از گدمه تا مرز مهران، مسیری که به شهادت ختم شد

مرز برای او تنها یک خط روی نقشه نبود؛ عهدی بود میان عشق و مسئولیت. محمد نوریان رفت تا پاسدار امنیت مردم باشد و سرانجام در همان مسیر، بال گشود و به کاروان شهدا پیوست؛ شهیدی که نامش با غیرت و ایثار گره خورده است.

به گزارش خبرگزاری ایمنا از ایلام، بیست‌ویکم اردیبهشت ۱۳۶۹ در روستای گدمه آسمان‌آباد از توابع شهرستان چرداولِ استان ایلام کودکی چشم به جهان گشود که نام مقدس «محمد» را بر او نهادند.

محمد پنجمین فرزند خانواده بود، خانواده‌ای ساده اما سرشار از محبت و ایمان؛ آن‌ها چهار برادر و دو خواهر بودند و محمد در میان این جمع از همان کودکی، رنگ و بوی دیگری داشت.

روایت خانواده و بعدها همسرش، تصویری روشن از آن روزها به دست می‌دهد؛ کودکی که عاقل بود و دانا و از همان سال‌های نخست زندگی، رفتاری فراتر از سن خود داشت.

محمد بسیار دلسوز خانواده بود؛ سعی می‌کرد برای برادر و خواهرانش هرچه در توانش بود انجام دهد، اگر کاری بود، اگر کمکی لازم بود، اگر مشکلی پیش می‌آمد، محمد کوچک اما بزرگ‌منش، پا پیش می‌گذاشت.

سال‌ها بعد و در مسیر زندگی نام محمد نوریان با سمیه جمشیدی گره می‌خورد؛ زنی که امروز روایت‌گر زندگی و شهادت اوست.

آشنایی آن‌ها به سال ۱۳۹۶ بازمی‌گردد؛ زمانی که محمد در هنگ مرزی دهلران مشغول خدمت بود و سمیه در آبدانان به عنوان معلم فعالیت می‌کرد.

سمیه جمشیدی، همسر شهید آن روزها را این‌گونه روایت می‌کند « آن زمان من معلم بودم و در آبدانان تدریس می‌کردم. وقتی محمد به خواستگاری من آمد، خانواده من موافق ازدواج راه دور نبودند؛ اما من ایشان را پسندیدم و روی انتخاب خود پافشاری کردم. خانواده‌ام نیز به شدت شیفته اخلاق و رفتار خوب محمد شدند، محمد بسیار خوش‌اخلاق بود و از همان ابتدا به گونه‌ای رفتار می‌کرد که انگار یکی از اعضای خانواده است.»

ازدواج محمد و سمیه ساده، سنتی و بی‌تکلف بود اما پشت این سادگی، عشقی بود که آرام‌آرام ریشه گرفت و عمیق شد.

این مرزبان دلاور از همان روزهای اول زندگی مشترک، نه تنها همسر سمیه که یکی از اعضای خانواده او شد و با آن اخلاق آرام، نگاه مهربان و رفتار متین، دل اعضای خانواده را به‌راحتی به دست آورد.

محمد خیلی زود به «فرزند» و «برادر» در خانواده سمیه تبدیل شد؛ نه تنها داماد خانواده «اخلاقش خیلی خوب و بی‌نظیر بود؛ در تمام سال‌های زندگی مشترکمان حتی یک بار پیش نیامد که با حرف یا رفتاری دلم را بشکند.»

از گدمه تا مرز مهران، مسیری که به شهادت ختم شد

پدری که بچه‌ها برایش همه‌چیز بودند

با به دنیا آمدن بچه‌ها، خانه سمیه و محمد، شور و شوقی وصف‌ناپذیر می‌گیرد، آن‌ها صاحب دو فرزند می‌شوند؛ ماهان و ماهلین.

محمد نوریان یک پدر نمونه بود، پدری که با وجود سختی‌های کار در مرز، خستگی جسمی و فشار روحی، اولویت اولش خانواده و فرزندانش بودند؛ مردی که خستگی را پشت در خانه می‌گذاشت و با آغوشی باز وارد خانه می‌شد.

سمیه از آن روزها با حسی آمیخته به لبخند و اشک یاد می‌کند «شهید نوریان بسیار خانواده‌دوست بود. هر وقت از سرکار به خانه می‌آمد، اول به سراغ بچه‌ها می‌رفت و با بچه‌ها بازی می‌کرد، ماهان و ماهلین برایش همه‌چیز بودند و خانه با حضور او زنده و پر از خنده و آرامش بود.»

شهید نوریان نسبت به پدر، مادر و خواهر و برادرهایش احساس مسئولیت ویژه‌ای داشت،محمد تنها یک فرزند نبود؛ او ستون خانواده بود؛ کسی که در تصمیم‌های مهم، در مشکلات و در نگرانی‌ها همه به او رجوع می‌کردند.

همسر شهید می‌گوید «محمد پدر، مادر و خواهر و برادرهایش را بسیار دوست داشت و همیشه نگران آن‌ها بود و اگر کار و مشکلی داشتند سعی می‌کرد به هر نحو که شده مشکل را رفع کند. آن‌ها هم بسیار به محمد علاقه داشتند و در امور با او مشورت می‌کردند. محمد، امین خانواده بود و هرکدام خانه‌ای برای خرید می‌خواستند یا اگر فکر اقتصادی داشتند، حتماً با محمد در میان می‌گذاشتند.»

دفاع از وطن در سخت‌ترین شرایط مرزی

شهید محمد نوریان سال‌ها در نواحی مرزی کشور و برای دفاع از کیان وطن، در سخت‌ترین شرایط خدمت کرد.

سمیه جمشیدی سال‌های خدمت شهید نوریان را اینگونه برایمان تعریف می‌کند «محمد سال‌ها در یکی از سخت‌ترین مناطق مرزی کشور، یعنی دشت عباس دهلران، خدمت کرد و همیشه می‌گفت تحمل شرایط سخت آب و هوای مرزی برای هرکسی ممکن نیست. این منطقه بدون آب و برق، با گرمای طاقت‌فرسای ۶۰ تا ۷۰ درجه بود که آب در آنجا به حد جوش می‌رسید و خبری از برق و کولر در این مرز نبود.»

خدمت در این منطقه مرزی با آن هوای داغ و سوزانش، تنها با انگیزه‌ای فراتر از شغل ممکن است؛ انگیزه‌ای به نام عشق به وطن.

سمیه ادامه می‌دهد: پس از ازدواج ما، محمد به مرز مهران منتقل شد و تا زمان شهادت در این منطقه خدمت کرد. محمد بسیار منظم و مهربان بود و همه به نیکی از او یاد می‌کردند. حتی وقتی در هنگ مرزی سردشت خدمت می‌کرد، تا ساعت هفت و هشت غروب مشغول کار و خدمت بود و بعد به خانه بازمی‌گشت‌؛ به گفته همکارانش، آنجا را به گلستان تبدیل کرده بود.

از گدمه تا مرز مهران، مسیری که به شهادت ختم شد

آن روز تلخ

صبح نهم اسفند و ماه رمضان بود، صبحی که هیچ‌کس نمی‌دانست قرار است به یکی از سرنوشت‌سازترین روزهای زندگی این خانواده تبدیل شود.

حکایت آن روز از زبان همسر شهید اینگونه روایت می‌شود «محمد همیشه ماه رمضان را بدون سحری روزه می‌گرفت نهم اسفند محمد مرخصی یک هفته‌ای گرفته بود و من خیلی خوشحال بودم که محمد مرخصی گرفته بود و یک هفته در خانه می‌ماند. من معلم هستم و آن روز شیفت ظهر بودم به محمد گفتم خیلی خوبه که یک هفته در خانه‌ می‌مانی و مواظب بچه‌ها هستی که من با خیال راحت به مدرسه و سر کلاس بروم.

آن روز کار اداری داشت و مثل همیشه که برای کارهایش برنامه‌ریزی می‌کرد، آن روز صبح بیدار شده بود و برای صبحانه بچه‌ها نان داغ گرفته بود و می‌خواست بیرون برود. هنوز ما نه گوشی را نگاه کرده بودیم و نه تلویزیون روشن بود.»

سمیه ادامه می‌دهد: خبر نداشتیم که رژیم صهیونیستی و آمریکای جنایتکار به کشور عزیزمان حمله کرده‌اند. من وقتی گوشی را نگاه کردم، از دیدن چیزی که دیدم شوکه شدم. با ناباوری به محمد گفتم که به کشور حمله کرده‌اند. وقتی تلویزیون را روشن کردیم، متوجه شدیم این جنایتکاران بیت رهبری و برخی از نقاط دیگر کشور را بمباران کرده‌اند.

با شنیدن خبر حمله به کشور، شهید نوریان آماده بازگشت به هنگ مرزی می‌شود و پیش از رفتن، غسل شهادت می‌گیرد.

برای محمد، مرخصی، استراحت و آسایش شخصی، در برابر حمله به وطن، هیچ معنایی نداشت. او خود را موظف می‌دانست که در کنار همکارانش، در کنار مرز، در کنار خاک وطن باشد.

«شنیدن خبر حمله به کشور، محمد را به‌شدت ناراحت کرد. چند بار به دوستان و همکاران زنگ زد که گفتند هنگ مرزی دهلران را زده‌اند اما کسی آسیب ندیده است. محمد گفت باید برگردد. من گفتم تو الان در مرخصی هستی، می‌توانی نروی که در جوابم گفت به کشور ما حمله شده و من نمی‌توانم در خانه بمانم. همکاران به من نیاز دارند، باید بروم. نگران من نباش.

محمد رفت چون باید می‌رفت؛ همیشه وقتی پای وطن در میان بود، انتخابش روشن بود.»

آخرین دیدار

همسر شهید می‌گوید: پیش از رفتن، محمد به حمام رفت و غسل شهادت را انجام داد بعد به من گفت که مواظب بچه‌ها باش، مواظب ماهان و ماهلین باش که درسشان را بخوانند. به ماهان هم گفت که بابا، پسر خوبی باش و به حرف مادرت گوش کن. من و پسرم به‌شدت گریه می‌کردیم و اشک در چشمان محمد هم جمع شده بود. انگار می‌دانست که این آخرین دیدار است. بعدها شنیدم که به یکی از دوستانش گفته بود دوست دارم شهید شوم، اما فقط نگران همسر و بچه‌ها هستم.»

محمد بالاخره راهی شد؛ شب شده بود و سمیه اضطراب و دلشوره عمیقی داشت که به هیچ‌گونه آرام نمی‌شد. او درباره شب حادثه می‌گوید «آن شب، دلشوره عجیبی داشتم. محمد ظهر همان روز به مهران بازگشته بود. چند بار تماس گرفت، اما تا صحبت می‌کردیم، بچه‌ها به دلیل علاقه شدیدی که به پدر داشتند، گوشی را از من می‌گرفتند تا با او صحبت کنند و نمی‌گذاشتند زیاد با هم صحبت کنیم. توانستیم تنها در حد یک دقیقه با هم حرف بزنیم.»

حدود ساعت یک و بیست و دو دقیقه بامداد، صدای انفجار شدیدی ایلام را لرزاند، به محمد زنگ زدم؛ خواب بود، تازه خوابیده بود، بعدها همکارانش گفتند تا ساعت یک شب فقط مشغول کار در هنگ مرزی و جابه‌جا کردن مهمات بوده‌اند، صدای محمد بی‌نهایت خسته بود. وقتی به او زنگ زدم، با همان صدای خسته و خواب‌آلود گفت که چی شده؟ نمی‌خواستم نگرانش کنم، چیزی نگفتم، فقط پرسیدم حالت خوب است؟ زنگ زدم که حالت را بپرسم، بخواب، ببخشید که بیدارت کردم.

این آخرین مکالمه ما بود. گوشی که قطع شد، به‌شدت استرس داشتم و نمی‌توانستم بخوابم. مرتب گوشی را نگاه می‌کردم، اما دلشوره‌ام آرام نمی‌شد.»

لحظه‌ای که دنیا فرو ریخت

ساعت چهار صبح، پیام دوستی سمیه را از حمله به هنگ مرزی مهران باخبر می‌کند.

«ساعت چهار صبح بود که یکی از دوستانم پیام داده بود که مهران را زده‌اند. تمام دنیا روی سرم خراب شد. فکر نمی‌کردم درست باشد، نمی‌دانستم چه کنم. آرام و قرار نداشتم، با برادرم تماس گرفتم. در اضطراب دست‌وپا می‌زدم، دستانم از استرس شدید می‌لرزید. گفتم شنیده‌ام هنگ مرزی را زده‌اند، به نظرتون درسته؟ برادرم سعی می‌کرد من را آرام کند، اما مگر دل بی‌قرار من آرام می‌شد؟»

همسر شهید ادامه می‌دهد: به محمد زنگ زدم؛ گوشی او در دسترس نبود. یک گوشی لمسی داشت که به آن شماره زنگ زدم؛ زنگ می‌خورد ولی کسی جواب نمی‌داد. با همین زنگ خوردن هم قوت قلب گرفتم. گفتم شاید نمی‌تواند گوشی را جواب بدهد. با آمدن برادرهایم و خانواده شوهرم، فهمیدم دلشوره‌ام بی‌دلیل نبوده و همسر عزیزم به شهادت رسیده است.»

شهادت حق محمد بود

سمیه جمشیدی می‌گوید: محمد شجاع، باایمان و عاشق وطن بود؛ شهادت حق محمد بود. محمد حقش بود شهید شود. اگر شهید نمی‌شد، ناحقی بود؛ چون اخلاق و کردارش بسیار حسنه و خوب بود و نباید در بستر بیماری یا تصادف یا به هر نحو دیگر فوت می‌کرد؛ باید سربلند به شهادت می‌رسید، محمد در راه اعتلای وطن و دفاع از کیان میهن اسلامی به شهادت رسید.

وی ادامه می‌دهد: محمد باعث افتخار ما است. او به رهبر و کشور عشق می‌ورزید و نسبت به نام ایران حساسیت خاصی داشت. روی ایران خیلی غیرت داشت و آرزویش سربلندی ایران عزیز بود.

از او پرسیدم که اگر بخواهد در یک جمله شهید محمد نوریان را توصیف کند، چه می‌گوید «محمد یک مرد واقعی بود؛ مرد همه‌چیزتمام بود. مردی شجاع و فداکار و نترس بود که تا آخرین لحظه پای وطنش ایستاد و جانش را فدای کشورش کرد، محمد مرز میهن اسلامی ایران را تا لحظه آخر خالی نکرد.»

برای شهید محمد نوریان شهادت، پایان راه نبود؛ اوج مسیر زندگی بود، مسیری که از کودکی در روستای گدمه آغاز و در مرز مهران، با خون امضا شد.

امروز، سمیه مانده است و دو کودکی که هنوز بوی آغوش پدر را فراموش نکرده‌اند؛ کودکانی که هنوز عاشقانه پدر را صدا می‌زنند و منتظر بازگشت او به خانه هستند.

به قول سمیه «محمد لیاقت شهادت را داشت. او رفت، اما سربلند رفت…»

نام سرهنگ شهید محمد نوریان در حافظه مردم چرداول، مردم ایلام، در حافظه مرز مهران و در حافظه ایران به‌عنوان مرزبانی غیور، مردی شجاع و پدری مهربان ثبت شده است؛ مردی که مرز را خالی نگذاشت و جانش را فدای امنیت کشورش کرد.

گزارش از پروین سجادی

کد خبر 978583

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.