به گزارش خبرگزاری ایمنا از آذربایجان غربی، اول صدای سرفه میآید، بعد بوی دارو و در انتها عکسهایی که روی دیوار ماندهاند. در سردشت تیر که میرسد، مردم تاریخ را نفس میکشند، نفسی کوتاه، بریده، شبیه به همان روزی که هوا بوی خردل گرفت و کسی نمیدانست مرگ بیرنگ است.
هفتم تیر ۱۳۶۶، ساعت چهارو پانزده دقیقه عصر، هواپیماها آمدند، بمبها افتادند. چند دقیقه اول، همه چیز عادی بود، حتی بعضی بچهها خندیدند:«اینکه چیزی نبود!» اما چند دقیقه بعد، کودکها جلوی چشم مادرانشان افتادند. پوستها تاول زد، سینهها سوخت و شهری که نه پادگان بود و نه خط مقدم به آزمایشگاه سلاح ممنوعه تبدیل شد.
سردشت با بیش از ۱۰۰ شهید در ساعات نخست و هزاران مصدوم به عنوان نخستین شهر قربانی سلاح شیمیایی در جهان شناخته شد، شهری که هنوز هم سرفه میکند.
گاز خردل فقط آن روز موجب مرگ نشد، سالها بعد در تولد کودکان با مشکلات تنفسی، در اضطرابهای مزمن، در تنگی نفسهای نیمه شب و در پروندههای درمانی نیمه کامل خودش را تکرار کرد.
اما سردشت تنها یک خاطره از سالها پیش نیست، بلکه این شهر یک الگو است، الگویی که نشان داد وقتی جهان سکوت کند، غیرنظامیان اولین و آسانترین هدف میشوند.

سه دهه بعد در تقویمی دیگر اما با همان منطق مدرسهای در میناب هدف قرار گرفت. نهم اسفند ۱۴۰۴، همزمان با آغاز جنگ تحمیلی سوم مدرسه شجره طیبه منیاب در استان هرمزگان با موشک هدف قرار گرفت. مدرسه، نه پادگان، نه پایگاه نظامی، جایی که باید صدای زنگ کلاس میآمد، نه صدای انفجار.
براساس گزارشهای منتشر شده، ۱۶۸ دانشآموز و شهروند غیرنظامی در این حمله جان باختند و دهها نفر زخمی شدند. تصاویر منتشر شده از کیفهای سوخته، دفترهای خونآلود و نیمکتهای شکسته، برای بسیاری یادآور همان پرسشی بود که سالها پیش در سردشت بیپاسخ ماند که کودک چه نسبتی با میدان جنگ دارد؟
هنوز هفت ساعت از میناب نگذشته بود که موشکها به لامرد در استان فارس رسیدند. چهار موشک به شهر اصابت کرد. یکی از آنها به سالن ورزشی دخترانه برخورد کرد، جایی که نوجوانان در حال تمرین بودند. نامهایی که بعدها منتشر شد، کوتاه بود و ساده؛ دو والیبالیست نوجوان، دو دانشآموز پسر ورزشکار و یک مربی.
سالن ورزشی در چند ثانیه به صحنهای شبیه سردشت تبدیل شد با این تفاوت که این بار نه بوی خردل که آوار و آتش روایتگر فاجعه بود.
در سردشت مرگ آرام وخزنده آمد. در میناب و لامرد، مرگ ناگهانی و انفجاری اما نقطه مشترک یکی بود؛ غیر نظامیان. در سردشت، مردم حتی نمیدانستند بمب شیمیایی یعنی چه. در میناب، کودکان در کلاس بودند. در لامرد، نوجوانان در سالن تمرین. سه جغرافیا، سه زمان، سه نوع سلاح اما یک صورتبندی مشترک از جنگ مدرن، اینکه تنهای بیدفاع هدف قرار میگیرد.

جهان درباره سردشت واکنش قابل توجهی نشان نداد. درباره لامرد و میناب هم هنوز روایت غالب جهانی شکل نگرفته است. همانطور که سالها طول کشید تا دادگاهی در لاهه یکی از تامینکنندگان مواد شیمیایی رژیم بعث را محکوم کند، امروز هم پرسش از مسئولیت و پاسخگویی در قبال حمله به مدرسه و سالن ورزشی، همچنان مطالبهای باز است.
در سردشت هنوز پس از سیواندی سال هنوز بسیاری از مصدومان برای دریافت خدمات درمانی در رفتوآمد هستند. بیمارستان شهر با کمبود تجهیزات تخصصی روبهروست و بخشی از درمانها در تهران انجام میشود.
در میناب و لامرد نیز خانوادههایی هستند که هنوز با شوک حادثه و جای خالی فرزندانشان دستوپنجه نرم میکنند. سردشت نشان داد که اثر جنگ فقط در لحظه انفجار خلاصه نمیشود و میناب و لامرد یادآور شدند که این قاعده هنوز تغییر نکرده است.
وقتی تیر به سردشت میرسد، بوی خردل در کوچهها میپیچد، وقتی نام میناب برده میشود، مدرسهای در ذهنها آوار میشود و وقتی لامرد را صدا میزنند، سالن ورزشی در سکوت فرو میرود؛ این سه حادثه از همدیگر جدا نیستند، سه فصل از یک روایت هستند؛ روایت شهرهایی که در نه در خط مقدم که در متن زندگی روزمره هدف قرار گرفتند. سردشت به ما آموخت سلاح ممنوعه میتواند سالها بعد هم بکشد. میناب و لامرد هشدار دادند که حتی مکانهای آموزش و ورزش نیز از خشونت جنگ مصون نیستند و شاید مهمترین پرسش برای سالگرد سردشت همین باشد که آیا حافظه جهانی آن قدر زنده هست که اجازه ندهد این چرخه تکرار شود. سردشت هنوز سرفه میکند، میناب هنوز جای خالی نیمکتها را میشمارد و لامرد هنوز صدای توپ والیبال را با صدای انفجار اشتباه میگیرد. تاریخ اگر روایت نشود، تکرار میشود.
نظر شما