به گزارش خبرگزاری ایمنا از چهارمحالوبختیاری، پشت در یک خانه ساده، جایی در دل محله، صدای چرخهای خیاطی آرامآرام بالا میآید؛ صدایی یکنواخت، اما زنده، شبیه تپش دلهایی که برای کاری فراتر از دوختودوز کنار هم نشستهاند. اینجا کارگاه نیست؛ مجلس نذر است. مجلس دعاست. جایی که پارچههای سبز، پیش از آنکه به لباس و روسری تبدیل شود، از میان دستهای پرمهر بانوانی عبور میکند که هر کدام قصهای در دل دارند.
دو سال است که این حرکت خداپسندانه به همت خانم حمیرا صالحی و همراهی جمعی از بانوان مؤمن و دغدغهمند شکل گرفته و هر سال با نزدیک شدن ماه محرم، جان تازهای میگیرد. چند روز مانده به آغاز محرم، فراخوانها در گروههای مختلف دستبهدست میشود؛ دعوتی ساده اما پرمعنا، هر کس نذری دارد، هر کس سال گذشته حاجتی گرفته آمده تا شکرانهاش را ادا کند و سهمی در دوخت لباسهای سبز برای مراسم شیرخوارگان داشته باشد. همین دعوتهای بیتکلف، آدمهایی را از گوشه و کنار شهر گرد هم میآورد؛ زنانی که بعضی با چرخ خیاطی خودشان میآیند، بعضی با دستهای آماده برای برش و دوخت، بعضی برای اتو کشیدن، مرتب کردن، تا زدن و آمادهسازی.
خانم صالحی با صبری مثالزدنی میان جمع میچرخد. صدایش آرام است، اما حضورش در همهجا حس میشود؛ گاهی پارچهای را صاف میکند، گاهی به یکی از خانمها میگوید اندازه را دوباره چک کند، گاهی فقط میایستد و نگاه میکند به این جمع کوچک اما پرنور که هر کدامشان انگار آمدهاند تا گوشهای از دلشان را به این کارگاه بسپارند.
کنار دیوار، طاقههای پارچه سبز روی هم چیده شدهاند. نور از پنجره میتابد و روی آنها را روشن میسازد؛ انگار خودِ رنگ سبز هم در این فضا جان گرفته باشد. روی میزها قیچیها باز و بسته میشود، مترها کش میآیند، سوزنها در دل پارچه فرو میروند و دوباره بیرون میآیند. صدای ساکتِ چرخها با زیر لب زمزمه کردنها آمیخته است؛ یکی آرام «یا حسین» میگوید، دیگری زیر لب دعا میخواند، یکی آیهای را از حفظ تکرار میکند و آن یکی فقط نگاهش را به پارچه دوخته و اشک، بیصدا روی گونهاش میلغزد.

در این فضا، اشکها عجیباند، کسی آنها را با صدای بلند نشان نمیدهد. زنها با گوشه چادر، بیصدا و قایمکی اشکهایشان را پاک میکنند، درست همانطور که اگر کسی از آنها بپرسد چرا گریه میکنید، شاید فقط لبخندی بزنند و بگویند: «هیچی... همینطوری» اما حقیقت این است که هر قطره اشک، یادآور نذری است که سال گذشته در دل داشتهاند، حاجتی که با اشتیاق منتظر اجابتش بودهاند، و حالا که بخشی از آن آرزو برآورده شده، آمدهاند تا در این کار خیر سهمی داشته باشند.
یکی از صحنههای دلنشین همینجاست؛ بانویی که سال گذشته برای فرزنددار شدن نذر کرده بود، امسال با کودکش آمده است. نوزادش، پیچیده در آغوش مادر، میان طاقههای سبز پارچه، آرام خوابیده چنان آسوده و بیخبر از هیاهوی دنیا که انگار خودش هم میداند اینجا، جایِ عشق است. مادر گاهی نگاهش را از روی پارچهها برمیدارد و به صورت آرام کودک خیره میشود؛ لبخندی روی لبانش مینشیند و چشمانش پر از شکر میشود.
در گوشهای دیگر اتاق بانویی نشسته که هنوز فرزندی ندارد، اما از سال پیش به این جمع آمده است. امسال هم آمده، با همان چادر ساده و همان نگاه امیدوار. پارچه را آرام تا میکند، انگار که امید را تا میکند. زیر لب چیزی میگوید؛ شاید نذر تازهای میسپارد به خدا، شاید از او میخواهد که سال بعد، او هم با فرزندش برگردد و میان همین پارچهها بنشیند. نگاهش به نوزادِ آن مادر میافتد و اشک دوباره در چشمانش جمع میشود، اما این بار لبخند هم همراهش هست. از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه راز است تا شادی.
خانم کیانی، یکی از بانیان اصلی این کار خیر، هر سال با همراهی خیران یا حتی با هزینه و زحمت شخصی، پارچهها را تهیه میکند تا این چراغ روشن بماند. او بهتر از هر کسی میداند که این پارچهها فقط تکههایی از جنس نیستند؛ هر کدامشان حامل نذر یک دل، امید یک مادر و دعاهای بیصدای یک جمعاند. وقتی پارچههای جدید را میآورد، بانوان با شوق دورش جمع میشوند، انگار که هدیهای آسمانی به دستشان رسیده باشد.

کار که جلو میرود، فضا گرمتر میشود. یکی از خانمها با چرخ خیاطی خودش آمده و آن را گوشهای از اتاق گذاشته. پاهایش آرام روی پدال بالا و پایین میرود و چرخ، با ریتمی منظم، لباسهای کوچک را به هم میدوزد. در میان کار، گاهی مکث میکند، دستش را از زیر چادر به چشمش میبرد و اشک را پاک میکند. بعد دوباره سرش را پایین میاندازد و میدوزد. انگار هر کوک، ادامهی همان دعاست. انگار هر نخ، به نیتی گره خورده که فقط او و خدا از آن خبر دارند.
در این میان، کودکان نیز بخشی از صحنهاند؛ بعضی در آغوش مادرانشان خوابیدهاند، بعضی روی زمین کنار پارچهها بازی میکنند و بعضی با کنجکاوی به صدای چرخها نگاه میکنند. حضور آنها به این مجلس رنگ دیگری میدهد.
در گوشهای از همان کارگاه، جایی میان طاقههای سبز و صدای آرام چرخهای خیاطی، مادری نشسته است و نوزادش را در آغوش دارد. کودک آرام خوابیده است؛ نفسهایش منظم و سبک، انگار جهان برایش هنوز خلاصه میشد در گرمای آغوش مادر و بوی پارچههای تازه.
مادر گاهی دست از کار میکشد، نگاهش را روی صورت کودک میدوزد و لبخند کوتاهی روی لبهایش مینشیند، لبخندی که بیشتر شبیه شکرگزاری باشد تا شادی. همان لحظه، نگاهش روی پارچه سبزی که روی میز است میفتد، مکث میکند… و بیاختیار ذهنش به جایی دورتر میرود.
به خانهای در اطراف اراک؛ به روزی که خبر رسید، به نوزادی سهروزه به نام «مجتبی» که تنها چند روز پیش، با تمام معصومیتش پا به دنیا گذاشته بود. در ذهنش تصویر مبهمی شکل گرفت؛ مادری که هنوز بوی نوزادش را در خاطر داشت و خانهای که در یک لحظه زیر آوار جنگ از هم پاشیده بود.
گفته بودند آن کودک در همان آغاز زندگی، در آغوش مادرش از دنیا رفته است… و این فکر، مثل سایهای کوتاه اما سنگین از ذهن زن میگذرد. دستش آرامتر شد، سوزن برای لحظهای در هوا ماند و نگاهش دوباره به کودک خودش برگشت؛ به همان نفسهای آرامی که حالا برایش معنای تازهای پیدا کرده بود.
او چیزی نگفت. فقط پلکهایش برای لحظهای خیس شد و بعد، بیآنکه کسی متوجه شود، اشکش را با گوشه چادر گرفت. صدای چرخها ادامه داشت، اما در دل او انگار صدای دیگری هم بود؛ صدای مادری دور، و نوزادی که نامش «مجتبی» بود و شاید در میان آن کارگاه کوچک، جایی میان کوکهای سبز و اشکهای پنهان، این دو تصویر بیصدا به هم رسیده بودند؛ یکی در گرمای آغوش یک مادر و دیگری در سردی آوار یک خانه.

خانم صالحی میگوید این جمع، فقط برای دوخت لباس دور هم جمع نمیشوند؛ اینجا آدمها با نذرهایشان، با حاجتهایشان، با اشک و امیدشان میآیند. بعضی آمدهاند که نذری را ادا کنند، بعضی آمدهاند که طلب کنند، و بعضی آمدهاند که فقط کنار این جمع باشند تا دلشان آرام بگیرد. اما همه بیتردید، با دلی سبکتر از قبل برمیگردند چون وقتی پارچهای برای حضرت علیاصغر(ع) دوخته میشود، انگار بخشی از غمهای انسان هم با همان نخها از دل جدا میشود.
وقتی کار روز رو به پایان میرود، لباسها و روسریهای سبز روی میزها ردیف شدهاند؛ تمیز، مرتب و آماده برای آن روز بزرگ. بانوان یکییکی از جا بلند میشوند، خستگی در شانههایشان هست، اما در نگاهشان آرامشی عمیق نشسته. آنها میدانند که اینجا فقط دوختن لباس نبود؛ اینجا عهد بسته شد عهدی میان بنده و خدا. عهدی که با اشک امضا شد، با دعا مُهر خورد و با امید به سال بعد در دلها ماند.
نظر شما