به گزارش خبرگزاری ایمنا، شعار «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده» سالها شعار ما در راهپیمایی شهرهایمان بود، اما اینبار، این لشکریان سوگوار برای آخرین دیدار و بدرقه رهبر عزیزشان قدم به میدان گذاشتهاند.
فاطمیه سال ۱۳۹۷ بود که کاروانی از اصفهان برای حضور در مراسم روضه بیت رهبری ثبتنام میکرد، فرصتی فراهم شده بود تا شاید بتوانم آقا را از دور زیارت کنم؛ اما مادرم «نه» آورد، هرچند در اینگونه مواقع اصرار نمیکردم، اما این بار فرق داشت، میگفت: «میان شلوغی و دستوپا برای ورود به بیت له میشوی!» آن سال نرفتم و حسرت این دیدار بر دلم ماند.
امروز اما هیچکس مانع نشد؛ انگار شهادت آقا خون همگان را به جوش آورده بود. باید به هر قیمتی که بود، خود را به مراسم وداع و تشییع میرساندم؛ بیخیال تمام سختیها و احتمالاتی که پیشبینی میکردند.
کمی پس از طلوع خورشید در صبح روز پانزدهم تیر، به نزدیکترین ایستگاه متروی محل اقامت خود رسیدیم، با وجود آنکه گمان میکردم تردد راحتتر باشد، اما ایستگاه مالامال از جمعیتی بود که با هر سختی خود را به سمت مسیرهای تشییع میرساندند.
از همان ایستگاه مترو، جمعیت یکصدا شعار میدادند و صبورانه مسیر را طی میکردند.
ایستگاه دروازه دولت نزدیکترین ایستگاه به مکان اعلامشده بود. لحظهبهلحظه بر سیل جمعیت افزوده میشد و ما به سمت خیابان دماوند حرکت میکردیم. پس از حدود یک ساعت پیادهروی، از بلندگوها اعلام کردند که مسیر تشییع تغییر کرده است. هرچند همه سردرگم شدند، اما به امید همان آخرین دیدار، مسیر خود را کج کردند.
به خیابان انقلاب رسیدیم، در گوشهای از مسیر، خبرنگار و فیلمبرداری از کشور انگلستان برای ثبت این حماسه ایستاده بودند، خانمی ۷۰ ساله روبهروی دوربین آنها گفت: «تا ابد پای ایران میایستیم و آمریکا و اسرائیل جنایتکار را به کمک مردم فهمیده ایران به نابودی میکشیم.»
خیابانها مملو از جمعیت است، هر بار از میان جمعیت یک نفر شعار سر میدهد و دیگران او را همراهی میکنند؛ از شعارهای «مرگ بر آمریکا» گرفته تا فریاد «یالثاراتالخامنهای» و طلب انتقام برای خونهای پاک ریختهشده.
هرکس به شیوهای عزاداری میکند؛ امروز همه صاحبعزای رهبری هستند که خود را فدای کشورش کرد.
هوا رو به گرمی میرود، اما هرکس هرگونه که توانسته با امکانات خود به میدان آمده تا مردم کمتر احساس گرما کنند، یکی از نیروهای آتشنشانی از بالای پل، آب شلنگ را بر سر مردم فواره میکند؛ کمی بعد شلنگ را به دست همکارش میدهد و از همان ارتفاع با صدای بلند شعار سر میدهد.
وارد یکی از خیابانهای فرعی میشویم؛ اینجا هم همه پای کار آمدهاند و مواکب پذیرایی برپا شده است تا عابران گلویی تازه کنند.
همسایهها نیز آستین بالا زدهاند؛ پدری همراه دو فرزندش دستگاه کارواش خانگی خود را بیرون آورده است تا سهم کوچکی در این حرکت عظیم داشته باشد.

در میانههای خیابان انقلاب، پیرمردی قاب عکس خانوادگی بزرگی را بر شانههایش گذاشته و با مردم سخن میگوید؛ عکس پسر، عروس و نوههای شهیدش است، خانواده اشرافی نیز در جنگ رمضان، همچون رهبر و بسیاری دیگر، خانوادگی به شهادت رسیدهاند، پیرمرد با بغضی در گلو از توانمندیهای پسرش تعریف میکند.
همه پیگیر آخرین موقعیت پیکرها هستند تا خود را برای آخرین بدرقه برسانند، خودروی حامل پیکرها ساعتهاست که بهدلیل انبوه بیسابقه جمعیت، حرکت بسیار کندی در خیابان آزادی دارد، فاصله ما زیاد است و با وجود این حجم از جمعیت، احتمال رسیدن به آن بعید به نظر میرسد.
به تقاطع خیابان کارگر و کشاورز رسیدیم؛ جایی که همه مبهوت تلویزیون شهری کنار خیابان شده بودند که تصاویر پیکرها در خیابان آزادی را پخش میکرد.
مهم نیست که دستمان به پیکرها نرسید؛ امروز دنیا نظارهگر این خیابانها بود؛ نظارهگر جمعیت میلیونی و مبعوثشدهای که برای تشییع رهبرشان آمده بودند، تشییع امروز تنها بدرقه یک پیکر نبود، بلکه سرآغاز حرکت یک امت داغدار است.
به هر حال، از آنچه یک عمر میترسیدیم، سرانجام به سرمان آمد؛ اما چارهای جز برخاستن و ادامه دادن مسیر برای رسیدن به قله نیست.

این، نخستین و آخرین دیدار من شد؛ دیداری که یک تفاوت بزرگ با تمام ملاقاتهای معمول داشت: ما شما را ندیدیم، اما شما دیدید که این ملت مبعوثشده، چگونه مشتاق دیدارتان بودند.
خداحافظ آقای خامنهای، به امید دیدار.
نظر شما