به گزارش خبرگزاری ایمنا، از همان لحظهای که راهی تهران شدم تا مراسم وداع و تشییع رهبر شهید را پوشش دهم، در ذهنم سناریویی مشخص چیده بودم؛ اینکه از همان ابتدا، صحنهها، لحظهها و اتفاقات پیش روی این بدرقه تاریخی را جمعآوری کنم و روایتی دقیق و ماندگار از وداع با «آقای شهید ایران» بنویسم.
عصر به تهران رسیدیم. نخست برای دریافت کارت خبرنگاری رفتیم تا امکان پوشش رسمی مراسمها فراهم شود و پس از آن، در مجتمع بزرگ فرهنگی-مذهبی ولیعصر(عج) مستقر شدیم؛ مکانی که از سوی دستاندرکاران سراج برای جمع زیادی از خبرنگاران، فعالان مجازی، رسانهایها، تولیدکنندگان محتوا و شبکههای خبری آماده شده بود.
بر پارچهای سرخرنگ، جملهای نوشته شده بود که انگار بهترین توصیف برای حاضران آنجا بود: «راویان لحظات تاریخساز». چه عنوان درستی؛ برای آنان که آمده بودند حماسهای بزرگ و رویدادی کمنظیر را ثبت کنند، اما خیلی زود فهمیدم آن سناریویی که از پیش در ذهنم چیده بودم، در چنین مراسمی چندان به کار نمیآید.
اینجا از آن صحنههایی نبود که تو بخواهی روایت را بسازی؛ اینجا خود روایت به سوی تو میآمد. همین شد که آنچه میشد در همان روز نخست وداع نوشت، به روز دوم کشیده شد؛ چراکه هر لحظه، تصویری تازه، احساسی تازه و روایتی تازه پیش چشممان شکل میگرفت.

تهران، شهری بزرگ است؛ خیلی بزرگ اما در این دو روز، انگار تمام خیابانها و میدانهایش به هم نزدیک شده بودند. رفتوآمد در این پایتخت شلوغ، برخلاف همیشه، آسانتر به نظر میرسید؛ نهتنها بهخاطر نظم مراسم، بلکه بیش از همه بهخاطر همدلی مردمی که برای خدمت به زائران رهبر شهید، سنگ تمام گذاشته بودند.
مردمی که درِ خانههایشان را گشوده بودند؛ بعضی برای اسکان، بعضی برای استراحت و بعضی حتی تنها برای تعارف یک لیوان آب خنک. تهران در آن روزها، چهرهای دیگر داشت؛ چهره شهری که یکپارچه میزبان شده بود.
در میدان ولیعصر(عج)، آن دیوارنگاره معروف با تصویر «آخرین دیدار»، در روزهای سیزدهم و چهاردهم تیر ۱۴۰۵، حالوهوایی دیگر به شهر داده بود. انگار خود میدان به مردم تلنگر میزد که سید علی حسینی خامنهای، پس از ۳۷ سال، اینبار میخواهد از شهرشان از پایتخت ایران، کوچ کند؛ آن هم کوچی خانوادگی و این دو روز، آخرین فرصت دیدار و وداع است.
میدان، پر بود از موکبها، خودروهای بیآرتی و ونهایی که مردم را جابهجا میکردند. همانجا، بیاختیار ذهنم به سالهای دور رفت؛ به روزی که تازه پا به کلاس درس گذاشته بودیم و هنوز کودکیمان بوی معصومیت میداد. ناگهان صدای رادیوی دفتر مدرسه پیچید: «انا لله و انا الیه راجعون...» و آن صدا، ناقوس خبر رحلت بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی بود.
آن روزها کوچک بودیم، اما غم را میفهمیدیم. با پدرها و مادرهایمان اشک میریختیم. دستمان به مراسم وداع و تشییع نمیرسید و همه آن صحنهها را از صفحه کوچک تلویزیون سیاهوسفید خانه میدیدیم؛ مردمی که شتابان خود را به بهشت زهرا(س) میرساندند و وداعی باشکوه را رقم میزدند. اکنون، سالها بعد، این بار خودمان در متن مراسمی دیگر ایستاده بودیم؛ مراسمی برای دومین رهبر انقلاب. مراسمی که از جهات بسیار، متفاوت و کمنظیر بود.

پرچمی که باید به صاحب اصلیاش برسد
با وجود همه هجمههای رسانههای معاند، با وجود آن همه فضاسازی برای ایجاد ترس، نگرانی، کمبود امکانات و آشوب، واقعیت میدان چیز دیگری بود. در سراسر مسیرهای منتهی به مصلای بزرگ تهران، موکبهای متعدد برپا بود. نیسانهای حامل تانکر آب شرب، در هر چند قدم دیده میشدند. نیروهای امدادی هلالاحمر با لباسهای سرخ، نیروهای اورژانس ۱۱۵ با پوشش سفید، پاکبانان، نیروهای مردمی و بسیجی، همگی در جایجای مسیر حضور داشتند.
هر چه رسانههای بدخواه برای وارونهنمایی این صحنه هزینه کرده بودند، در برابر واقعیت آرام، منظم و پرشکوه میدان، رنگ میباخت. استقبال از مراسم آخرین وداع با رهبر شهید، چیزی فراتر از قاب دوربینها و روایتهای معمول رسانهای بود.
قرار بود این مراسم، نهتنها در حافظه ملی که در ذهن جهانیان نیز بهعنوان حماسهای بزرگ ثبت شود؛ همچون دیگر حماسههای ملی این سرزمین که مرزها را درنوردیده بودند. جمعیت از همان ساعات نخستین روز اول، بهسرعت فشرده و انبوه شد. حوالی ساعت ۹ صبح، مسیرها لبریز از مردمی بود که فوجفوج به سمت مصلای امام خمینی(ره) میآمدند تا آخرین دیدارشان را با رهبر شهید به جا بیاورند.
اینبار مصلی، میزبان وداعی تاریخی بود؛ جایی که سید علی حسینی خامنهای با بغضی فروخورده، اما با صلابت، استوار و مقتدر، نماز جمعه نصر را اقامه کرد؛ نمازی که در ذهن بسیاری در کنار نمازهای سنگین و اندوهبار بر پیکر شهید حاج قاسم سلیمانی و شهید آیتالله سیدابراهیم رئیسی، ماندگار خواهد شد.
در دل این جمعیت، همه بودند؛ نوزاد و کودک، نوجوان و جوان، میانسال و کهنسال. عصا بهدست و ویلچرنشین، خانوادههایی با کالسکه، افراد دارای معلولیت جسمی و ذهنی، و مردمی از گوشهگوشه ایران؛ از مازندران و همدان و لرستان گرفته تا چهارمحال و بختیاری، اصفهان، یزد، فارس، بندرعباس و هرمز. انگار همه آمده بودند تا سهم خود را از این وداع بزرگ ادا کنند.

رهبر شهید، متعلق به همه قومیتها بود
یکی از زنانی که در مسیر همقدم ما شده بود، میگفت: از جنوب تهران آمده است. با صدایی آمیخته به بغض گفت: «تنها چیزی که موجب شد خودم را به این وداع برسانم، عشق به سید علی خامنهای بود. ایشان حق بزرگی بر گردن ما دارند و من آمدن به این مراسم را وظیفهای شرعی برای خودم میدانستم.»
کمی جلوتر، پدری را دیدم که دست پسرش را محکم گرفته بود و در دست دیگرش، پرچمی سرخ با نوشته «یا لثارات الحسین(ع)» داشت. گامبهگام پیش میرفت و حواسش بود که پاهای کوچک فرزندش تاب این مسیر را بیاورد. صحنهای بود که بیاختیار ذهن را به طریقالمشایه و قدمهایی میبرد که برای آقای شهید کربلا برداشته میشود. پدر گفت: «رهبر همیشه بر جهاد تبیین تأکید داشتند. حضور ما در این مراسم هم بهنوعی همان جهاد تبیین است. دوست داشتم فرزندم هم در این صحنه حاضر باشد؛ چون او هم باید بداند پرچمی که امروز در دست ماست، امانتی است که باید به صاحب اصلیاش برسد.»
هوا کمکم گرمتر میشد و آفتاب به میانه روز نزدیک. جمعیت، آرامآرام به داخل مصلا هدایت میشد. خادمان بسیجی، با چفیههای سبز و سیاه بر گردن و نشانههایی در دست، مسیرها را به مردم نشان میدادند و تلاش میکردند این موج عظیم انسانی را با آرامش سامان دهند. در همان میان، پیرمردی که به سختی راه میرفت، نظرم را جلب کرد. سر به زیر، تنها، با بطری آبی در دست. وقتی با او همکلام شدم، گفت: «تبریزیام، اما ساکن تهران. البته در تبریز هم خانه دارم. حالا برای مراسم رهبر شهید به تهران برگشتیم. همسرم حال نداشت و در خانه ماند، اما من بر خودم واجب دانستم که در این وداع حاضر باشم و برای آخرین بار با دل سیر با رهبر شهیدم خداحافظی کنم.»
از او پرسیدم آیا برای روزهای بعد و مراسم قم و مشهد هم خواهد رفت؟ لبخندی آرام بر لبش نشست و پس از مکثی کوتاه گفت: «هرچه خدا یاری کند و آقا بطلبند. فعلاً آمدهام که در همین وداع و تشییع تهران بمانم و انجام وظیفه کنم.»

باید به این مردم غبطه خورد؛ مردمی که بارها ثابت کردهاند در لحظههای بزرگ، چگونه به میدان میآیند. این حس را زمانی بیشتر فهمیدم که مردی را با لباس لری دیدم که همراه سه نفر از همولایتیهایش به سمت مصلی میرفتند. خودشان را از لرهای چهارمحال و بختیاری معرفی کردند؛ از همان قوم غیور و ریشهداری که همواره در دفاع از این خاک زبانزد بودهاند. با افتخار میگفتند: «رهبر شهید برای همه قومیتها بود. همانطور که او ایران و همه ایرانیها را دوست داشت، ما هم دوستش داشتیم و داریم. حضور در این مراسم، کمترین کاری است که احساس کردیم باید انجام دهیم.»
و سرانجام، به لحظه آخرین وداع رسیدیم. پس از عبور از شبستان و ورودی ۲۱ مصلی، ناگهان نگاهمان بیواسطه و مستقیم به پنج تابوت افتاد؛ تابوتهایی پوشیده در پرچم سهرنگ جمهوری اسلامی ایران. صحنهای بود که بیتردید نهتنها برای من که برای همه آن جمعیت، تا پایان عمر فراموشنشدنی خواهد ماند.
آن تابوتها، در جایگاهی که برایشان در نظر گرفته شده بود، ابهتی عجیب داشتند. زبانها بند آمده بود، اما چشمها بیامان میبارید. اشکها بیاختیار فرو میریخت. گلوها از بغض میسوخت و صدای هقهق، از گوشه و کنار بلند میشد؛ هقهقی که گاه به ضجه میرسید. در آن لحظه، حقیقت برای همه باورپذیر شد؛ این تابوتها، تابوت آقای شهیدشان بود. و این یعنی او میخواهد برای همیشه از تهران، از پایتخت، و از ایران عزیزش برود. رفتنش، اما تنها رفتن نبود؛ روایت ایستادگی بود. روایت مردانی که تا آخرین لحظه برای خاک، برای انقلاب اسلامی، برای جمهوری اسلامی و برای ایران ایستادند و جانشان را فدای مردمشان کردند؛ پیش از آنکه مردم بخواهند جانشان را فدای آنان کنند.
گزارش از کبریا مقدس؛ خبرنگار ایمنا مازندران
نظر شما