به گزارش خبرگزاری ایمنا از اصفهان، هر شهید پیش از آنکه نامش بر سنگ مزار حک شود، سالها در قلب مادری زندگی کرده است مادری که نخستین لالایی را برایش خوانده است، نخستین قدمهایش را به تماشا نشسته و با هر لبخندش، آیندهای روشن را در ذهن خود ساخته است.
وقتی از شهادت سخن میگوییم، در حقیقت از قصهای حرف میزنیم که از خانهای کوچک، از آغوش مادری مهربان و از تربیتی سرشار از ایمان آغاز شده است. هیچ قلهای یکشبه فتح نمیشود و هیچ شهیدی نیز یکشبه شهید نمیشود؛ پشت هر نام ماندگار، سالها مهر، تربیت، دعا، صبر و چشمانتظاری نهفته است.
شهادت اگرچه در یک لحظه رقم میخورد، اما ریشههای آن را باید در سالهای دور جستوجو کرد؛ در روزی که مادری نام فرزندش را با عشق اهلبیت (ع) برگزید، در شبهایی که با امید و ایمان برای آینده او دعا کرد، در روزهایی که دستش را گرفت تا نخستین گامهای زندگی را بردارد و ارزشهایی را به او آموخت که بعدها مسیر زندگیاش را ساخت.
روایت یک شهید تنها به میدان نبرد محدود نمیشود؛ بخش مهمی از این روایت در خانهای جریان دارد که شخصیت او در آن شکل گرفته است. مادران شهدا حافظان این خاطرات هستند، زنانی که از روزهای کودکی فرزندانشان، از شیطنتها، آرزوها، دغدغهها و باورهایی سخن میگویند که کمتر در روایتهای رسمی دیده میشود.
آنها شهادت را از دریچه سالهای مادری روایت میکنند؛ از روزهایی که کودکی را در آغوش داشتند تا روزی که او را با دلی سرشار از ایمان و صبوری بدرقه کردند. روایت این شیرزنان تصویر کاملتری از مفهوم ایثار را پیشروی مخاطب قرار میدهد، تصویری که در آن اشک و افتخار، دلتنگی و رضایت، در کنار یکدیگر معنا پیدا میکنند.
طیبه سنگی، مادر شهید محمدحسن نایینی، پرده از همین خاطرات برمیدارد؛ از روزی که نام فرزندش انتخاب شد و خانه با تولد او رنگ دیگری گرفت تا سالهایی که محمدحسن با مهربانی، عشق به اهلبیت (ع) و روحیه خدمت، مسیر زندگی خود را ساخت.

همسفری تا بهشت
طیبه سنگی مادر شهید محمد حسن نایینی روزهای ابتدایی زندگی فرزندش را برای خبرنگار ایمنا روایت میکند « ماههای پایانی بارداری بود که مادربزرگ پدری پیشنهاد کرد نام فرزندمان را حسن بگذاریم، پدر محمدحسن نیز هر سال در نیمه ماه مبارک رمضان، همزمان با میلاد باسعادت امام حسن مجتبی (ع) در مسجد محل جشن برگزار میکرد و همین ارادت قلبی به اهلبیت (ع) این نام را برایمان دلنشینتر میساخت مادربزرگش با مهربانی میگفت وقتی پدرش امامحسنی است، چرا اسمش حسن نباشد؟»
وی میگوید: با مشورت و رضایت یکدیگر، تصمیم گرفتیم نام فرزندمان را محمدحسن بگذاریم، محمدحسن در یک شب سرد زمستانی چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۸۱، ساعت ۱۹:۳۰، در بیمارستان آیتالله بهشتی کاشان چشم به جهان گشود؛ آمدنش روشنایی تازهای به خانه و زندگی ما بخشید؛ دنیایمان با تولد او عوض شد و رنگی از شادی و آرامش گرفت.
مادر شهید از هوش بالای محمدحسن میگوید، از اینکه کوچکتر از سنش بود که بسیاری چیزها را یاد گرفت « از همان نوزادی، آرام و کمصدا بود، هیچگاه بدون وضو به او شیر نمیدادم و از حدود هشت یا نهماهگی، زمانی که توانست بنشیند، او را با کاغذ و قلم آشنا کردم؛ محمدحسن کودکی بسیار باهوش بود؛ هرچند دیرتر راه رفت، اما خیلی زود سخن گفتن و شیرینزبانی را آغاز کرد. در چهارسالگی، آموزش واژههای ساده انگلیسی را با او شروع کردم و او این کلمات را بهراحتی تلفظ میکرد. استانهای کشور و مراکز هر استان را نیز بهسادگی فرا میگرفت. در ششسالگی، توانست صد کلمه فارسی را بخواند و بنویسد.»
بانو سنگی ادامه میدهد: از همان سالهای نخست کودکی، عشق به هیئت و اهلبیت علیهمالسلام در وجود محمدحسن آشکار بود، او از مراسم مذهبی لذت میبرد و با اشتیاق فراوان در آنها حضور پیدا میکرد. پرچمهای کوچکی را که برایش میدوختم، با افتخار همراه خود به دستههای عزاداری میبرد و از همان کودکی، دلبستگیاش به فرهنگ اهلبیت را نشان میداد.
مادر شهید میگوید: محمدحسن در درسهایش همیشه به همکلاسیهایش کمک میکرد اهل دعوا و مشاجره نبود و با دیگران روابط خوبی داشت از همان کودکی، روحیهای شاد و چهرهای خندان داشت و بیشترِ اوقات با لبخند شناخته میشد. کمکم وارد مقطع متوسطه اول شد و با پیشنهاد پدرش در کلاسهای مداحی نزد حجتالاسلام حسنزاده و بعد از آن محمود شریفی شرکت کرد، خودش میگفت مردِ عمل است، نه مردِ حرف؛ آرام و قرار نداشت و نمیتوانست یکجا بنشیند با این حال، بیش از یک سال در کلاسهای مداحی نماند.

دو رویا و یک سرنوشت
طیبه سنگی برایمان از علاقه فرزندش به شغل نظامی تعریف میکند « از همان کودکی به شغل نظامی و پلیسی علاقه داشت و همیشه اصرار میکرد برایش لباس نظامی تهیه کنیم، من هم که از کودکی و نوجوانی، خودم شغل پلیسی و نظامی را دوست داشتم و آن را آرزویی دستنیافتنی میدیدم، بیشتر از همه او را تشویق میکردم تا به آرزویش برسد.
یادم هست آن روزها لباس نظامیِ کودکانه در دسترس نبود و محمدحسن همچنان اصرار میکرد که برایش چنین لباسی تهیه کنیم یک روز در مراسم صبحگاهی مدرسه، برنامهای برگزار کرده بودند و از مأموران راهنمایی و رانندگی نیز دعوت شده بود محمدحسن با اشتیاق از من خواست که از آنها بپرسم چگونه میتوان برای کودکان لباس نظامی تهیه کرد.
یکی از مأموران راهنمایی و رانندگی با مهربانی لبخندی زد، کلاه خود را بر سر محمدحسن گذاشت و گفت اگر بخواهی، کلاهم را به تو هدیه میدهم؛ محمدحسن با خوشحالی به او گفت که دوست دارد مثل خودش پلیس شود آن مأمور هم با لبخند به او نگاه کرد و همین برخورد صمیمی، شادی زیادی در دل محمدحسن ایجاد کرد.»
مادر محمدحسن ادامه میدهد: از همان کودکی، عطرِ روضه و هیئت در جانِ محمدحسن نشسته بود، سه ساله بود که رؤیایِ داشتنِ یک طبل بزرگ، تمامِ دنیای کوچکش را پر کرده بود و مدام میگفت مامان! برایم بزرگترین طبلِ دنیا را بخرید تا با خودم به هیئت ببرم.
وی خاطرنشان میکند: سال ۸۴، وقتی به سفر مشهد رفتیم، به او قول دادم که در آن فضایِ معنوی، آرزویش را برآورده کنم محمدحسن از همان سنین کم، سودایِ بزرگی در سر داشت؛ همیشه میگفت که وقتی بزرگ شدم، خودم هیئت بزرگی برپا میکنم و تمام کارهای هیئت را بر عهده میگیرم؛ وقتی اصرار میکرد که طبلِ بزرگ برایش بخرم، با لبخند به او میگفتم که پسرم تو هنوز کوچکی، طبلِ بزرگ برایِ تو سنگین است؛ چطور میخواهی آن را حمل کنی؟ او با همان لحنِ شیرین و قاطعِ کودکانهاش جواب میداد یا آنقدر صبر میکنم تا بزرگ شوم، یا طبل را رویِ چهارچرخ میگذارم و با خودم به وسطِ هیئت میبرم!

استعدادی که در هیئت شکوفا شد
بانو سنگی با چشمانی خیس اما کلامی شیرین ادامه ماجرا را اینگونه تعریف میکند «عاقبت قرار گذاشتیم؛ گفتم حالا برایت یک طبل کوچک میخرم تا وقتی بزرگ شدی، به قولت عمل کنی و طبلِ بزرگتری بگیری، محمدحسن از دوربین فراری بود، اما به خاطرِ همان طبل با من شرط کرد که اجازه میدهد از او عکس بگیرم حالا از آن روزها، فقط یک عکسِ یادگاری و آن طبلِ کوچک برایمان به یادگار مانده است؛ یادگاری از کودکی که از همان ابتدا، قلبش برای خدمت در دستگاه اهلبیت (ع) میتپید.»
مادر شهید تاکید میکند: محمدحسن در مسیرِ رشد، همواره پیشرو بود؛ در مهدکودک و پیشدبستانیِ دبستان «آیتالله غروی» گویِ سبقت را از همه بچهها ربوده بود، پسری مهربان، قانع و سربه زیر بود که دوران ابتدایی را نیز در دبستان قرآنی «سعادت» با نمرات عالی و با همان روحیه مؤدبانه و پرتلاش پشت سر گذاشت، با آشکار شدن استعداد محمدحسن در عکاسی، فیلمبرداری و تدوین کلیپهای هیئت، از او خواسته شد مسئولیت ثبت و تدوین برنامههای هیئت را بر عهده بگیرد، او نیز با جدیت و علاقه، تواناییهای خود را در این حوزه بیش از پیش نشان داد و آرام آرام انجام کامل امور فیلمبرداری، تدوین و حتی آموزش نوجوانان علاقهمند به این رشته، به او سپرده شد.
وی اذعان میکند: استعداد محمدحسن در این زمینه بهسرعت در میان اعضای هیئت شناخته و همین موضوع سبب شد که از سوی بعضی مؤسسات و مراکز دولتی پیشنهاد همکاری دریافت کند. او مقطع متوسطه اول را با نمرات عالی پشت سر گذاشت و در همین سالها، علاقهاش به فعالیتهای نظامی روزبهروز بیشتر شد؛ محمدحسن به دنبال رسیدن سریعتر به هدفش بود و با این تصور که میتواند از مسیر دیگری به آرزویش نزدیک شود، با نظر یکی از دوستان وارد حوزه علمیه شد.
بانو سنگی میافزاید: محمدحسن گمان میکرد این مسیر میتواند راهی میانبر برای ورود به شغل افسری باشد؛ حدود دو سال و چند ماه به تحصیل در حوزه علمیه پرداخت اما پس از مدتی دریافت که این مسیر با روحیه و انگیزههای او سازگار نیست و پاسخگوی اشتیاقش به فعالیتهای نظامی و میدانی نخواهد بود به همین دلیل، تصمیم گرفت تحصیل در حوزه علمیه را نیمهتمام رها کند. امکان ادامه تحصیل در مدارس روزانه برایش فراهم نبود از سوی دیگر، سایه خدمت سربازی بر سرش سنگینی میکرد و او باید میان ادامه تحصیل یا اعزام به خدمت، یک مسیر را برای رسیدن به اهداف بلندش انتخاب میکرد.
وی ادامه میدهد: همین روزها بود که فراخوان پذیرش «نیروی انتظامی» اعلام شد؛ فرصتی طلایی که لازمهاش داشتن مدرک دیپلم بود؛ محمدحسن که تا مقطع هشتم تحصیل کرده بود، تنها یک سال و نیم برای رسیدن به هدف و معرفی خود به این سازمان فرصت داشت او با عزمی راسخ، تحصیل در مدرسه شبانه را در رشته «گرافیک» آغاز کرد و با وجود تمام سختیها و فشارهای درسی، توانست پیش از موعد مقرر، دیپلم خود را با موفقیت دریافت کند.
مادر شهید از لطف خداوند به فرزندش در تمام مراحل دشوار پذیرش نیرو و دلگرمی به فرزندش میگوید « شادیِ وصفناپذیرِ محمدحسن در آن روزها، پاداشِ تلاشهای شبانهروزیاش بود؛ او سرانجام پس از پشت سر گذاشتن موانع بزرگ، به آرزوی دیرینهاش دست یافت که با لطف خدا محقق شد، در تمام این مسیرِ سخت و نفسگیر لحظهای از کنار او دور نشدم روزهایی بود که در میان دشواریها، گاهی غبار ناامیدی بر دلش مینشست؛ همواره در کنارش بودم و با اطمینان به او میگفتم اگر من در جوانی به آرزوهایم نرسیدم، اکنون با تمام توان کنار تو میایستم تا هر طور شده است به آنچه در قلبت داری برسی پس صبور باش.»

روایتِ یک جایِ خالی: در سوگِ برادری که «بودن» بود
« آن روز که رفتی، خانه برای همیشه دچار یک کمبودِ ابدی شد؛ کمبودِ یک صدا، یک نگاه و خودِ تو؛ برادر جان.» این کلمات، زمزمههای «رضوانه نائینی» در سالگردِ شهادت برادرش، «شهید محمدحسن نائینی» است، وقتی از برادر میگوید، روایتش فراتر از یک خاطرهگوییِ ساده است؛ او از کسی سخن میگوید که «نبودنش»، از «بودنِ» خیلیها پررنگتر و دیدنیتر است.
در نگاهِ خواهر، محمدحسن تنها یک برادر نبود؛ او تکیهگاهِ خانه بود؛ رضوانه با لحنی آمیخته به حسرت و افتخار، روزهایی را به یاد میآورد که برادر، سایه امنِ خانواده بود، لبخندی که پنهانی بر لبان مادر مینشیند و غروری آرام که قامتِ پدر را استوار نگه میداشت.
او میگوید: یادم هست روزهایی را که با تمامِ کودکیام، به دلتنگیهای دنیا نمیرسیدم، چون برادرم بود، وقتی میخندید، خانه روشن میشد و وقتی ساکت بود، انگار در آن سکوت هم معنایی نهفته بود که همهی حواسمان را جمعتر میکرد.
رضوانه از روزی میگوید که خبر شهادت برادرش رسید « انگار در و دیوارهای خانه ناگهان خم شدند. فهمیدم گاهی یک نفر میرود، اما تمامِ زندگیِ یک خانواده در همان رفتن متوقف میشود.»
پس از آن روز خانه آنها تغییر کرد؛ مادر، بیاختیار به در خیره میماند و پدر در سکوتِ سنگینتری فرو میرود اما در دلِ این اندوه، حسی دوگانه در رگهای خواهر میدود، دلی که میشکند و سرافرازی که با شنیدن نام برادر، جان میگیرد.
رضوانه نائینی شهادت را نه پایان که آغازی برای ماندگاری میداند و معتقد است « محمدحسن نرفت تا در خاک آرام بگیرد؛ او رفت تا در دلها بماند.»
امروز اگرچه جای خالیِ محمدحسن برای رضوانه و خانوادهاش همچنان سنگین است، اما آنها با ایمانی استوار میگویند «افتخار میکنیم و باور دارم که شهدا زندهاند؛ راهت روشن، نامت ماندگار و جای خالیات همیشه پر از حضورِ الهیات باد.»

به گزارش ایمنا، مادران شهدا تنها راویان خاطرات فرزندان خود نیستند؛ آنها حافظان بخشی از تاریخ این سرزمیناند و در میان واژههای سادهای که از کودکی، نوجوانی و آرزوهای فرزندانشان میگویند، میتوان ریشههای ایمان، مسئولیتپذیری و ایثاری را دید که سالها بعد در میدان دفاع از وطن و ارزشها به ثمر نشست.
روایت زندگی شهید محمدحسن نایینی از زبان مادرش نیز یادآور این حقیقت است که قهرمانان، پیش از آنکه در میدان نبرد شناخته شوند، در دامان مادرانی صبور، مؤمن و فداکار پرورش پیدا میکنند و نامشان در امتداد همان تربیت و ایمان، برای همیشه در حافظه مردم ماندگار میشود.
نظر شما