به گزارش خبرگزاری ایمنا از لرستان، گرمای روزهای نخست جنگ ۱۲ روزه، چیزی فراتر از دمای هوا بود. آفتاب خرداد بر زمین خرمآباد میتابید، اما داغتر از آن، آتش حملاتی بود که هر روز نقطهای را هدف میگرفت. صدای آژیرها، اخبار حملات، رفتوآمد نیروهای امدادی و نظامی و نگرانی مردم، فضای شهر را به روزهایی متفاوت برده بود؛ روزهایی که هر ساعت آن میتوانست سرنوشت تازهای رقم بزند.
در چنین شرایطی، صحنههای پس از حملات نظم مشخصی نداشتند. تجهیزات آسیب دیده بودند، خودروها باید جابهجا میشدند، نیروها در حال امدادرسانی بودند و زمان با سرعتی بیشتر از همیشه میگذشت. هر وسیله و هر فردی که میتوانست بخشی از این گره را باز کند، اهمیت پیدا میکرد.
یکی از همین روزها، در نخستین روزهای جنگ، یک خودروی نظامی سپاه هدف حمله رژیم صهیونیستی قرار گرفت. صدای بیسیمها مدام در محوطه میپیچید. چند نفر دور خودروی آسیبدیده ایستاده بودند و وضعیت آن را بررسی میکردند. آفتاب تند خرداد روی آهنهای مچالهشده میتابید و گرمای هوا، کار را برای نیروهایی که از ساعات اولیه صبح در محل حضور داشتند، سختتر کرده بود.
خودرو آسیب دیده بود و برای انتقال آن جرثقیل لازم بود. اما در آن شرایط بحرانی، جرثقیل مناسبی در دسترس نیروها قرار نداشت، تماسها برای پیدا کردن یک راننده بخش خصوصی آغاز شد.
دقایقی بعد، یک جرثقیل وارد محوطه شد.
راننده پس از پیاده شدن، چند دقیقهای خودرو را برانداز کرد. شرایط جابهجایی را سنجید و سپس مبلغ مورد نظرش را اعلام کرد.
نیروهای حاضر تلاش کردند با او درباره هزینه کار صحبت کنند. فضای محل، فضای یک پروژه عمرانی یا فعالیت اقتصادی معمولی نبود. آثار حمله هنوز در اطراف دیده میشد و نیروها در کنار مأموریتهای دیگر، باید تجهیزات آسیبدیده را نیز ساماندهی میکردند.
پس از گفتوگو، راننده پذیرفت کار را با مبلغی کمتر انجام دهد و عملیات جابهجایی آغاز شد.
بازوهای جرثقیل آرام بالا رفتند. زنجیرها روی بدنه خودرو قرار گرفتند و کار انتقال آغاز شد.
در میانه کار، راننده از نیروها آب خواست.
یک لیوان آب برای او آوردند.
جرعهای نوشید و پرسید آیا آب خنکتری در اختیار دارند یا نه.
پاسخی که شنید، توجهش را جلب کرد.
نیروها گفتند خودشان نیز از همان آب استفاده میکنند.
در گرمای سنگین روزهای نخست جنگ، امکانات رفاهی چندانی در محل وجود نداشت. نیروها ساعتهای طولانی در فضای باز مشغول فعالیت بودند و اولویت اصلی، مدیریت شرایط پس از حمله بود.
همین گفتوگوی کوتاه، آغاز آشنایی بیشتر راننده با شرایط نیروهای حاضر شد.
کار جابهجایی به پایان رسید. اما اتفاقی که پس از آن رخ داد، برای حاضران غیرمنتظره بود.
وقتی هزینه توافقشده به او پیشنهاد شد، از دریافت آن خودداری کرد و محل را ترک کرد.

یک روز بعد، دوباره به محل بازگشت.
این بار نه برای انجام یک مأموریت مشخص، بلکه برای اعلام آمادگی جهت همکاری برای شرایط جنگیی که داشتیم.
به گفته نیروهای حاضر، او توضیح داده بود که شب قبل، ماجرای حضورش در محل و شرایط موجود را برای مادرش تعریف کرده است. مادرش پس از شنیدن این روایت، از او خواسته بود هر زمان نیروهای سپاه به کمک نیاز داشتند، بدون دریافت هزینه در کنار آنها باشد.
از آن روز به بعد، نام محمد دالوند برای نیروهای حاضر نامی آشنا شد.
هر زمان نیاز به جرثقیل وجود داشت، تماس میگرفتند و او خود را به محل میرساند.
چند روز بعد، در جریان حمله دیگری که یکی از تجهیزات را هدف قرار داده بود، دوباره به کمک او نیاز شد.
دالوند این بار نیز در کوتاهترین زمان ممکن خود را به محل رساند و عملیات جابهجایی تجهیزات را آغاز کرد.
کار هنوز به پایان نرسیده بود که پهپاد رژیم صهیونیستی بار دیگر منطقه را هدف قرار داد.
حمله ناگهانی بود، در فاصلهای کوتاه، فضای محل دستخوش انفجار شد.
محمد دالوند که در حال انجام عملیات پشتیبانی و امدادی بود، در همان حمله به شهادت رسید.
شهادت این راننده جرثقیل، بعدها بازتاب گستردهای پیدا کرد؛ تا جایی که نام او در اطلاعیه رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و در متن مربوط به موج هشتادم عملیات «وعده صادق ۴» نیز مورد اشاره قرار گرفت.
نامی که نه متعلق به یک فرمانده نظامی بود و نه یک چهره شناختهشده رسانهای؛ بلکه متعلق به رانندهای از خرمآباد بود که در روزهای نخست جنگ، برای انجام یک کار فنی به محل حادثه رفت و چند روز بعد، در همان مسیر به شهادت رسید.
روایت محمد دالوند، بخشی از تصویری بزرگتر از روزهای جنگ ۱۲ روزه است؛ روزهایی که در کنار نیروهای نظامی و امدادی، گروهی از رانندگان، کامیونداران و صاحبان ماشینآلات سنگین نیز در عملیات پشتیبانی و امدادرسانی حضور داشتند؛ حضوری که گاه تا مرز فدا کردن جان ادامه پیدا کرد.

در تاریخ عاشورا، نام حر بن یزید ریاحی یادآور یکی از بزرگترین دگرگونیهای انسانی است.
حر با یک انتخاب جاودانه شد، او زمانی که حقیقت را شناخت، مسیرش را تغییر داد. از حسابگری فاصله گرفت، از تعلقات گذشت و راهی را برگزید که پایانش شهادت بود.
محمد دالوند نیز در روزگار ما، مسیری مشابه را پیمود و با نگاهی کاملاً عادی وارد ماجرا شد؛ یک راننده که برای انجام کار و دریافت دستمزد آمده بود اما مواجهه با حقیقت، او را تغییر داد، دیدن سختیها، شنیدن صداقت نیروهای میدان و توصیه مادری مؤمن، او را از نقطهای به نقطه دیگر رساند.
در وجود او میتوان نشانههای روشنی از شباهت با حر را دید؛ بصیرت در لحظه تصمیم، تحول درونی، عبور از منفعت شخصی، انتخاب آگاهانه مسئولیت، شجاعت حضور در میدان خطر و فداکاری تا آخرین لحظه.
حر در کربلا اسبش را به سوی حقیقت راند و محمد دالوند نیز جرثقیلش را به سمت میدان خدمت برد و هر دو، پس از شناخت حقیقت، مسیر دیگری را انتخاب کردند و هر دو، انتخاب خود را با خون امضا کردند.
شاید به همین دلیل است که نام محمد دالوند امروز فقط نام یک راننده جرثقیل نیست؛ نام مردی است که از کنار یک لیوان آب عبور نکرد، حقیقت را دید، مسئولیت را پذیرفت و تا آستانه شهادت به آن وفادار ماند و نامش هم با موشکی در قلب دشمن فرو رفت.
نظر شما