به گزارش خبرگزاری ایمنا، چند ماهی است که وقتی خورشید پشت هیاهوی روزمره پنهان میشود، تازه ضربان اصلی شهر به تپش میافتد. اینجا، شب دیگر قلمرو سکوت و خواب نیست؛ بوم پهناوری است که مردم با حضورشان روی آن قصه مینویسند. در دل این تجمعات شبانه، هر چهره یک کتاب ناخوانده و هر قدم، سطری از یک روایت زنده است. از پیرمردی که عصازنان، خاطرات سالهای حماسه را به میدان آورده، تا جوانی که با چشمهای براقش، فردای این خاک را جستوجو میکند؛ همه آمدهاند تا در گرگومیش زمانه، راوی یک بیداری دستهجمعی باشند. خیابانهای ایران این شبها، شبیه به رواقهای یک حرم بیانتهاست؛ حرمی به وسعت یک وطن که مردمانش، شبزندهداران و مدافعان بیادعای آن شدهاند.
یک فعال فضای مجازی در صفحه شخصی خود در اینستاگرام به روایت مردی پرداخته است که هر شب میآید و هر شب با خود نور میآورد.
او در این ارتباط نوشته است:«از اولین روز جنگ هر شب، مردی میآید که گمانم هیچکس دقیقا نمیداند کیست.
تا وقتی همه میروند، او میماند.
هر شب پلاکارد تازهای در دست دارد، پر از نوشتههایی به فارسی و انگلیسی که از نشریهها پیدایشان میکند. با چسب و قیچی که هرشب به همراه دارد، چوپ علم را به پایش میبندد و خودش علمداری میکند. جیبهایش همیشه پر است و بچهها این را خوب میدانند، چون هرشب به آن ها شکلات میدهد، به ماشینهای عبوری و کسانی که چندین ماه است که پرچم از دستانشان نیفتاده ، سلام نظامی میکند و انگار خستگی شب را از شهر میگیرد و با خودش میبرد.
این کارها کار یک نفر نیست، اما او یک نفره انجامش میدهد. یک شب، هنگام جمع کردن بساطش چشمم خورد به ماشین قدیمی رنگ خورده اشت. با همان ماشین ساده هر شب میآید، آن هم تنها.
شهید آوینی میگفت:«اگر در جستوجوی امام زمان هستی، او را در میان سربازانش بجوی. از نشانههای خاص آنان این است که همچون نور دیگران را ظاهر میکنند و خود را نمیبینند.»
و او هر شب میآید، بیادعا، بینام، بیآنکه حتی بپرسیم چرا، فقط میدانم او میآید تا عشق به وطن را در قلب مردم شهر روشن نگه دارد.
نظر شما