به گزارش خبرگزاری ایمنا از مرکزی، امروز _یکشنبه چهاردهم تیر_ تهران به سختی نفس میکشید و با درد و غم و خشم می گریست، اما نه همچون کسی که ناامید باشد، بلکه مثل قهرمانی که عزیزش را برای سفرهای دور بدرقه میکند، با غرور و اندوهی آمیخته با خشم.
از ساعات اولیه صبح امروز، خیابانها رنگ و بوی دیگری داشت و هوای تابستان از دلهای لبریز از غم و درد، عطر باران عشق و بوی بهار نارنج گرفته بود. در میانه این جمعیت هم خودم را گم کردم و هم خود را بیش از هر زمان دیگری یافتم.
همه ما در این روز، یک دل و یک زبان، یک تن و یک چشم شدیم و با خشم گریستیم. زن و مرد، پیر و جوان، کودک و بزرگسال، همه در سوگ مردی که برایمان نه تنها یک رهبر که پدری مهربان، مرهمی بر زخمهای دیرینه و چراغی فروزان در شبهای تاریک تاریخ بود.
او رفت، اما ما چگونه بدون او تاب بیاوریم؟ چگونه میتوان قفس را خالی تصور کرد وقتی که پرنده هنوز در آسمان خاطراتمان پرواز میکند؟ ندایی درونم فریاد میزند، او چگونه میتواند برود وقتی که در دلها ریشه دوانده است؟.
نگاهم را به تابوت میانداختم که روی دستان مردم همچون کشتی در دریای مواج، آرام و سنگین حرکت میکرد، هر موج از این دریا، یک دعا بود، یک یا زهرای سوزناک، یک اشک که بر گونهها جاری میشد و در حنجرهها گره میزد.
صداها یکی بود، گویا همه شهر، همه کشور، یک نفس عمیق میکشید و آن را در قالب نغمه ای عاشقانه بیرون میداد، در میان ازدحام پیرمردی را دیدم که عصا به دست و با قدمهای لرزان اما مصمم، خود را به صفوف نزدیک میکرد؛ گفتم شاید خسته است، نگاهی به من کرد و گفت «دخترم برای مردی که سی سال شبهای ما را روشن کرد، هزار قدم هم بروم، کم است؛ راست میگفت این مرد با همان نگاه نافذ و کلام راسخش هزاران شبِ بی ماه را برای ما مهتابی کرده بود.»

در روزهای سختی که طوفانها میوزید، او سکاندار کشتی بود و با دستانی پُر از آرامش و اقتدار، ما را از گردابها به ساحل آرامش رساند و امروز این ساحل، میزبان وداعی تلخ بود. همه ما میدانستیم که آخرین باری است که میتوانیم اینگونه در کنار هم برای او اشک بریزیم.
تن تهران این همه عاشق را در خود جای داده و این وداع نماد یک آغاز دوباره است، گویا که رهبر شهید از میان این همه اشک و آه متولد میشود و در قلبها جاودان خواهد ماند. یادم میآید حاج قاسم ما یک بار در سخنرانیاش گفت « ما ملت شهادتیم و امروز، معنای عمیق این جمله را با تمام وجود حس کردم.»
شهادت برای قائد امت و حاج قاسم نه پایان راه که دریچهای به سوی ملکوت بود و حالا که او به این درجه نائل آمده است، ما در سوگ او نیستیم، بلکه در سوگ خودمان هستیم که بی او ماندهایم، سوگِ روزهایی که دیگر آن صدای آرام و گرم را نخواهیم شنید، سوگِ نگاههای پدرانهاش که بر سر سفرههای ساده ما مینشست و از حال مردم میپرسید، سوگِ آن دستانی که بر شانه یتیمان و بیماران مینشست و به آنها جان دوباره میبخشید.
در گوشهای از میدان، گروهی از جوانان با پرچمهای سرخ و مشتهای گره کرده، سرودهایی از جنس حماسه میخواندند و اشک بر گونه هایشان جاری بود، اما غیرتی از جنس ایمان بر چهرهشان نقش بسته بود؛ گویا میخواستند به امام شهیدشان بگویند که راهش ادامه دارد.
میخواستند بگویند عهدی که با او بستهاند، تا آخرین قطره خون، پابرجا خواهد ماند. این نسل جوان که بسیاری او را نسلِ دور از انقلاب می پنداشتند، امروز ثابت کردند که ریشه در این خاک و آرمان انقلاب دارند و عشق به رهبر، در وجودشان نهفته است.

در میان این غوغای عاطفی، لحظاتی از سکوت عمیق نیز وجود داشت، لحظاتی که هرکس در خلوت خود با خاطراتش نجوا میکرد و برای من آن لحظات یادآور دوران کودکیام بود، زمانی که صدای ایشان از رادیو در شبهای انقلاب، همچون نوای امیدی بود که از دل تاریکی میجوشید.
بزرگ شدیم با نگاه ایشان و آموختیم که چگونه باید در برابر ظلم ایستاد، چگونه باید انسانی زیست، چگونه باید عاشق بود و فداکار. او برای ما تنها یک رهبر نبود، یک مکتب، یک روش و یک مسیر بود.
در یکه تازی هوای گرم تهران، به این فکر می کردم که چه میزان از بیداری ما، از غیرت ما و از هویتمان مدیون این مرد بزرگ است. او بارها گفت که استکبار جهانی از انقلاب اسلامی میترسد و امروز، آن جمعیت عظیم و آن حماسه بی کران، گواه روشنی بر این سخن بود.
آخرین نگاهها را به تابوت میاندازم. دستانم را بالا میبرم و در میان هزاران دست، دعا میکنم. دعا برای روح مطهرش، برای آرامش ابدیاش و برای استواری ما در راهی که او ترسیم کرد.
اشکها سرازیر میشود، اما دل ها پُر از امید است، امید به آیندهای که او ساخت، امید به نسلی که او پروراند، امید به فردایی که هرچه باشد، در امتداد راه اوست و اینک در آخرین لحظات وداع، زمزمه میکنم « به امید دیدار ای پدر، ای سکاندار، ای مهربانترین یاور که در قلب ما تا همیشه، زنده و جاویدانی.»
امروز، با این وداع، نه یک مرد که قهرمان یک حماسه تشییع شد؛ امام شهید ما حماسهای از جنس ایمان، از جنس ایثار و از جنس عشق بود.
احساس میکنم که دیگر هیچوقت نه تنها تهران، بلکه هیچ جای ایران زمین، خالی از حضور او نخواهد بود چراکه او حالا بخشی از ناخودآگاه جمعی ماست، جزئی از خاک این سرزمین و روحی که در سایه سار هر درخت و در کوچه پس کوچههای ایران، جاری خواهد بود.
نظر شما