چند قدم تا دیدار؛ روایتی از حسرتی که ابدی شد

در میان هزاران خاطره‌ که مردم خراسان شمالی از سفر رهبر انقلاب به بجنورد در ذهن دارند، روایت احمد نامور یکی از همان قصه‌هایی است که از یک صبح پرشور آغاز می‌شود و به حسرتی می‌رسد که با گذشت زمان نه‌تنها کمرنگ نشده، بلکه در روزهای وداع با رهبر شهید دوباره جان گرفته است.

به گزارش خبرگزاری ایمنا از خراسان شمالی، بعضی روزها در حافظه یک شهر برای همیشه ثبت و خیابان‌ها به مسیر خاطره تبدیل می‌شود. نوزدهم مهر ۱۳۹۱ برای بجنورد یکی از همان روزها بود؛ صبحی که از نخستین ساعات موج جمعیت از کوچه‌ها و محله‌ها راهی خیابان‌های اصلی شد.

صدای صلوات در هوا می‌پیچید، پرچم‌ها روی دست مردم می‌رقصید و چشم‌ها به مسیری دوخته شده بود که قرار بود کاروان رهبر انقلاب از آن عبور کند، شهر یکپارچه شور بود و هرکس می‌خواست سهمی از آن لحظه تاریخی داشته باشد.

در میان انبوه روایت‌هایی که از آن روز تاریخی در حافظه مردم بجنورد مانده است، هرکدام رنگ و بوی خاص خود را دارد؛ یکی از دیدار، یکی از انتظار و دیگری از حسرتی که هرگز جبران نشد.

گاهی روایت از آنِ کسانی است که تنها چند قدم با آن فاصله داشتند، تا پایان عمر همان چند قدم را در ذهن خود بارها و بارها پیمودند و حالا با شهادت رهبر به خاطره‌ای تبدیل شده است که دیگر هرگز فرصتی برای تکرارش نیست.

احمد نامور آن روز شور شهر را از دور دید و صدای مردم را شنید، اما سهمش از آن دیدار، تنها حسرتی شد که پس از سال‌ها هنوز در گوشه‌ای از دلش زنده مانده است، او پس از گذشت سال‌ها هنوز خاطره شیرین دیدار با رهبر جانش را با جزئیات به یاد دارد، خاطره‌ای که با یک حادثه تلخ آغاز شد و با حسرتی ماندگار در ذهنش باقی ماند.

« ازدحام جمعیت در بخشی از مسیر به حدی زیاد شده بود که ناگهان عده‌ای به صورت دومینووار روی زمین افتادند، من هم میان همان جمعیت بودم؛ پایم گیر کرد، زانویم به‌شدت پیچ خورد و دیگر توان ایستادن نداشتم. من و چند نفر دیگر که آسیب بیشتری دیده بودیم، با آمبولانس به بیمارستان منتقل شدیم، چند ساعت تحت مداوا بودیم و بعد از بهبود نسبی به خانه برگشتیم. تصور می‌کردم ماجرا همان‌جا تمام شده است.» این کلمات با بغض بر زبان احمد جاری می‌شد.

وی می‌افزاید: چند روز بعد با من تماس گرفتند، ابتدا مشخصاتم را پرسیدند و بعد گفتند شما همان فردی هستید که در مراسم استقبال مصدوم شده‌اید؟ وقتی تأیید کردم، از من خواستند در تاریخ و ساعت مشخصی در نشانی اعلام‌شده حاضر شوم.

نامور ادامه ماجرا را اینگونه تعریف می‌کند « آن زمان تصور می‌کردم قرار است درباره وضعیت مصدومیتم یا روند درمانم صحبت کنند، چون حالم بهتر شده بود و احساس می‌کردم موضوع مهمی نیست در آن جلسه شرکت نکردم اما ماجرا چیز دیگری بود.»

بعد از مدتی متوجه شدم رهبر انقلاب از مصدوم شدن تعدادی از مردم در مراسم استقبال مطلع شده بودند و تأکید کرده بودند برای دلجویی، هدیه‌ای همچون چفیه، انگشتر یا سجاده به این افراد اهدا شود، آن دعوتی که من بی‌تفاوت از کنارش گذشتم، در واقع برای همین دیدار و دریافت یادگاری بود.»

او با حسرتی که هنوز پس از سال‌ها در صدایش پیداست، می‌گوید « هر زمان به آن روز فکر می‌کنم، با خودم می‌گویم ای کاش رفته بودم، شاید امروز یک یادگار ارزشمند از رهبر انقلاب داشتم؛ یادگاری که برای من از هر هدیه‌ای باارزش‌تر بود و تا پایان عمر، خاطره آن روز تاریخی را زنده نگه می‌داشت، با وجود همه آن اتفاق هنوز هم شیرینی لحظاتی که آقا به شهرمان آمده‌اند را حس می‌کنم حتی وقتی که نتوانستم با ایشان از نزدیک دیدار کنم.»

این روزها که پرچم‌های عزا بر فراز شهرها به اهتزاز درآمده و کاروان وداع رهبر شهید را بدرقه می‌کند، در گوشه‌ای از بجنورد مردی هنوز فاصله همان چند قدم را در ذهنش قدم می‌زند؛ فاصله‌ای که روزی با ازدحام جمعیت آغاز شد و امروز به وسعت ابدیت رسیده است.

شاید تقدیر دیدار رهبرش را از او گرفت، اما نتوانست ارادت را از دلش بگیرد. بعضی حسرت‌ها پایان ندارند؛ با زمان پیر نمی‌شوند، بلکه در حافظه شهر ریشه می‌دوانند و نسل به نسل در قالب یک روایت، زنده می‌مانند؛ حسرت دیدار و بدرقه آقای ایران...

کد مطلب 985252

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.