روایت معلمی که نخستین دیدار با رهبر شهید مسیر زندگی‌اش را تغییر داد

هنوز هم وقتی از آن روز حرف می‌زند، صدایش آرام‌تر می‌شود؛ انگار دوباره همان دختری است که با مقنعه مدرسه، دو قطعه عکس و کپی شناسنامه‌اش وارد اتاق کوچک یک پایگاه بسیج شد، اتاقی شش متری که دیوارهایش با چفیه و عکس شهدا پوشیده شده و قرار بود آغاز مسیری باشد که سال‌ها بعد او را به جایگاه معلمی برساند.

به گزارش خبرگزاری ایمنا از البرز، زهرا حسینی دختر بسیجی که اکنون تدریس هم بخشی از زندگی او شده است، از نخستین دیدارش با رهبر انقلاب می‌گوید؛ دیداری که به اعتقاد خودش تنها یک ملاقات نبود، بلکه آغاز فصل تازه‌ای از زندگی‌اش بود.

وقتی از او می‌پرسم نخستین تصویرش از بسیج چه بود، لبخندی می‌زند؛ لبخندی که انگار سال‌ها به عقب بازمی‌گردد. مکث کوتاهی دارد و بعد روایتش را از روزی آغاز می‌کند که هنوز تنها سیزده سال داشت؛ روزی که با لباس مدرسه، بی‌آنکه شناخت دقیقی از بسیج داشته باشد، راهی مسجد محل شد تا فرم عضویت را پر کند.

زهرا می‌گوید: تصورش از پایگاه بسیج، ساختمانی بزرگ با امکانات فراوان بود، اما وقتی وارد اتاقی کوچک شد که دیوارهایش با چفیه و تصاویر شهدا پوشیده شده بود، نخستین سؤالش همین بود که «بسیجی‌ها با این همه فعالیت، چطور در چنین فضای کوچکی کار می‌کنند؟»

حسینی عنوان می‌کند: هنوز پاسخ مسئول پایگاه را بعد از سال‌ها از یاد نبرده است؛ پاسخی که به گفته او، نگاهش را به مفهوم بسیج تغییر داد «گفت بسیجی برای کار کردن منتظر ساختمان و امکانات نمی‌ماند؛ اگر ایمان، اخلاص و اراده باشد، همان اتاق کوچک هم می‌تواند مرکز اتفاق‌های بزرگ شود.»

از همان روز، سؤال‌های نوجوانی یکی پس از دیگری در ذهنش شکل می‌گیرد. نام‌هایی را روی دیوار می‌بیند که برایش ناآشنا هستند؛ شهید همت، شهید خرازی و احمد متوسلیان؛ از مسئول پایگاه درباره هرکدام می‌پرسد و همان‌جا نخستین کتاب زندگی‌اش درباره شهدا را هدیه می‌گیرد.

زهرا از حس و حال آن زمان برایمان می‌گوید «احساس می‌کردم دنیای تازه‌ای روبه‌رویم باز شده است، هرچه بیشتر توضیح می‌دادند، بیشتر می‌فهمیدم که چقدر کم می‌دانم. آن روز تنها برای ثبت‌نام رفته بودم، اما با یک دنیا سؤال و یک کتاب به خانه برگشتم.»

نخستین دیدار؛ فراتر از تصور یک نوجوان

او به خاطره‌ای اشاره و هنوز هم هنگام تعریف کردنش، لحنش تغییر می‌کند. مسئول پایگاه در پایان ثبت‌نام به او خبر می‌دهد که چند روز بعد قرار است اعضای بسیج برای دیدار رهبر انقلاب راهی تهران شوند «آن زمان حتی نمی‌دانستم وقتی می‌گویند آقا دقیقاً منظورشان چه کسی است. با همان سادگی نوجوانانه پرسیدم آقا یعنی چه کسی؟ وقتی گفتند منظور آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر انقلاب است، تازه فهمیدم چرا همه با این شوق درباره آن دیدار حرف می‌زنند.»

این فعال بسیجی ادامه می‌دهد: همان شب با شوق فراوان فرم عضویت را به خانه بردم، اما خانواده ابتدا تصور می‌کردند حضور در بسیج با روحیات من سازگار نباشد با این حال، تصمیم را گرفته بودم. به پدر و مادرم گفتم می‌خواهم بسیجی شوم؛ می‌خواهم شهدا را بیشتر بشناسم و در این مسیر قدم بردارم. وقتی اصرارم را دیدند، فرم را امضا کردند.»

از آن روز، همه چیز برای سفر آماده می‌شود. برای نخستین بار قرار بود شب را دور از خانه بگذراند. قرآن، سجاده و همان کتابی را که از پایگاه گرفته بود، داخل کیف می‌گذارد و چادر مادر را روی سر می‌اندازد «همه چیز برایم تازگی داشت. شب را در کنار صدها نوجوان دیگر، تمرین سرود و برنامه‌های فرهنگی گذراندیم. آن زمان شاید مفهوم همه واژه‌ها را نمی‌دانستم، اما هنوز هم جمله ما با ولایت با دل و جان عهد بستیم در ذهنم مانده است.»

صبح زود، کاروان به سمت حسینیه امام خمینی(ره) حرکت می‌کند. از آن لحظه، روایتش رنگ و بوی دیگری می‌گیرد؛ زهرا می‌گوید «جمعیت خیلی زیاد بود. از گیت‌های بازرسی که عبور کردیم، وارد حسینیه شدیم. شعارها، شور و حال جمعیت و فضای آنجا برای من که نخستین‌ بار بود چنین مراسمی را می‌دیدم، متفاوت بود. هنوز لحظه ورود رهبر انقلاب را با جزئیات به خاطر دارد؛ لحظه‌ای که برخلاف تصورش، هیچ جمله‌ای نتوانست احساسش را توصیف کند.»

خانم حسینی عنوان می‌کند: با خودم فکر می‌کردم چرا کسانی که در تلویزیون به دیدار آقا می‌آیند گریه می‌کنند، اما همان لحظه که ایشان وارد حسینیه شدند، خودم بی‌اختیار اشک ریختم. نفهمیدم چرا. فقط گریه می‌کردم.»

دیداری که به یک عهد ماندگار تبدیل شد

او از بانویی می‌گوید که آن روز در حسینیه کنارش نشست و دلیل گریه‌هایش را پرسید «به او گفتم خودم هم نمی‌دانم چرا گریه می‌کنم. تنها احساس می‌کنم محو ابهت، آرامش و مهربانی ایشان شده‌ام.»

آن دیدار شاید تنها چند ساعت طول کشید، اما اثرش سال‌ها در زندگی‌ زهرا باقی ماند؛ تا جایی که پس از بازگشت، تصمیم گرفت مسیر تازه‌ای را در زندگی دنبال کند.

«بعد از آن دیدار، چادر برایم تنها یک پوشش نبود، انتخابی بود که با آگاهی انجام دادم. احساس کردم باید مسئولیتی را که آن روز در دلم شکل گرفت، در عمل ادامه بدهم.»

امروز، سال‌ها از آن دیدار گذشته است، زهرا حسینی اکنون معلم و خبرنگار است و همچنان فعالیت‌های فرهنگی و جهادی را بخشی از زندگی خود می‌داند. وقتی از او می‌پرسم اگر بخواهد آن روز را در یک جمله خلاصه کند، بدون مکث پاسخ می‌دهد «من برای دیدار رفته بودم، اما با یک عهد برگشتم؛ عهدی که هنوز هم احساس می‌کنم باید هر روز به آن وفادار بمانم.»

روایت او، بیش از آنکه شرح یک دیدار باشد، روایت مسیری است که از یک اتاق کوچک در پایگاه بسیج آغاز شد، مسیری که به گفته خودش، هنوز ادامه دارد و هر بار که به آن روز فکر می‌کند، همان تصویر نخستین در ذهنش زنده می‌شود؛ دختری سیزده‌ساله که با چند سؤال ساده وارد مسجد و با نگاهی متفاوت از آن خارج شد.

کد مطلب 984580

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.