؛ انتخابی که در ابتدا برای او چندان ساده نیست. پدر، یحیی، با بازی داوود فتحعلیبیگی، مبتلا به آلزایمر است و با شنیدن صدای بمب، گذشته را با اکنون اشتباه میگیرد و سراغ همسر فوتشدهاش را میگیرد. این موقعیت همزمان واجد وجه تلخ و انسانی است؛ مردی که حافظهاش در حال از دست رفتن است، در لحظه ترس به خاطره همسرش پناه میبرد.

شخصیت یحیی در واقع یکی از مهمترین عناصر عاطفی اپیزود است. او تنها یک پدر بیمار نیست، بلکه نمادی از نسلی است که گذشتهاش را با خود حمل میکند و در رویارویی با صدای جنگ به خاطرات قدیمی بازمیگردد. بازی فتحعلیبیگی نیز تلاش میکند این شخصیت را از یک کاراکتر تنها بیمار فراتر ببرد و به او هویتی مستقل بدهد.
در کنار داستان محسن و پدرش، حضور رعنا و طاها نیز به گسترش مفهوم همدلی در شرایط بحران کمک میکند. رعنا که از وضعیت یحیی باخبر است، بیتفاوت از کنار گمشدن او عبور نمیکند و طاها را برای پیدا کردنش میفرستد. این رفتار نشان میدهد که جنگ در این روایت، اگرچه عامل ایجاد ترس و آشفتگی است، اما میتواند زمینهای برای فعالشدن حس مسئولیت اجتماعی نیز باشد.
یکی از نقاط قابل توجه فیلمنامه، اضافه کردن شخصیت خانم رحیمی است؛ زنی که فرزند بیمار خود را در خانه گذاشته و برای پیدا کردن دارو، داروخانههای مختلف را زیر پا گذاشته است. او نیز در موقعیتی مشابه محسن قرار دارد؛ جنگ از یک سو و مسئولیت خانوادگی از سوی دیگر. همسرش در بندرعباس مشغول کار است و از او میخواهد به شمال بروند، اما ترک خانه برای زنی که تمام زندگیاش را در همان خانه گذاشته، به همین سادگی نیست.
این بخش، دامنه روایت را از یک خانواده فراتر میبرد و نشان میدهد جنگ چگونه تصمیمهای ساده زندگی را به انتخابهایی دشوار تبدیل میکند. رفتن یا ماندن، کار کردن یا مراقبت از خانواده، پول درآوردن یا کنار عزیزان بودن، همه به پرسشهایی جدی تبدیل میشوند.
با این حال، نقطه اوج اپیزود زمانی شکل میگیرد که محسن پدرش را به آسایشگاه خیریه کهریزک میسپارد. این تصمیم اگرچه از منظر منطقی قابل درک است، اما از نظر عاطفی برای او به معنای عبور از مسئولیتی است که خودش را نسبت به آن متعهد میداند. زمانی که پس از ترک آسایشگاه، شاهد بمباران منطقهای در نزدیکی آنجا میشود، احساس گناه به سراغش میآید. جملههایی که در آن لحظه خطاب به پدرش میگوید، در واقع نقطه شکستن شخصیت محسن است؛ مردی که تا آن لحظه دغدغه اصلیاش پول و نجات زندگی اقتصادیاش بود، ناگهان متوجه میشود چیزی مهمتر از درآمد و اجاره خانه وجود دارد.
بازگشت او به آسایشگاه، نقطه عطف داستان است، اما فیلم در همینجا متوقف نمیشود. محسن با نگرانی فردی دیگر روبهرو میشود که از وضعیت خواهرش بیخبر است. او برای پیدا کردن این زن راهی آدرس او میشود و با خانهای تخریبشده روبهرو میشود. این اتفاق، نگاه محسن را از مسئله شخصی خودش فراتر میبرد. او دیگر تنها نگران پدرش نیست، بلکه درد آدمهای دیگری را هم میبیند.
از این منظر، عنوان پدر تنها به رابطه محسن و یحیی اشاره ندارد. پدر در این اپیزود مفهومی گستردهتر پیدا میکند؛ مسئولیت نسبت به دیگری. جنگ در ظاهر خانهها را تهدید میکند، اما در لایهای دیگر، آدمها را متوجه ارزش خانه و خانواده میکند.
پایانبندی نیز بر همین مفهوم استوار است. محسن که برای پرداخت اجاره و تأمین مخارج زندگی به پول نیاز دارد، پیشنهاد کار در خیریه را میپذیرد و در نهایت تصمیم میگیرد کنار پدرش بماند. این انتخاب، اگرچه از نظر دراماتیک قابل پیشبینی است، اما با مسیری که شخصیت طی کرده، منطقی و باورپذیر به نظر میرسد، او در پایان نه از مسئولیت اقتصادی خود فرار میکند و نه پدرش را رها میکند، بلکه راهی پیدا میکند که میان این دو مسئولیت تعادل برقرار کند.
البته اپیزود در برخی بخشها میتوانست از کلیشههای ملودرام فاصله بیشتری بگیرد. بعضی موقعیتهای احساسی، بهویژه لحظه پشیمانی محسن، مستقیم و توضیحی طراحی شدهاند و فیلم گاهی به جای اعتماد به تصویر و رفتار شخصیت، احساسات او را با دیالوگ آشکار میکند، همچنین تعدد شخصیتهای فرعی و بحرانهایی که پشت سر هم وارد قصه میشوند، در برخی لحظات انسجام دراماتیک را کاهش میدهد.
با این حال، پدر در مجموع یکی از اپیزودهای قابل تأمل مجموعه سرود، سپید و سرخ است؛ چون جنگ را از فاصلهای نزدیک و انسانی روایت میکند. اینجا خبری از نقشههای نظامی و موقعیتهای حماسی نیست. جنگ از طریق صدای انفجار، ترس یک مادر، نگرانی یک معلول، بیماری یک پدر و دغدغه اجاره خانه به زندگی شخصیتها نفوذ میکند.
مهمترین دستاورد اپیزود نیز همین است: جنگ میتواند آدمها را از خانه دور کند، اما در این روایت، در نهایت محسن را به خانه و به معنای واقعی کلمه به پدرش بازمیگرداند. پدر درباره این حقیقت ساده اما مهم که در روزهای بحران، ارزش خانواده بیش از همیشه آشکار میشود و گاهی انسان برای پیدا کردن اولویتهای واقعی زندگی، ناچار است همه چیز را در معرض خطر ببیند.
نظر شما