به گزارش خبرگزاری ایمنا از لرستان، سالها بود که مسیر دیدار با رهبر شهید انقلاب، برای هزاران نفر تنها یک سفر معمولی نبود؛ سفری بود از جنس دلدادگی، تجدید عهد و امید. از دورترین شهرها راه میافتادند، ساعتها در صف انتظار میایستادند و تنها به شوق آنکه لحظهای نگاهشان به چهره رهبرشان گره بخورد، خستگی راه را به جان میخریدند. دیدار برای آنان، تنها یک برنامه رسمی نبود؛ خاطرهای بود که تا سالها در ذهن و قلبشان زنده میماند.
امروز اما همان مسیر، حال و هوایی دیگر دارد. همان مردمی که روزگاری با لبخند و شوق راهی دیدار میشدند، اینبار با چشمانی اشکبار و بغضی سنگین آمدهاند تا پیکر رهبر شهید خود را بدرقه کنند. صفها همچنان پابرجاست، اما دیگر کسی چشمانتظار لحظه ورود نیست. پرچمها برافراشتهاند، نوحهها در خیابانها طنین انداخته و هر قدم، حکایت از دلبستگی مردمی دارد که برای آخرین سلام آمدهاند.
در میان این جمعیت، چهرههایی دیده میشوند که هر کدام، خاطرهای از دیدارهای گذشته در سینه دارند؛ خاطراتی که امروز با اندوهی عمیق درهم آمیخته و به روایتهایی ماندگار از وداع تبدیل شده است.

دوربینی که لبخندش را ثبت نکرد
مهدی نصیری، هنرمند و عکاس جوان لرستانی از همانهایی است که سالها با شوق دیدار راهی تهران میشد. او روایتش را اینگونه آغاز میکند:«میخواهم از وصال بگویم؛ از وصالی که گمان نمیکنم دیگر هیچوقت، آنگونه که آرزو داشتم، نصیبم شود.
کولهام را میبندم؛ چفیه، دستنوشتهها، دوربین، قاب عکس رفیق شهیدم و همه آن چیزهایی که همیشه همراهم بودند. اما این سفر، شبیه هیچکدام از سفرهای قبلی نیست. آن شوق همیشگی، آن ذوق کودکانه برای دیدار، جایش را به بغض، دلشوره و اضطرابی سنگین داده است.
قرار است بروم؛ اما نه برای دیدار، برای بدرقه، برای تشییع پیکر آقای شهیدم. قرار نبود او فدای ما شود؛ قرار بود ما فدای او باشیم.»
صدایش آرام میشود و مکثی طولانی میان حرفهایش میافتد. انگار مرور خاطرات، بغضش را سنگینتر کرده است: «چه فراقی است این که دست از سر آدم برنمیدارد؟ چرا قسمت من همیشه حسرت بود و نه وصال؟ در تمام این سالها، بارها در ذهنم لحظه دیدار را مرور کرده بودم؛ بارها خیال کرده بودم آقایم را در آغوش میگیرم، با او حرف میزنم، میخندم و از دلتنگیهایم میگویم. حالا اما دارم میروم برای دیدار آخر؛ دیداری که بوی وداع میدهد.»
او از تفاوت این سفر با همه سفرهای گذشته میگوید: «دیگر قرار نیست مثل دفعههای قبل، با لباس مرتب و رنگی وارد حسینیه شویم. قرار نیست چشم به پردههای حسینیه بدوزیم تا ناگهان آقایمان وارد شود و مجلس با صلوات جان بگیرد. قرار نیست صدای آرام و دلنشینش را بشنویم. این بار، همه چیز بوی دلتنگی میدهد. راستش این روزها از دنیا دلگیرم؛ از دنیایی که سختترین امتحانش را پیش روی ما گذاشت.»
نصیری که سالها دوربینش منتظر ثبت لحظههای دیدار بود، این بار از قابی میگوید که هرگز تصورش را هم نمیکرد:«همیشه آرزو داشتم روبهروی چهره نورانی آقایم بایستم و از لبخندش عکس بگیرم. حالا همان دوربین را برداشتهام؛ اما نه برای ثبت لبخند، بلکه برای ثبت تابوتی که هیچوقت فکر نمیکردم روزی سوژه قاب دوربینم شود.با همه این دلتنگیها، یک باور در دلم زنده است؛ دوست داشتن آقایم بیعاقبت نمیماند. سربازی برای او، بزرگترین افتخار زندگی من است و امیدوارم همین ارادت، دستم را بگیرد و عاقبتم را ختم به خیر کند.»
روایت نصیری، تنها روایت یک عکاس نیست؛ روایت نسلی است که سالها دیدار را آرزو میکرد و امروز، وداع را باور نمیکند.

آرزویی که ناتمام ماند
علیرضا سیدین، دانشجوی لرستانی و قاری قرآن، از خاطرات دیدارهایش میگوید؛ خاطراتی که هنوز با شوق روایت میشوند، اما پایانشان به حسرت ختم شده است.
او میگوید:«دیدار با رهبر انقلاب برای من شبیه رفتن به زیارت بود؛ همان حس و حالی که انسان پیش از تشرف به حرم امام رضا(ع) دارد. از روزها قبل، شوق عجیبی وجودم را فرا میگرفت و لحظهشماری میکردم تا آن روز برسد.
وقتی به چهره آقا نگاه میکردیم، انگار همه دنیا را به ما داده بودند. در طول زندگی، انسان چهرههای زیادی میبیند، اما چهره ایشان حال و هوای دیگری داشت؛ آرامشی که واقعاً قابل توصیف نیست. اگر بخواهم آن احساس را تشبیه کنم، شبیه دیدار عاشقی با معشوق است؛ کسی که مدتها چشمانتظار بوده و سرانجام محبوبش را میبیند.»
سیدین از دیداری خصوصی نیز یاد میکند؛ دیداری که هنوز برایش شیرینترین خاطره زندگی است: «یک بار توفیق حضور در دیداری خصوصی را داشتم. جمع کوچکی بود؛ چهار یا پنج نفر بیشتر نبودیم. هر کدام از حاضران خواستهای را مطرح کردند و آقا با روی گشاده پاسخ میدادند. پیش از آن هم توفیق داشتم چفیه را از دستان خود ایشان دریافت کنم؛ هدیهای که برای من ارزش معنوی بسیار زیادی دارد.همیشه آرزو داشتم انگشتر یا حتی عبای ایشان را هم به یادگار داشته باشم، اما این آرزو دیگر هیچوقت محقق نخواهد شد.»
او میگوید بیشتر دیدارهایش در برنامههای بسیج و محافل قرآنی رقم خورده بود، اما این بار مقصد سفر، دیگر دیدار نیست:«امروز همه چیز متفاوت است. دیگر خبری از شوق انتظار نیست. این بار راهی سفری میشوم که پایانش وداع است؛ وداع با کسی که سالها دیدارش بزرگترین آرزو و شیرینترین لحظه زندگی من بود.»

به گزارش ایمنا، برگزاری مراسم وداع روایت پیوندی است که در طول سالها میان مردم و رهبرشان شکل گرفت و اکنون در اشکها، سکوتها و خاطرات دلدادگانش جلوهگر شده است. شاید دیدارها به پایان رسیده باشد، اما روایت این دلدادگی، در حافظه مردمی که سالها با عشق در صفهای دیدار ایستادند، ماندگار خواهد ماند.
نظر شما