به گزارش خبرگزاری ایمنا، ماجرا از انتشار تصویری در شبکههای اجتماعی آغاز شد؛ تصویری که موجودی شبیه دایناسور را در یک منطقه بیابانی نشان میداد و در توضیحات همراه آن، محل مشاهده موجود به مناطق بیابانی شهرستان بینالود در خراسان رضوی نسبت داده شده بود.
ادعا حتی از این هم فراتر رفت و در برخی بازنشرها، صحبت از دیدهشدن این موجود و آسیبزدن آن به دامهای مردم مطرح شد؛ ادعایی عجیب که با این حال توانست توجه کاربران را به خود جلب کند.
موضوع آنقدر در فضای مجازی بازتاب پیدا کرد که ادارهکل حفاظت محیط زیست خراسان رضوی درباره آن موضعگیری کرد. ابوالفضل سالاری، دبیر شورای اطلاعرسانی این ادارهکل، اعلام کرد تصویر منتشرشده کامل مصنوعی و تولیدشده با هوش مصنوعی است و هیچ گزارش رسمی، مستند یا مشاهده میدانی از سوی محیطبانان، کارشناسان و نیروهای حفاظتی درباره وجود چنین موجودی در طبیعت استان وجود ندارد.
در واقع، چیزی که قرار بود یک تصویر عجیب و شاید سرگرمکننده باشد، به جایی رسید که برای پایان دادن به آن، پای یک نهاد رسمی به میان آمد.
اما سؤال مهمتر اینجاست: چرا چنین تصویری توانست توجه مردم را جلب کند؟
![]()
ذهن انسان؛ از دیدن تا باور کردن
انسان بخش بزرگی از شناخت خود از جهان را از طریق حواس و تجربه به دست میآورد. ما چیزی را میبینیم، میشنویم، تجربه میکنیم و بعد درباره واقعیبودن آن قضاوت میکنیم.
تصویر، در این میان، قدرت ویژهای دارد. وقتی چیزی را با چشم میبینیم، ناخودآگاه بخشی از مقاومت ذهنی ما در برابر آن کاهش پیدا میکند. اگر تصویری با کیفیت مناسب، در یک محیط واقعی و همراه با توضیحی باورپذیر منتشر شود، مغز ممکن است پیش از آنکه فرصت بررسی دقیق پیدا کند، آن را بهعنوان یک واقعیت احتمالی بپذیرد.
اینجاست که هوش مصنوعی یک مسئله جدید ایجاد کرده است.
تا همین چند سال قبل، ساختن یک تصویر نسبتاً باورپذیر از موجودی خیالی به ابزار و مهارت تخصصی نیاز داشت. امروز اما تولید تصویر جعلی بسیار سادهتر شده است. یعنی فاصله میان «آنچه واقعاً اتفاق افتاده» و «آنچه فقط شبیه واقعیت ساخته شده» کمتر از همیشه شده است. تصویر دایناسور بینالود دقیقاً از همین نقطه به یک نمونه آموزشی تبدیل میشود.
وقتی تصویر، جای سند را میگیرد
مشکل اصلی این نیست که مردم دایناسور را دوست دارند یا یک تصویر عجیب را باور میکنند. مسئله از جایی شروع میشود که تصویر بهجای سند مینشیند. یک عکس بهتنهایی نمیگوید چه کسی آن را گرفته، چه زمانی گرفته شده، کجا گرفته شده، آیا تصویر دستکاری شده یا نه و اصلاً آیا توضیحی که همراه آن منتشر شده، ارتباطی با خود تصویر دارد یا خیر.
در ماجرای دایناسور نیز آنچه در ابتدا وجود داشت، یک تصویر و ادعایی درباره محل مشاهده آن بود؛ نه گزارش شاهد عینی معتبر، نه مختصات جغرافیایی، نه گزارش محیطبانان و نه سند مستقلی که ادعا را تأیید کند. در نهایت نیز محیطزیست خراسان رضوی اعلام کرد تصویر فاقد واقعیت میدانی و تولیدشده با هوش مصنوعی است.
پس یک سؤال ساده باید همیشه در ذهن مخاطب فعال باشد: من این را از کجا میدانم؟
همین سؤال ساده، یکی از مهمترین ابزارهای دفاعی انسان در برابر اخبار جعلی است.
اما چه کسی از انتشار تصویر جعلی یک دایناسور سود میبرد؟
شاید در نگاه اول عجیب باشد؛ یک نفر چرا باید برای ساختن عکس جعلی دایناسور وقت بگذارد؟ پاسخ لزوماً یک توطئه سیاسی نیست.
در اقتصاد شبکههای اجتماعی، توجه خودش ارزش اقتصادی دارد. محتوای عجیب، ترسناک، خندهدار یا شوکهکننده بیشتر دیده میشود؛ بیشتر لایک میگیرد، بیشتر کامنت میخورد و بیشتر بازنشر میشود. همین تعاملها میتواند به افزایش بازدید، جذب مخاطب، رشد صفحه و در برخی مدلهای رسانهای به درآمد تبلیغاتی منجر شود.
بنابراین ممکن است پشت یک محتوای جعلی، هیچ هدف پیچیدهای جز کسب توجه و درآمد نباشد. اما ماجرا همینجا تمام نمیشود.
همین سازوکار در مقیاس بزرگتر میتواند در خدمت اهداف سیاسی، اجتماعی و امنیتی نیز قرار بگیرد. وقتی یک تصویر جعلی میتواند ذهن مخاطب را درباره یک موضوع کوچک تغییر دهد، محتوای جعلی درباره موضوعات مهمتر میتواند افکار عمومی را به سمت خاصی هدایت کند.
اینجا دیگر با یک «عکس دایناسور» طرف نیستیم؛ با مسئلهای به نام جنگ روایتها مواجهیم.
رسانه فقط خبر نمیدهد؛ ذهن را هم جهت میدهد
برای فهم این مسئله باید از «جامعهشناسی رسانه» کمی فراتر رفت و به فلسفه و منطق رسانه توجه کرد. رسانه فقط وسیله انتقال اطلاعات نیست. رسانه تعیین میکند چه چیزی دیده شود، چه چیزی برجسته شود، چه چیزی دیده نشود و یک اتفاق با چه قاب و روایتی برای مخاطب تعریف شود.
به همین دلیل در میدان جنگ رسانهای، همیشه لازم نیست واقعیت را تغییر بدهی؛ گاهی کافی است روایت مردم از واقعیت را تغییر بدهی.
اینجاست که مفاهیمی مانند عملیات روانی، آفند اطلاعاتی و جنگ شناختی اهمیت پیدا میکنند. در چنین فضایی، هدف فقط رساندن یک پیام نیست؛ هدف میتواند اثرگذاری بر ادراک، احساس، قضاوت و در نهایت رفتار مخاطب باشد.
چند شگردی که باید بشناسیم
برجستهسازی:
رسانه نمیتواند درباره همه اتفاقات جهان به یک اندازه حرف بزند. بنابراین بعضی موضوعات را برجسته و برخی دیگر را کمرنگ میکند. وقتی یک موضوع دائماً جلوی چشم مخاطب قرار بگیرد، اهمیت آن در ذهن او افزایش پیدا میکند.
ترس و ایجاد رعب:
محتوایی که مخاطب را میترساند، معمولاً واکنش سریعتری ایجاد میکند. در چنین شرایطی، احساس میتواند فرصت بررسی منطقی را از مخاطب بگیرد. یک خبر درباره «موجود خطرناک در منطقه» دقیقاً میتواند از همین واکنش هیجانی استفاده کند.
جهتدهی:
گاهی اصل خبر کاملاً دروغ نیست؛ بلکه نحوه روایت آن مخاطب را به یک نتیجه خاص میرساند. انتخاب تیتر، تصویر، واژهها و حتی ترتیب اطلاعات میتواند مسیر برداشت مخاطب را تغییر دهد.
تعمیم افراطی:
یک اتفاق محدود به کل جامعه یا یک گروه تعمیم داده میشود. یک نمونه تبدیل میشود به «همه»، «هیچکس»، «همیشه» یا «هرگز». این تکنیک، پیچیدگی واقعیت را حذف میکند تا یک نتیجه ساده و هیجانی ساخته شود.
تحریف:
ممکن است تصویر واقعی باشد، اما توضیح آن جعلی باشد؛ یا بخشی از یک ویدئو جدا شود و معنایی متفاوت پیدا کند. در این حالت، جعل الزاماً در ساختن محتوا نیست؛ گاهی در بریدن محتوا از زمینه اصلی آن اتفاق میافتد.
بزرگنمایی:
یک اتفاق کوچک به بحرانی بزرگ تبدیل میشود. یک مشاهده تأییدنشده، تبدیل به «فاجعه»، «تهدید بزرگ» یا «اتفاق بیسابقه» میشود.
شایعه:
شایعه معمولاً با یک اطلاعات ناقص آغاز میشود و در مسیر بازنشر، هر بار چیزی به آن اضافه میشود. مشکل اصلی اینجاست که سرعت انتشار شایعه معمولاً از سرعت بررسی آن بیشتر است.
برانگیختن احساسات:
هرچه احساسات شدیدتر شوند، امکان تصمیمگیری عجولانه بیشتر میشود. ترس، خشم، نفرت، هیجان و حتی احساسات مثبت شدید میتوانند قدرت تحلیل را کاهش دهند. به زبان ساده: احساسات بیشتر، اگر کنترل نشوند، میتوانند به معنای تفکر کمتر باشند.
تظاهر به بیطرفی:
گاهی یک محتوا طوری تنظیم میشود که ظاهری کاملاً بیطرفانه داشته باشد، اما انتخاب منابع، واژهها و اطلاعات حذفشده، مخاطب را به نتیجهای مشخص هدایت کند.
سواد رسانهای؛ پدافند غیرعامل ذهن
اینجا به مهمترین بخش ماجرا میرسیم: سواد رسانهای. سواد رسانهای یعنی مخاطب فقط مصرفکننده پیام نباشد؛ بلکه بتواند پیام را تحلیل، ارزیابی و راستیآزمایی کند.
مخاطب باسواد رسانهای با دیدن هر تصویر فوراً نمیگوید «واقعی است» یا «جعلی است». ابتدا سؤال میکند:
چه کسی این را منتشر کرده؟
منبع اولیه کجاست؟
این تصویر چه زمانی و کجا ثبت شده؟
آیا منابع مستقل دیگری آن را تأیید کردهاند؟
چه چیزی در این محتوا حذف شده است؟
چه احساسی قرار است در من ایجاد شود؟
و مهمتر از همه: چه کسی از اینکه من این را باور کنم، سود میبرد؟
این آخرین سؤال شاید از همه مهمتر باشد.

هر محتوایی یک هدف دارد
نباید تصور کنیم هر محتوایی که در اینترنت منتشر میشود الزاماً با یک هدف سیاسی پیچیده ساخته شده است. گاهی هدف بسیار سادهتر است: گرفتن کلیک، افزایش دنبالکننده یا کسب درآمد از تبلیغات. اما نکته اساسی این است که هیچ پیامی نباید بدون تحلیل، بیطرف و بیهدف فرض شود.
ممکن است هدف، پول باشد؛ ممکن است قدرت نرم باشد؛ ممکن است تبلیغ یک برند باشد؛ ممکن است جذب مخاطب باشد و در مواردی هم ممکن است هدف، تأثیرگذاری سیاسی و اجتماعی باشد.
بنابراین مخاطب باید یاد بگیرد به جای اینکه فقط بپرسد «این خبر درست است یا غلط؟»، یک قدم عقبتر برود و بپرسد:
«چرا این خبر الان منتشر شده؟ چرا با این تصویر منتشر شده؟ چرا با این ادبیات روایت شده و چه کسی از انتشارش سود میبرد؟» این همان نقطهای است که مصرفکننده منفعل رسانه به مخاطب فعال تبدیل میشود.
فیکنیوز؛ دشمنی که شبیه واقعیت است
خبر جعلی یا Fake News صرفاً یک دروغ ساده نیست. قدرت خبر جعلی در این است که ظاهر خبر واقعی را تقلید میکند. ممکن است عکس داشته باشد، تیتر داشته باشد، نام یک منطقه واقعی را ذکر کند، حتی به نقل از یک شاهد ناشناس نوشته شود. همین جزئیات به آن ظاهر اعتبار میدهد.
هوش مصنوعی نیز این مسئله را پیچیدهتر کرده است. امروز دیگر نمیتوان گفت «چون عکس وجود دارد، پس اتفاق افتاده است.» در عصر هوش مصنوعی، عکس دیگر پایان بررسی نیست؛ آغاز بررسی است.
اگر دایناسور را باور کنیم، فردا چه چیزی را باور میکنیم؟
شاید بتوان ماجرای دایناسور بینالود را با خنده تمام کرد؛ یک تصویر عجیب بود، جعلی از آب درآمد و محیطزیست هم آن را تکذیب کرد. اما اگر از این ماجرا فقط یک شوخی اینترنتی بسازیم، مهمترین درس آن را از دست دادهایم.
مسئله اصلی دایناسور نیست.
مسئله این است که اگر یک تصویر جعلی بتواند ذهن ما را بدون هیچ سند مستقلی درگیر کند، در مواجهه با موضوعاتی پیچیدهتر چه اتفاقی خواهد افتاد؟
در جنگ رسانهای، همیشه قرار نیست کسی تصویری از یک دایناسور منتشر کند. ممکن است یک تصویر برشخورده، یک ویدئوی قدیمی با توضیح جدید، یک آمار ناقص، یک تیتر هیجانی یا یک روایت کاملاً ساختگی منتشر شود؛ موضوعی که از نظر ظاهری بسیار باورپذیرتر از یک دایناسور در بیابان باشد. اینجاست که باید به جای شمشیر، سواد رسانهایمان را تیز کنیم.
مخاطب امروز باید یاد بگیرد قبل از لایککردن، بازنشرکردن و حتی باورکردن، چند ثانیه مکث کند و بپرسد:
این را چه کسی ساخته؟
چرا ساخته؟
چرا حالا منتشر شده؟
و چه کسی قرار است از باور من سود ببرد؟
شاید مهمترین پدافند رسانهای همین چند سؤال ساده باشد؛ چون در میدان جنگ روایتها، کسی که نتواند پیام را تحلیل کند، دیر یا زود تبدیل به بخشی از پیام دیگران خواهد شد.
نظر شما