۲۹ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۱۱
صلح‌طلبیِ جنگ‌ساز

ادبیات تازه سید محمد خاتمی درباره جنگ و ضرورت صلح، بیش از آنکه پاسخی به پیچیدگی‌های میدان نبرد باشد، بازتولید همان دوگانه آشنای اصلاح‌طلبان است؛ دوگانه‌ای که مقاومت را جنگ‌طلبی معرفی می‌کند، بی‌آنکه توضیح دهد چه کسی جنگ را آغاز کرده و چگونه می‌توان با صلحی بدون پشتوانه بازدارندگی، مانع تکرار شد.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، «جنگ» همیشه به معنای جنگ‌طلبی نیست، همان‌طور که «صلح» همیشه به معنای پایان جنگ نیست. گاهی یک کشور برای متوقف‌کردن جنگ، ناچار است هزینه ادامه تجاوز را برای دشمن افزایش دهد و گاهی یک پیشنهاد صلح، اگر بدون تضمین و پشتوانه قدرت ارائه شود، نه پایان جنگ، بلکه فرصت بازسازی توان دشمن برای دور بعدی منازعه است. مسئله اصلی در این میان نه علاقه یا نفرت از جنگ، بلکه فهم منطق قدرت، بازدارندگی و رفتار طرف مقابل است.

اظهارات اخیر سید محمد خاتمی درباره جنگ، صلح و ضرورت توجه به زندگی مردم، از همین منظر قابل بررسی است. خاتمی در سخنان خود از کسانی انتقاد کرده که به تعبیر او «حیاتشان در جنگ» است و با اشاره به دیدگاه‌هایی درباره ادامه مقابله با آمریکا، تصویری از یک جریان جنگ‌طلب ارائه می‌دهد؛ جریانی که گویا می‌خواهد ابتدا آمریکا را شکست دهد و سپس جنگ را به قلب خاک این کشور بکشاند. او در عین حال با اشاره به شهادت رهبر شهید ایران تأکید می‌کند که احساسات نباید مبنای مدیریت جامعه قرار گیرد و تفاهم‌نامه اسلام‌آباد را فرصتی می‌داند که نباید از دست برود.

مشکل از همین‌جا آغاز می‌شود؛ جایی که یک مسئله پیچیده امنیتی و راهبردی، به دوگانه‌ای ساده میان «جنگ‌طلبان» و «صلح‌طلبان» تقلیل پیدا می‌کند.

اول باید جنگ‌طلب را پیدا کرد

اگر قرار است از جنگ‌طلبی انتقاد شود، نخستین سؤال این است که جنگ‌طلبان چه کسانی هستند؟ آیا در ایران کسی خواهان آغاز جنگ با آمریکا بوده است؟ آیا ایران برای حمله به آمریکا برنامه‌ریزی کرده بود؟ آیا جنگ از سوی تهران آغاز شد یا ایران در موقعیت دفاع در برابر یک تجاوز قرار گرفت؟

این پرسش‌ها ساده به نظر می‌رسند، اما حذف آن‌ها از روایت جنگ، نتیجه مهمی دارد: جای مهاجم و مدافع را در تحلیل تغییر می‌دهد.

وقتی بحث از «ادامه جنگ» بدون توضیح درباره «آغاز جنگ» مطرح می‌شود، مخاطب به‌تدریج به این تصور می‌رسد که گویی دو طرف از ابتدا در موقعیتی برابر قرار داشته‌اند و ایران اکنون باید میان جنگ و صلح یکی را انتخاب کند. حال آنکه در هر تحلیل حرفه‌ای از یک منازعه، نقطه آغاز بحران، اهداف طرفین، سطح تهدید، ظرفیت‌های نظامی، رفتار بازیگران و سابقه نقض تعهدات باید هم‌زمان بررسی شود.

نمی‌توان از ایران پرسید «چرا جنگ را تمام نمی‌کنی؟» اما نپرسید «چه کسی جنگ را آغاز کرد و چه تضمینی برای تکرار نشدن آن وجود دارد؟»

ساختن یک رقیب خیالی

بخش دیگری از سخنان خاتمی، به تصویرسازی از مخالفانش بازمی‌گردد. وقتی منتقدان مذاکره یا مدافعان افزایش بازدارندگی، به کسانی تبدیل می‌شوند که می‌خواهند «پدر آمریکا را دربیاورند» و سپس در قلب این کشور بجنگند، در عمل یک موضع افراطی به‌عنوان نماینده کل جریان مقاومت معرفی می‌شود.

این همان خطای کلاسیک در مناظره سیاسی است: ابتدا موضع رقیب را افراطی‌تر از واقعیت تعریف کن و سپس آن را شکست بده.

اما میان «خواستن جنگ» و «آمادگی برای جنگ» تفاوتی جدی وجود دارد. میان «جنگ‌طلبی» و «بازدارندگی» نیز فاصله‌ای به مراتب بیشتر وجود دارد.

کشوری که برای جلوگیری از حمله، توان نظامی خود را حفظ می‌کند، جنگ نمی‌خواهد. کشوری که در برابر تجاوز پاسخ می‌دهد، به‌دنبال تداوم جنگ نیست. حتی کشوری که برای پایان دادن به جنگ، هزینه‌های طرف مقابل را افزایش می‌دهد، ممکن است به دنبال کوتاه‌کردن جنگ باشد.

این تفاوتی است که در ادبیات سیاسی اصلاح‌طلبانه گاهی عمدی یا سهوی نادیده گرفته می‌شود.

«مردم می‌خواهند زندگی کنند»؛ بله، اما…

اینکه مردم می‌خواهند زندگی کنند، نه یک کشف سیاسی است و نه گزاره‌ای که کسی بتواند با آن مخالفت کند. مردم جنگ نمی‌خواهند؛ اقتصاد می‌خواهند، امنیت می‌خواهند، آینده می‌خواهند و زندگی عادی می‌خواهند.

استفاده سیاسی از این گزاره زمانی مسئله‌ساز می‌شود که سؤال بعدی حذف شود: چه کسی مانع این زندگی است؟

اگر مردم زندگی می‌خواهند، همه باید خواهان پایان جنگ باشند، ما پایان جنگ با اعلام آمادگی برای صلح محقق نمی‌شود. دشمن نیز باید به این نتیجه برسد که ادامه جنگ برایش سودی ندارد.

اگر یک طرف منازعه به این نتیجه برسد که با فشار بیشتر می‌تواند امتیاز بیشتری بگیرد، هر توافقی می‌تواند به یک توقف موقت تبدیل شود. در این شرایط، آنچه در ظاهر «صلح» نامیده می‌شود، ممکن است در عمل چیزی جز خریدن زمان برای دور بعدی فشار نباشد.

صلح پایدار، محصول خواهش نیست؛ محصول محاسبه است.

بازتولید همان نسخه قدیمی

ادبیات «مردم می‌خواهند زندگی کنند» و «جنگ‌طلبان نمی‌گذارند» بی‌شباهت به برخی ادبیات‌های سیاسی سال‌های گذشته نیست؛ زمانی که منتقدان توافق هسته‌ای و مخالفان برخی سیاست‌های مذاکره، با برچسب‌هایی نظیر «کاسب تحریم» از دایره استدلال خارج می‌شدند.

امروز نیز خطر آن وجود دارد که همان الگو با واژگان جدید تکرار شود: این بار «جنگ‌طلب» جای «کاسب تحریم» را بگیرد.

مشکل این ادبیات آن است که به جای پاسخ دادن به استدلال طرف مقابل، انگیزه او را زیر سؤال می‌برد. به جای آنکه پرسیده شود «بازدارندگی چگونه شکل می‌گیرد؟»، گفته می‌شود «این‌ها جنگ می‌خواهند». به جای اینکه درباره تضمین‌های توافق بحث شود، گفته می‌شود «مردم صلح می‌خواهند» و به جای بررسی رفتار آمریکا، همه چیز به تصمیم ایران تقلیل داده می‌شود.

این همان جایی است که تحلیل راهبردی جای خود را به رقابت سیاسی می‌دهد.

مذاکره بدون قدرت، تضمین نیست

هیچ عقل سلیمی نمی‌تواند با اصل مذاکره مخالفت کند. مذاکره یکی از ابزارهای اصلی سیاست خارجی است. مسئله اما این است که مذاکره در چه شرایطی انجام شود و چه چیزی پشت میز مذاکره قدرت چانه‌زنی ایجاد کند.

مذاکره بدون قدرت، به‌طور حتم به توافق متوازن منجر نمی‌شود. توافق بدون ضمانت اجرا نیز به‌طور قطع به صلح پایدار منتهی نمی‌شود.

تجربه سال‌های گذشته نشان داده است که حتی توافق‌های رسمی نیز زمانی پایدار می‌مانند که طرفین هزینه نقض آنها را جدی بدانند، بنابراین اگر قرار باشد تفاهم‌نامه اسلام‌آباد یا هر توافق دیگری به‌عنوان مسیر پایان جنگ معرفی شود، باید به یک سؤال روشن پاسخ داده شود: اگر طرف مقابل دوباره تعهدات خود را نقض کرد، ابزار بازدارنده ایران چیست؟

پاسخ این سؤال نمی‌تواند تنها «مذاکره مجدد» باشد.

جنگ را با احساسات شروع نمی‌کنند، با محاسبه تمام می‌کنند.

خاتمی درست می‌گوید که مدیریت کشور نباید بر مبنای احساسات باشد. اما همین اصل باید درباره تحلیل جنگ نیز اعمال شود.

اگر مدیریت نباید احساسی باشد، تحلیل جنگ هم نباید احساسی باشد.

نمی‌توان از یک سو از تصمیم‌گیری غیرهیجانی سخن گفت و از سوی دیگر، مسئله جنگ را به «مردم جنگ نمی‌خواهند» تقلیل داد. هیچ راهبرد نظامی حرفه‌ای بر اساس میل مردم به جنگ طراحی نمی‌شود؛ راهبرد نظامی بر اساس توان دشمن، اهداف او، ظرفیت‌های خودی، هزینه‌ها، نقاط ضعف، عمق راهبردی و احتمال تکرار حمله شکل می‌گیرد.

در میدان واقعی، گاهی عقب‌نشینی تاکتیکی است و گاهی پیشروی هم می‌تواند اشتباه باشد. گاهی افزایش فشار نظامی برای پایان سریع‌تر جنگ ضرورت پیدا می‌کند و گاهی مذاکره می‌تواند دستاوردهای میدان را تثبیت کند. سیاست خارجی موفق، هنر ترکیب این ابزارهاست، نه حذف یکی به نفع دیگری.

صلحی که دشمن را دوباره وسوسه کند

بزرگ‌ترین ایراد رویکردی که تنها بر توقف درگیری تأکید می‌کند، بی‌توجهی به مسئله «جنگ بعدی» است.

فرض کنیم درگیری متوقف شد. بعد چه؟

اگر دشمن همچنان ظرفیت حمله داشته باشد، اهدافش تغییر نکرده باشد، تجربه قبلی را موفق ارزیابی کند و هزینه تجاوز را پایین ببیند، چه چیزی مانع تکرار جنگ خواهد شد؟

این همان نقطه‌ای است که مفهوم بازدارندگی اهمیت پیدا می‌کند.

بازدارندگی یعنی دشمن پیش از آغاز درگیری به این نتیجه برسد که هزینه اقدام نظامی بیش از منفعت آن خواهد بود، بنابراین بازدارندگی نه دشمنی با صلح، بلکه یکی از پیش‌شرط‌های صلح پایدار است.

کسی که این مفهوم را حذف می‌کند، در عمل تنها درباره پایان جنگ امروز حرف می‌زند و درباره احتمال جنگ فردا سکوت می‌کند.

مسئله خاتمی، صلح نیست؛ تعریف ناقص از صلح است

نقد اصلی به خاتمی را نباید در این خلاصه کرد که چرا از صلح سخن گفته است. مسئله این نیست. هیچ‌کس با اصل صلح مسئله ندارد. اختلاف از جایی آغاز می‌شود که صلح به‌عنوان یک ارزش مطلق و مستقل از قدرت، بازدارندگی و رفتار دشمن تعریف شود.

صلح بدون قدرت، ممکن است به تسلیم تعبیر شود؛ مذاکره بدون اهرم فشار، ممکن است به امتیازدهی یک‌طرفه تبدیل شود و توافق بدون ضمانت، ممکن است تنها وقفه‌ای برای بازسازی توان دشمن باشد.

این واقعیت، صلح‌طلبی را نفی نمی‌کند؛ بلکه آن را جدی‌تر می‌کند.

صلح‌طلب واقعی کسی نیست که تنها بگوید «جنگ نمی‌خواهیم». صلح‌طلب واقعی باید بتواند توضیح دهد چگونه باید کاری کرد که دشمن نیز جنگ نخواهد.

و این دو با هم تفاوت دارند.

صلح‌طلبیِ جنگ‌ساز

مسیر پیشنهادی بخشی از اصلاح‌طلبان، اگر بدون توجه به این ملاحظات راهبردی دنبال شود، ممکن است به نتیجه‌ای به‌طور کامل متضاد با هدف اعلام‌شده آن‌ها برسد. اگر دشمن از مواضع ایران نشانه ضعف برداشت کند، اگر بداند با فشار بیشتر می‌تواند امتیاز بیشتری بگیرد و اگر اطمینان پیدا کند که جامعه ایران برای پایان جنگ حاضر به پرداخت هر هزینه‌ای است، انگیزه او برای بازگشت به میز مذاکره کمتر نمی‌شود؛ بلکه ممکن است انگیزه‌اش برای افزایش فشار بیشتر شود.

در چنین شرایطی، «صلح به هر قیمت» دیگر صلح‌طلبی نیست؛ تبدیل‌کردن صلح به یک امتیاز یک‌طرفه است.

جنگ را نمی‌توان با شعار پایان داد. جنگ زمانی پایان می‌یابد که محاسباتی که آن را آغاز کرده‌اند تغییر کنند.

اگر قرار است مردم زندگی کنند، باید امنیت زندگیشان نیز تضمین شود. اگر قرار است سرمایه به کشور بازگردد، باید ثبات سیاسی و امنیتی آن تضمین شود. و اگر قرار است مذاکره به پایان جنگ منجر شود، باید طرف مقابل بداند نقض توافق، آغاز دور تازه‌ای از فشار بی‌هزینه نخواهد بود.

اینجاست که شعار «مردم می‌خواهند زندگی کنند» از یک گزاره احساسی به یک پرسش راهبردی تبدیل می‌شود: چه چیزی تضمین می‌کند فردا دوباره جنگی برای همین مردم آغاز نشود؟

خاتمی و جریان اصلاحات اگر پاسخی برای این پرسش دارند، باید آن را صریح و روشن ارائه کنند و اگر پاسخ این است که تنها با مذاکره می‌توان تضمین گرفت، تجربه گذشته دست‌کم نشان داده است که امضای طرف مقابل، به‌تنهایی تضمین‌کننده رفتار آینده او نیست.

صلح مطلوب است؛ اما صلحی که دشمن را از جنگ بعدی منصرف نکند، پایان جنگ نیست؛ تنفس پیش از جنگ بعدی است.

و این همان نقطه‌ای است که صلح‌طلبیِ بی‌قاعده و بدون پشتوانه بازدارندگی، می‌تواند به‌جای پایان دادن به جنگ، ناخواسته مسیر جنگ دیگری را هموار کند.

کد مطلب 997281

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.