دلتنگی ملتی که چشم‌انتظار لبخند فرمانده است

حدود ۳۰ روز از آن وداع تاریخی می‌گذرد؛ از روزی که خیابان‌های ایران، شانه‌های خود را به تابوت مردی سپردند که سال‌ها پناه یک ملت بود. مردی که آرزویش نه قدرت بود و نه نام؛ تنها می‌خواست روزی در لباس سرخ شهادت، آرام بگیرد.

به گزارش خبرگزاری ایمنا از البرز؛ ۳۰ روز گذشت، ۳۰ روز از زمانی که ایران، قامتش را خم کرد تا آخرین بدرقه را برای مردی به جا آورد که نامش با امنیت، اقتدار و ایستادگی گره خورده بود.

آن روز، میلیون‌ها نفر آمدند؛ نه از سر اجبار، نه برای یک مراسم رسمی؛ آمده بودند تا با پدری وداع کنند که سال‌ها بی‌ادعا، سایه‌اش را بر سر این سرزمین گسترده بود. پیر و جوان، زن و مرد، کودکانی که شاید او را از نزدیک هرگز ندیده بودند، همه در یک چیز مشترک بودند؛ احساس یتیمی.

او رفته بود، اما نه پیش از آنکه همه دارایی‌اش را برای ایران خرج کند.

سال‌ها از مرزهای این خاک پاسداری کرد؛ نه فقط از مرزهای جغرافیا، بلکه از مرزهای عزت، استقلال، ایمان و آزادگی. خستگی را به جان خرید، غربت را تحمل کرد و هر آنچه داشت، بی‌چشمداشت نثار وطن کرد.

شاید کمتر کسی می‌دانست که بزرگ‌ترین آرزویش، نه ماندن، که رفتن بود؛ رفتنی از جنس شهادت. سرانجام نیز همان شد که سال‌ها برایش دعا کرده بود.

زمانی که وقت استراحتش فرا رسید، کوله‌بار سال‌ها مجاهدت را بر زمین گذاشت و آرام، بی‌هیاهو، به میهمانی کسی رفت که همه عمر، دلباخته او بود؛ به آغوش امام غریب، حضرت امام رضا (ع)، و چه آرامشی بالاتر از این؟ اما سهم ما چه شد؟

سهم ما، دلتنگی است؛ دلتنگیِ مردی که می‌گفت همه شما را دوست دارم؛ حتی اگر نبینمتان، حتی اگر نامتان را ندانم، برایتان دعا می‌کنم.

چه عجیب بود این پدر...

فرزندانش را نمی‌شناخت، اما دلش برای همه آنان می‌تپید.

امروز چهل روز از نبودنش گذشته، اما هنوز در کوچه‌های این سرزمین، جای قدم‌هایش خالی است؛ هنوز هر بار نام ایران برده می‌شود، تصویر او در ذهن‌ها جان می‌گیرد.

او رفت، اما راهش نرفت. اگرچه در میان ما غریب بود؛ میان جماعتی که گاه راه را گم کردند و حقیقت را در غبار تبلیغات دشمن ندیدند، اما حتی همان غربت نیز نتوانست قامت استوارش را خم کند.

دشمن، سال‌ها از این غفلت‌ها سود برد؛ بر زخم‌های تفرقه دمید و کوشید میان مردم و قهرمانانشان فاصله بیندازد.

اما تاریخ، حقیقت را بهتر از هر رسانه‌ای روایت می‌کند. حقیقت این است که مردان بزرگ، پس از رفتنشان بیشتر دیده می‌شوند.

شاید جسمش در میان ما نباشد، اما راهی که با خون خود امضا کرد، هنوز ادامه دارد؛ راهی که مقصدش عزت ایران، آزادی ملت‌ها و سربلندی پرچمی است که برای برافراشته ماندنش، از جان خود گذشت.

پدر رفته است، اما پدران، وقتی شهید می‌شوند، نمی‌روند؛ در رگ‌های تاریخ جاری می‌شوند و در حافظه یک ملت، برای همیشه زنده می‌مانند.

کد مطلب 993684

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.