به گزارش خبرگزاری ایمنا از قم، در میانِ اقیانوسِ جمعیتِ بلوار پیامبر اعظم (ص)، جایی که شعارها و فریادهای «یالثارات» آسمان را پر کرده است، گاهی باید مکث کرد و به صدایِ آرامِ دلهای شکسته گوش سپرد. درست در همان شلوغی که راه نفس کشیدن بهسختی پیدا میشود، زنی را دیدم که کنار همسرش از دلِ کویرِ کرمان خود را به قم رسانده بود تا در آخرین وداع، سهیم باشد.
آنها خسته از راهی طولانی بودند، اما در چشمهایشان، نوری از یک ایمانِ راسخ میدرخشید. زن چادرش را با دستانی که کمی میلرزید، محکمتر گرفت و در حالی که به تابوتِ مطهر چشم دوخته بود، زمزمهای را آغاز کرد که انگار از عمقِ جانِ یک نسل برمیآمد. صدایش آرام بود، اما در آن میانه، چنان طنینانداز شد که اطرافیان برای لحظهای سکوت کردند و دورش حلقه زدند.
او با بغضی که در گلو داشت، این ابیاتِ تاملبرانگیز را خطاب به «رهبر شهید» میخواند:
«ای رهبرم فدای دل جمکرانیات
قربان قلب روشن صاحب زمانیات
از جمکران گرفته دل ما نشانیات
در آخرین تشرف صاحب زمانیات»
وقتی بیت آخر را خواند، اشکهایش بیآنکه بخواهد جاری شد. همسرش، با چهرهای آفتابسوخته و چشمانی که گویی حرفهای ناگفته زیادی در آن نهفته بود، شانهبهشانه او ایستاده بود و فقط سرش را به نشانه تاییدِ کلماتِ همسرش تکان میداد. آنها نه برای دوربین آمده بودند و نه برای دیده شدن؛ آنها «مسافرِ یک مسیرِ مقدس» بودند که کرمان تا جمکران را تنها به عشقِ دیدارِ دوباره رهبرشان طی کرده بودند.
امروز در مسیرِ تشییع، هزاران «قصه» همچون قصه این زوجِ کرمانی وجود دارد. کسانی که از شهرهای دور و نزدیک، با پای پیاده و دلی سوخته آمدهاند تا شهادت بدهند که این رهبر، نه فقط یک فرمانده، بلکه قلبی بود که برایِ آرمانهایِ بلندِ مردمش میتپید.
نظر شما