به گزارش خبرگزاری ایمنا از فارس، پنجشنبه هجدهم مرداد سال ۱۳۹۷، روزی که از همان لحظه ورودم به دفتر آیتالله دژکام امام جمعه شیراز حس میکردم قرار است اتفاقی فراتر از یک نشست رسانهای رقم بخورد.
هوای گرم مرداد، فضای صمیمی جلسه، گفتوگوهای فشرده اصحاب رسانه و نگاههای مشتاق همکاران، همه در کنار هم حالوهوایی متفاوت ساخته بود. پس از پایان نشست، همراه دوستانم از سالن خارج شدیم و به حیاط رفتیم؛ جایی که گرمای ظهر همچون موجی سنگین روی شانههایمان مینشست.
چند دقیقهای نگذشته بود که نگاه من به صحنهای افتاد که مسیر آن روز را تغییر داد. مسئول بسیج رسانه، برگهای در دست داشت و نامهایی را با دقت مینوشت. کنجکاویام مثل جرقهای روشن شد و واژهای که شنیدم، قلبم را لرزاند: «رهبر».
وقتی همه چیز تغییر کرد
پرسوجو کردم و وقتی فهمیدم که ثبتنام برای دیدار با مقام معظم رهبری انجام میشود، انگار زمان برایم مکث کرد. بدون لحظهای تردید از مسئول بسیج رسانه خواستم نام من را هم اضافه کند. پنجمین نفر بودم؛ اما برای من این عدد معنای دیگری داشت، پنجمین گام بهسوی رؤیایی که سالها در دل داشتم.
اشک بیاختیار در چشمانم جمع شد. گرما، خستگی و شلوغی همه محو شد. تنها چیزی که میدیدم، دری بود که به آرزویم باز شده بود؛ با هیجان به دوستانم گفتم جلو بیایند و نامشان را بنویسند، اما ظرفیت محدود بود و ثبتنام بسته شد با این حال من در لیست بودم و همین کافی بود تا جهانم زیرورو شود.
ساعت سه بعدازظهر، در اوج گرما، خودم را به خانه رساندم، در را که باز کردم، صدایم از شدت هیجان میلرزید. گفتم: دیدید؟ همیشه میگفتم یک روز این اتفاق میافتد… حالا وقتش رسیده است. خانوادهام با تعجب نگاهم میکردند و من از شوق، کلمات را گم میکردم.
از همان لحظه، روزشماری آغاز شد؛ هر پیامک، هر تماس، هر خبر کوچک، برایم همچون تپش قلبی تازه بود تا اینکه شب جمعه، در مراسم جشن روز خبرنگار، پیامکی آمد که همه چیز را قطعی کرد «یکشنبه ساعت ۱۴، حسینیه عاشقان ثارالله شیراز …». فریاد شادیام در میان جمع گم شد، اما درونم غوغایی برپا بود.
روزی که زمین زیر پاهایم سبک شد
یکشنبه ۲۱ مرداد، یک ساعت زودتر از زمان اعلامشده در محل اعزام حاضر شدم، جمعیت عظیمی آمده بود؛ هر چهرهای که میدیدم، شوقی شبیه شوق خودم داشت. کارتهای مخصوص مراسم توزیع شد، کارتهایی که برای ما حکم کلید ورود به دنیایی دیگر را داشتند. هرچند دقیقه یکبار کیفم را چک میکردم تا مطمئن شوم کارت هنوز سر جایش است.

ساعت هشت صبح روز ۲۲ مرداد به خیابان جمهوری رسیدیم، اتوبوسها صف کشیده بودند و پس از عبور از مراحل مختلف، با پذیرایی شیرینی و شربت خنک وارد بیت رهبری شدیم. حسینیه حالوهوایی داشت که با هیچ واژهای قابل توصیف نیست و دنبال جایی بودیم که ستونها مانع دیدمان نشوند. بالاخره گوشهای مناسب پیدا کردیم و نشستیم.
قلبم بیقرار بود، ثانیهها کش و اشکهایم بیاجازه میآمدند؛ جمعیت یکپارچه منتظر بود؛ منتظر لحظهای که سالها در ذهن و دل بسیاری نقش بسته بود و ورود آقا؛ لحظهای که جهان ایستاد...
شعارها یکی پس از دیگری بلند میشد:
- ما همه سرباز توئیم
- خونی که در رگ ماست
- ما اهل کوفه نیستیم
و ناگهان… پرده آبی کنار رفت. حضرت آقای شهیدمان وارد شدند.

جمعیت یکپارچه از جا برخاست، شعار میدادم، اما ذهنم خاموش شده بود؛ فقط نگاه میکردم. انگار همه صداها محو شده بودند و تنها تصویر ایشان در قاب چشمانم میدرخشید. حقیقت داشت، من آنجا بودم و فاصلهای نبود. رؤیا، واقعیت پیدا کرده بود.
دیداری کوتاه، اما عمری
پس از تلاوت قرآن، سرود دیدار خوانده شد. بیانات ایشان، انرژی داشت که در عمق جان مینشست؛ آن دیدار کوتاه بود اما برای من به اندازه یک عمر معنا داشت؛ زیارت حضرت معصومه (س) و مسجد جمکران نیز این سفر را کامل کرد؛ سفری که در ذهنم مثل یک فیلم روشن و زنده باقی مانده است.
سادگی در اوج شکوه
چیزی که بیش از همه مرا شگفتزده کرد، سادگی تشریفات بود. همه چیز بیتکلف، صمیمی و مردمی بود. رفتار نیروهای حفاظتی، احترام جمعیت، نظم و آرامش؛ همه چیز تصویری متفاوت از آنچه تصور میکردم ارائه میداد.

پایان سفر؛ آغاز مسیر تازه
وقتی از حسینیه خارج شدم، حس میکردم ذهنم پختهتر شده است، انگار دریچهای تازه در نگاهم به جهان باز شده بود و آن روز برای من تنها یک دیدار نبود؛ نقطه عطفی بود که مسیر حرفهای و شخصیام را روشنتر کرد.
سالها از آن روز گذشت، اما هر بار که به آن دیدار فکر میکنم، بیش از هر چیز، آرامش نگاه، دقت در شنیدن و مسئولیتی را به یاد میآورم که در کلام و رفتار رهبر شهید موج میزد. آن خاطره، حالا دیگر تنها یک قاب از گذشته نیست؛ بخشی از حافظهای است که با خبر شهادتشان معنایی عمیقتر پیدا کرده است.
شهادت رهبر شهید، پایانی بر اثرگذاری او نبود؛ بلکه آغاز فصل تازهای از روایتها و خاطرههایی شد که هرکدام گوشهای از منش، اندیشه و سلوکش را برای نسلهای بعد بازگو میکنند. برای من نیز آن دیدار، امروز ارزشی دوچندان پیدا کرده است گویا آخرین نگاهها و آخرین واژههایی که در آن حسینیه شنیدم، اکنون به میراثی ماندگار تبدیل شدهاند.
امروز هر بار که آن روز را مرور میکنم، بیش از پیش باور دارم که بعضی دیدارها با رفتن صاحبانشان تمام نمیشوند؛ تازه از همان لحظه، در حافظه تاریخ و در دل کسانی که شاهدشان بودهاند، زندگی دوباره آغاز میکنند.
رهبر شهید رفت، اما آنچه از او در ذهنها و دلها به جا ماند، همچنان الهامبخش راهی است که بسیاری آن را ادامه خواهند داد.
نظر شما