باغ تختی ورزشگاهی که با وجود ظرفیت هفت -هشت هزار نفری در بازیهای مهم لیگ آزادگان خجالت زده مردم اصفهان میشد تا ایستادن پشت توریهای سیمانی تبدیل به چارهای برای دیدن فوتبال در این ورزشگاه شود در آن روزها محلی بود برای تخلیه هیجان مردمی که ورزشگاه پیر و قدیمی شهرشان را با سکوهای فلزی و داغش آبروی فوتبال اصفهان میدانستند و مدیر کلی که هر روز صبح در پشت پنجره اتاقش میایستاد و در دل آرزوی ساختن ورزشگاهی را مرور میکرد که سکوهایش تاب تحمل فشار جمعیت فوتبالدوست اصفهانی را داشته باشد.
روزهایی که هنوز پیست دوومیدانی باغ تختی تنش را به لاستیک اتومبیلهای مدل بالا نسپرده بود و جایگاه خبرنگاران پنج متر مربعیاش هنوز خجالت زده رسانههای رنگارنگ ورزشی نشده بود. روزهایی که هنوز چمن باغ تختی بر و رویی داشت و زردی روزگار نقابی بر چهره پردرد آن نکشیده بود. مسافرانی که به شوق دیدن فوتبال در باغ تختی از مسئول پذیرش هتل آزادی درخواست اتاقهایی رو به چمن داشتند و راهرویی که در پشت سکوهای غربي ورزشگاه تبدیل به محلی برای گرم کردن فوتبالیستهای بی ادعای آن دوران میشد و هوادارانی که برای دیدن ستارههای محبوبشان حتی خطر سقوط از ارتفاع را به جان میخریدند. سکوهایی کم ارتفاع در شمال استادیوم که در سرمای زمستان میتوانست گرمای آخرین دقیقههای غروب خورشید را بر تن تماشاگرانش بریزد و پنجره کوچک تنها بوفه ورزشگاه که از میان سکوهای جنوبی پذیرای مردم میشد و و البته تماشاگرانی که همیشه به صورت قاچاقی از سمت جایگاه همیشگی ذوبیها خودشان را مفت و مجانی به سکوها میرساندند.
سکوهایی آهنی و داغ که در تابستان بلای جان تماشاگران میشد و اتاق کوچک نگهبانی سالن هفده شهریور که با آن تلفن رنگ و رو رفته اش بعد از سوت پایان بازی جوابگوی هوادارانی بود که دور از دنیای اینترنت و تلفن همراه و حتی پخش تلویزیونی به دنبال اطلاع از نتیجه بازیهای تیم محبوبشان بودند و پسرکی دوازده ساله که در فاصله آماده شدن گزارش بازی توسط پدر خبرنگارش با شوقی وصف ناپذیر خبر پیروزی تیمهای اصفهانی را به همراه جزئیات دقیق آن بازی از پشت تلفن به اطلاع همه میرساند. باغ تختی یا همان باغ حجی سابق که با وقف پیرمرد رهنانی تبدیل به قدیمی ترین ورزشگاه اصفهان شد روزهایی را به چشم دید که اگر امروز سکوهای سیمانیاش زبان میگشودند شاید تاریخ فوتبال اصفهان را میشد از نو نوشت.
روزهایی که مهدی عرب و حسن سبیل با عشقی وصف ناشدنی شکوهای سیمانی دو سمت جایگاه را زیر پا میفشردند تا حنجره شان را تقدیم به این دو تیم کرده باشند. روزی که سید امین موسوی با درخششی غیرقابل پیش بینی مرحوم حجازی را بر روی نیمکت سپاهان سربلند کرد و با زدن سه گل به استقلال جشن پیروزی را در تمام چهارباغ جاری کرد. موسوی فردای آن پیروزی دلچسب بعد در مصاحبه با اولین روزنامه ورزشی ایران در آن روزها حرفهایی جذاب تحویل داد تا روز بعد این تیتر بر صفحه اول ابرار ورزشی خودنمایی کند: سه گل به غلامپور زدم، کیف کردم! کیفی که از زمین به سکوهای باغ تختی هم رسید و تا هفته ها بعد مردم از آن پیروزی به عنوان یکی از روزهای تاریخی اصفهان یاد میکردند. روزهایی که هیچکس غم خشک شدن زاینده رود را نداشت و دیگر مادری در اضطراب طی کردن مسیر ورزشگاه فولادشهر برای فرزند نوجوانش غصه دار نبود. روزهایی که نه خبری از برنامه نود بود و نه از دستیارانی که برای یک امتیاز کمتر یا بیشتر لالایی تبانی در گوش بازیکنان تیم حریف بخوانند.
همه این روزها، روزهای اصفهان بودند حتی اگر همان روزی باشد که ذوب آهن در آفتاب سوزان تابستان با شش گل خورده از پرسپولیسی ها پذیرایی کرد. روزهایی که ذوبی ها فریاد کمال کمال، سریال تلویزیونی معروف آن دوران را تبدیل به سوژه ای برای تشویق ستاره تیمشان کرده بودند و سپاهانیها با ستارهای مثل حمید معماریان فخر فروشی میکردند. روز و هفته اصفهان سالهاست که میآید و میرود و این گرد پیری است که بر سر و صورت ورزشگاه قدیمی اصفهان نشسته که روزی روزگاری تنها دلخوشی فوتبال اصفهان بود و امروز در روزهای پایانی هفته اصفهان باید در آرزوی آن باشیم تا با یادآوری خاطرات خوش باغ تختی یکسال بعد در همین روزها تیتر بزنیم: قصه پرغصه نقش جهان به آخر رسید!
/مسعود افشاری/
خبرگزاری ایمنا: نوزده سال قبل درست در روزهایی که هنوز کلنگ به زمین زده شده ورزشگاه نقش جهان به خاطر خواب خرگوشی مسئولان ورزش ایران زنگ نزده بود و در سالهایی که چرثقیلی برای فرو افتادن بر روی سکوهای نیمه ساخته ورزشگاه افسانهای اصفهان برپا نشده بود، در جمعههایی که دوغ و گوشفیل فروشهای چهارباغ تمام امیدشان را به بازیهای سه تیم اصفهانی در ورزشگاه تختی دوخته بودند هیچکس این تصور را نداشت که نزدیک به بیست سال بعد گره کور ورزشگاه نقش چهان تبدیل به سوهانی برای کشیده شدن بر روی اعصاب و روان طرفداران فوتبال در اصفهان شده باشد.
نظر شما