به گزارش خبرگزاری ایمنا از اصفهان، در پهنه بیکران کویر، آنجا که آفتاب بیامان بر شانههای شن میتابد و باد، قصه سالهای دور را بر ریگهای روان مینویسد، گاهی روایتی متولد میشود که از جنس تشنگی آب نیست، از جنس عطش دیدار است. عطشی که نه گرمای کویر آن را فرو مینشاند و نه دوری راه از توانش میکاهد.
در دل همین اقلیمِ صبور، جوانی قد کشیده است که رؤیای دیدار رهبر، سالها همسفر روزها و شبهایش بوده است. برای او، فاصله کویر تا پایتخت با کیلومترها سنجیده نمیشد؛ این راه را شوقی میپیمود که هر قدمش را سبکتر از قدم پیشین میکرد. هرچه جاده بلندتر بود، امید رسیدن نیز بلندتر میشد.
میگویند کویر، سرزمین آزمون است؛ جایی که انسان در برابر وسعت سکوت، خود را دوباره پیدا میکند، اما برای این جوان، پایان آن جاده، آغاز روایتی دیگر بود؛ روایتی که در آن، نگاه مهربان رهبر، خستگی راه را از یاد برد و لحظهای کوتاه، خاطرهای شد که تا همیشه در حافظه او ماندگار ماند.

سفر جوانی از دل کویر تا بیت رهبری؛ سفری که با شوق آغاز شد و با هدیهای گرانسنگ و خاطرهای ماندگار به پایان رسید. هدیهای که ارزش آن تنها در آنچه به دست آمد نبود، بلکه در نگاهی بود که دل را آرام کرد، در کلامی که تا سالها در گوش جان ماند و در لحظهای که فاصله میان یک عاشق و معشوق، به اندازه یک سلام کوتاه شد.
روایت پیشرو، بازخوانی همین لحظههاست؛ لحظههایی که جاده، دیگر تنها جاده نبود، مقصد، تنها یک مکان نبود و دیدار، معنایی فراتر از یک ملاقات پیدا کرد. گاهی یک نگاه، مسیر زندگی انسان را تغییر میدهد؛ همانگونه که آن روز، در دل جوانی از سرزمین کویر، نوری روشن شد که هنوز پس از سالها، گرمایش از خاطرش نرفته است.
امیر حسین اکبرینژاد به خبرنگار ایمنا میگوید: گاهی یک تصویر، تنها بازتابِ یک لحظه نیست، بلکه فریادِ خاموشِ آرزویی است که در اعماق جان ریشه دوانده است؛ برای من خبرنگار یک تصویرِ پنهان در پروفایل مجازی، آغازگر سفری بود که مرز میان خیال و واقعیت را درنوردید.
وی که سالها در انتظارِ تماشای آن حقیقت بود، با میانجیگریِ استادی دلسوز، سرانجام بیستوهشتم ماه مبارک رمضان سال ۱۳۹۷، به سوی مقصدی حرکت کرد که تمام عمر در جستوجویش بود.

این فعال رسانهای از حس و حال دیدار با رهبر شهید میگوید « ورود به حیاط بیت، فراتر از عبور از یک درگاه، عبور از میان تاریخ و معنویت بود، همان جایی که سالها از پسِ قابهای تلویزیون نظاره میشد، اکنون زیر پایم بود؛ مسیری که قدمهای وقارآمیز رهبری در آن نقش بست و در میان غوغای شعارهای عاشقانه که آسمان را به لرزه درمیآورد، حضور ایشان، سکوتی نورانی به فضا بخشید.
در میانه نماز ظهر و در حالی که جمعیت در شور و هیجان غرق بود، چشمها در جستوجوی آن آرامشِ بیهمتا بود؛ رهبری که در کمال سکوت و وقار، مشغول تلاوت کلام وحی بودند، پس از نماز و وقتی چفیه مبارک به میان جمعیت پخش شد، گویا تکهای از نور در میان دستهای مشتاقان تقسیم میشد.»
اکبرینژاد ادامه میدهد: در نوبتِ ایستادن در راهروها، هنگامی که نوبت به من رسید، کلمات در گلویم خشک شد، اما با معرفیِ صمیمانه استادم بهعنوان مدیری فرهنگی از کاشان، لبخند پدرانه و آرام رهبری، یخِ اضطراب را در من شکست.
در آن لحظه درخواستِ تبرک، از حدِ یک شیء فراتر رفت، جوان کاشانی نه بهدنبال چفیه که بهدنبال ردی از برکت در قالب انگشتری بود که از دستِ مبارک ایشان برمیآمد؛ با بخشیدن آن انگشتر، گویا پیوندی میان زمین و آسمان برقرار شد. لحظهای که رهبری با آن لبخندِ مهربان، پیام سلام خود را به مردم کاشان سپردند.
« من تنها با یک یادگاری مادی بازنگشتم؛ با دعایی از جانبِ پیشوای انقلاب و خاطرهای که از نور بافته شده بود، به خانه بازگشتم، یادگاری که اکنون، مونسِ تنهایی و گواهی بر تحققِ آرزویی است که از یک تصویر آغاز شده بود.»
کویر، هنوز همان کویر است، با آفتاب سوزان، بادهای داغ و افقهای بیانتها، اما برای او آن سرزمین از روز آن دیدار رنگ دیگری گرفت؛ چراکه گاهی یک نگاه، یک لبخند و یک دعا، میتواند تشنگی سالهای انتظار را سیراب کند و خاطرهای بیافریند که گذر زمان نیز از درخشش آن نمیکاهد.
نظر شما