به گزارش خبرگزاری ایمنا، بعضی آرزوها، در تقویم روزگار جا نمیشود؛ باید سالها بگذرد، فصلها یکی پس از دیگری ورق بخورند و تاریخ، صبورانه انتظار بکشد تا زمان تحققشان فرا برسد. ۶۹ سال پیش، جوانی در کوچههای نجف، دل به شهری سپرد که هر آجرش بوی علم میداد و هر سپیدهدمش با نوای درس و دعا آغاز میشد. دلش میخواست همانجا بماند؛ در سایه گنبدی که خورشید، هر صبح از آن طلوع میکرد. اما تقدیر، مسیر دیگری برایش نوشته بود؛ مسیری که از نجف آغاز شد، به وسعت یک امت امتداد یافت و سرانجام در بلندای شهادت به نقطهای رسید که آغاز همه وصالهاست.
گویی آسمان، آن آرزوی دیرینه را از حافظه سالها بیرون کشیده است. دیگر فاصلهای میان دیروز و امروز نیست؛ نه مرزی میان زمین و افقهای بیانتها و نه دیواری میان دلتنگی و دیدار. اینبار، او تنها نیست. خانواده نیز همگام او هستند؛ همان همراهان روزهای صبر و شبهای دعا که بار سالهای دشوار را با ایمان بر دوش کشیدند. اکنون، در آرامشی فراتر از هیاهوی جهان، دستدردست یکدیگر، راهی سفری شدهاند که مقصدش نه یک شهر، بلکه خانهای است که دل سالها پیش در آن سکونت گزیده بود.
نجف، آرامتر از همیشه به استقبال ایستاده است. باد، از میان نخلهای پیر میگذرد و کوچههای کهن، گویی خاطره قدمهای جوانی را زمزمه میکنند که روزی با هزار امید از کنارشان عبور کرده بود. گنبد طلایی امیرالمؤمنین(ع)، همچون خورشیدی بر فراز شهر میدرخشد و نورش بر چهره مسافرانی میتابد که اینبار نه برای ماندن چند روزه که برای رسیدن به آرامشی جاودانه آمدهاند. شهر، دیگر میزبان یک آرزو نیست، میزبان تحقق آرزویی است که نزدیک به هفت دهه در دل تاریخ به امانت مانده بود.
از نجف تا کربلا، راه همیشه کوتاهتر از فاصلهای است که بر نقشهها نقش میبندد. این جاده را عشق اندازه میگیرد، نه کیلومترها. نسیم فرات، عطر خاکی را با خود میآورد که قرنها مأمن عاشقان بوده است و گنبدهای نورانی، همچون دو چراغ همیشه روشن، راه را نشان میدهند. در این سفر، هیچ سخنی میان همراهان رد و بدل نمیشود، زیرا گاهی سکوت، از هزاران واژه رساتر است. نگاهها، سلامها را روایت میکنند و اشکها، بیآنکه اندوهی در خود داشته باشند، تنها از شوق رسیدن بر گونهها جاری میشوند.
و آنگاه که واپسین برگ این روایت ورق میخورد، روشن میشود که بعضی جداییها، پایان داستان نیستند؛ تنها آغاز دیداری بزرگترند. شاید آرزوها هرگز از میان نروند؛ تنها زمان شکوفه دادنشان متفاوت باشد.
۶۹ سال انتظار، سرانجام در روشنای گنبدهای نجف و کربلا به آرامش میرسد و مسافری که روزی دلش را در کوچههای نجف جا گذاشته بود، اینبار نه با حسرت که با لبخندی از جنس اطمینان، به خانه نخستین آرزوی خویش بازمیگردد؛ جایی که دیگر هیچ فراقی، معنایی ندارد و همه راهها به روشنایی وصال ختم میشوند.

پایان فراقی ۶۹ ساله در نجف
شامگاهی که گنبد زرین امیرالمؤمنین(ع) در هالهای از نور میدرخشید، نجف گویی نفسهای ۶۹ سال انتظار را یکجا فرو برد. شهری که روزگاری آرزوی ماندن جوانی مشتاق را در دل خود نگه داشته بود، اینک در سکوتی آمیخته با شکوه، میزبان بازگشت همان مسافر شده بود؛ نه با گامهای یک طلبه جوان، بلکه با عطر شهادت و بر شانههای عاشقانی که اشک، زبان استقبالشان بود. انگار کوچههای کهن نجف، خاطره نامههای پرالتهاب، آرزوهای ناتمام و اشتیاق سالهای دور را از دل تاریخ بیرون کشیده بودند تا سرانجام، فصل وصال را ورق بزنند؛ فصلی که پایان یک انتظار طولانی و آغاز آرامشی جاودانه را در خود جای داده بود.
اینبار، سفر رنگ دیگری داشت. دیگر جوانی نبود که با دلی سرشار از شوق، آرزوی ماندن در حوزه علمیه نجف را در سر بپروراند و هر روز چشم به راه پاسخ نامهای از مشهد باشد. اکنون راهی که روزگاری با «نمیشود» متوقف شده بود، در گستره ابدیت ادامه یافته است. خانواده نیز همگام او هستند؛ همان همراهان صبور سالهای سخت، که فصلهای تلخ فراق را با ایمان و استقامت پشت سر گذاشتند و اینک، در آرامشی آسمانی، دوشادوش عزیز سفرکرده خویش، قدم در مسیر زیارتی نهادهاند که دیگر هیچ بازگشتی در آن معنا ندارد، زیرا مقصد، منزلگاه ابدی آرامش است.
نجف، همچنان شهر علم، معرفت و دلدادگی است؛ اما اینبار، بیش از هر زمان دیگری بوی وفای به آرزوها میدهد. گویی دیوارهای کهن مدرسههای علمیه، ایوانهای قدیمی، حجرههای خاموش و کوچههایی که روزگاری شاهد عبور هزاران طلبه بودند، هنوز زمزمه آن جوان مشتاق را به یاد دارند؛ جوانی که هر گوشه این شهر برایش کلاس درس بود و هر صدای مباحثه، چراغی برای آینده. اکنون شهر، با آغوشی گشوده، همان مسافر دیرآشنا را در سکوتی باشکوه در بر میگیرد؛ سکوتی که از هزاران سلام، رساتر و از هزاران واژه، گویاتر است.
در سایه گنبد طلایی امیرالمؤمنین(ع)، دیگر نه دغدغه روزگار باقی مانده و نه نگرانی معیشت و غربت. آن نامههایی که روزی با خواهش برای ماندن نوشته شدند، اینک در حافظه تاریخ به نشانهای از شوقی خالص تبدیل شدهاند. شوقی که نه زمان توانست آن را خاموش کند و نه فاصله، از فروغش بکاهد. نسیم نجف، آرام از میان صحن و رواق میگذرد؛ گویی پیامآور پایان انتظاری است که شصتونه سال در سینه تاریخ مانده بود. شهری که روزی تنها چند هفته میزبان او بود، اکنون در قامت میزبانی جاودانه، آرامش را به میهمان خویش هدیه میکند.

سلامی جاودانه از سیدالشهدای ایران به سیدالشهدای کربلا
کاروان آرامآرام راهی کربلا میشود؛ مسیری که میان دو حرم، همیشه با عشق پیموده شده است. آسمان، رنگ غروب فرات را بر تن دارد و نسیمی که از دشتهای عراق میوزد، عطر خاکی را با خود میآورد که قرنهاست مأمن عاشقان حقیقت است. خانواده، در کنار رهبر شهید، با وجود آسمانیشان آمیخته با آرامش، این راه را طی میکنند. گاهی سکوت، بلندترین سرود وصال است؛ همان سکوتی که دلها را به هم پیوند میدهد و بینیاز از واژه، از ایمان، عشق و آرامش سخن میگوید.
آنگاه که با بوی عطر حرم امیرالمومنین (ع) وصال جاودانگی در حرم سیدالشهدا(ع) رقم میخورد، گویی تمام سالهای مبارزه، صبر، مجاهدت و ایستادگی، در یک سلام عاشقانه خلاصه میشود. سلامی که از ژرفای جان برمیخیزد و در فضای ملکوتی کربلا طنین میاندازد، در حالی که خانواده نیز با آرامشی برخاسته از یقین به وعده الهی در کنار آقای شهید ایران ایستادهاند و همه خانواده در کنار هم نشان رسیدن به دیداری است که سالها انتظارش در دلها موج میزد را بر سینههایشان جاودانه کردند و اکنون در پرتو رحمت الهی و در سایهسار زهرای اطهر (س) نسیم بهشت را میبویند.
راه بازگشت میان کربلا و نجف، اینبار راه بازگشت نیست؛ راه ماندن است. گویی زمان، شتاب همیشگی خود را از دست داده و هر لحظه، فرصتی برای تماشای گنبدهایی است که قرنها چراغ هدایت دلهای مشتاق بودهاند. در این سفر، نه بیمی از پایان وجود دارد و نه هراسی از جدایی. هر قدم، امتداد همان راهی است که از سالهای جوانی با علم، ایمان و خدمت آغاز شد و در بلندای شهادت، به کمال رسید. این سفر، نقطه پایان یک زندگی نیست، آغاز حضوری ماندگار در حافظه تاریخ و دلهای میلیونها انسان است.
شاید راز ماندگاری بعضی داستانهای بزرگ، پایان روشن آنها باشد؛ پایانی که در حقیقت آغاز فصلی جاودانه است و این جاودانگی نیز از همین حقیقت الهام میگیرد؛ از آرزویی که روزی در دل جوانی مشتاق جوانه زد، با صبر و مسئولیت ادامه پیدا کرد و سرانجام، پس از ۶۹ سال، در جوار حرمهای نورانی نجف و کربلا به آرامشی ابدی رسید. در این قاب، وصال نه پایان راه که پاداش سالها اخلاص، مجاهدت و وفاداری است؛ گویی شهرهای مقدس، دستان خود را گشودهاند تا مسافری را در آغوش بگیرند که دلش سالها پیش در همین کوچهها جا مانده بود و اکنون در روشنای ابدیت، آرام و مطمئن به خانه نخستین آرزوی خود بازگشته است.