آب آمد، قلب نصف جهان تپید/هم‌نوایی جریان زاینده‌رود با عید غدیر

هم‌زمان با عید سعید غدیر، مردم اصفهان بازگشایی زاینده‌رود را در کنار هم جشن گرفتند و این تقارن مبارک را به فال نیک گرفتند؛ آن‌ها با قلبی سرشار از امید، جاری شدن دوباره آب را خوش‌یمن خوانده و آن را هدیه‌ای الهی دانستند که روح تازه‌ای به کالبد شهر دمیده است.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، خورشید داشت آرام‌آرام خودش را به شانه‌های کوه صفه می‌رساند که من، خبرنگار، درست روی سکوی سنگی پل سی‌وسه‌پل ایستادم. همان جایی که پیرمردهای اصفهان می‌گویند «اگر آب نباشد، این سنگ‌ها فقط سنگ قبر خاطره‌ها هستند». سکوی پل هنوز خشک بود، اما هوایش فرق می‌کرد. بوی خاک نم‌خورده، بوی انتظار، بوی چیزی شبیه معجزه.

ساعت از ۶:۳۰ عصر گذشته بود، اما آفتاب تابستان اصفهان هنوز بی‌رحم نبود؛ نرم و طلایی، سایه‌ها تازه داشتند جان می‌گرفتند و روی سنگ‌های داغ پل دراز می‌کشیدند. نسیمی از سمت غرب می‌وزید؛ نسیمی که هنوز بوی آب را با خودش نیاورده بود، اما به طرز غریبی بوی خاک تشنه را در خود داشت، بوی علف‌های خشکیده‌ای که تصور می‌کردند دیگر هرگز سبز نخواهند شد.

کنار سکو ایستادم و به بستر خشک رودخانه نگاه کردم. ترک‌های عمیق و درهم‌تنیده، نقشه‌ پیچیده‌ای از بی‌آبی بودند روی پوست زمین. مردمی که از همان ساعات اولیه ظهر روی پل جمع شده بودند، سکوت عجیبی داشتند. هیچ‌کس بلند حرف نمی‌زد، انگار همگی در محراب یک نیایش دسته‌جمعی ایستاده بودند. زن سالخورده‌ای چادرش را محکم‌تر به دور شانه‌هایش کشید، نه از سرما، که از هجوم حس‌های چند ساله. جوانی کنارم ایستاد، نگاهش به افق بود، همان جایی که کوه صفه و خورشید در حال رازگویی بودند. زیر لب گفت: انگار شهر دارد نفسش را حبس کردند.

و من فکر کردم، چه جمله‌ دقیقی. تمام اصفهان نفسش را در سینه حبس کرده بود، ترافیک ماشین‌ها در خیابان‌های اطراف قطع شده بود، صدای بوق و هیاهوی همیشگی شهر جایش را به زمزمه‌های آهسته و گام‌های سنگینی داده بود که روی سنگ‌فرش‌های چهارصد ساله می‌لغزیدند. هر از گاهی کسی با دست، پیشانی‌اش را پاک می‌کرد؛ عرقِ گرما و دلهره قاطی شده بود. دلهره‌ اینکه نکند این بار هم آب نیاید. نکند باز هم تنها چیزی که از غرب می‌رسد، باد باشد و گردوخاک.

اما یک‌باره، پیرمردی که روی سکو لم داده بود، سرش را بلند کرد و با همان لهجه‌ شیرین اصفهانی گفت: «بو می‌کشید بچه‌ها، بو بکشید. بوی آب می‌آد.» همه ساکت شدند. من هم چشمم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. نه، هنوز بوی واقعی آب نیامده بود، اما یک چیزی در هوا بود؛ یک رطوبت محو و دست‌ نیافتنی، مثل خاطره‌ای که تازه داری به یاد میاوری. شاید هم نه بوی آب، که بوی ایمان بود. بوی باور آدم‌هایی که ماه‌ها انتظار کشیده بودند.

بعد، زمزمه‌ای از سمت غرب پیچید. اول فقط یک کلمه بود که دهان‌به‌دهان گشت: «داره می‌آد…» و بعد انگشت‌هایی که به سوی افق نشانه رفتند. چشم‌ها تنگ شدند، دست‌ها سایبان پیشانی، نفس‌ها در سینه حبس. آنجا، درست همان جایی که خط خاک و آسمان به هم می‌رسیدند، یک نخِ نقره‌ایِ باریک پیدا شد. آن‌قدر لاغر و محو که اول فکر کردی خطای چشم است، یا شاید بازتاب تند آفتاب روی سنگی صیقلی. اما نخ حرکت می‌کرد. آرام، مثل ماری که از خواب هزارساله بیدار شده باشد و حالا با وسواس و طمأنینه روی بستر ترک‌خورده می‌خزید.

آب آمد، قلب نصف جهان تپید/هم‌نوایی جریان زاینده‌رود با عید غدیر

بچه‌ها اولین کسانی بودند که فریاد زدند. «آب! آب اومد!» صدایشان از ته دل بود، از همان جایی که هنوز ناامیدی را یاد نگرفته است. پیرمردی کنارم عینکش را با گوشه پیراهنش پاک کرد و دوباره به دوردست چشم دوخت. لب‌هایش می‌لرزید، اما نمی‌خواست زود باور کند. مبادا سراب باشد. مبادا باد، غبار نرمی را روی زمین جارو کرده باشد و چشم‌های آرزومند فریب خورده باشند.

اما سراب نبود. نخِ نقره‌ای کم‌کم پهن‌تر شد، تبدیل شد به نوار باریکی از جنس امید، بعد یک روبانِ روشن که آفتاب را توی خودش می‌ریخت و هزاران خورشید کوچک رویش می‌رقصیدند. صدا رسید؛ اول یک خش‌خشِ ظریف و دور، مثل پای برهنه باد روی شن‌های نرم، بعد شرشری که موج‌های کوچک بر پیشانی سنگ‌ها می‌کوبیدند، انگار رودخانه داشت آواز ورودش را زمزمه می‌کرد، قبل از آنکه با تمام حنجره فریاد بزند: "برگشته‌ام".

و ما ایستاده بودیم، غرق در نوری که نه فقط از آسمان، که از دل آب تازه‌ رسیده می‌تابید. از دوردست‌ها، از همان خطِ ناپیدای غرب، زاینده‌رود داشت به خانه برمی‌گشت. صدای آب که آرام‌آرام به سنگ‌ها می‌خورد، شبیه یک سمفونی بود؛ سمفونی‌ای که رهبرش طبیعت بود و ارکسترش شهر.

جمعیت روی پل و کناره‌های رود لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. از پیر و جوان، زن و مرد، همه آمده بودند. بعضی آرام اشک می‌ریختند، بعضی هورا می‌کشیدند، بعضی بی‌صدا مثل مجسمه ایستاده بودند، انگار می‌ترسیدند اگر پلک بزنند، این تصویر محو شود. موبایل‌ها بالا رفته بودند، اما هیچ دوربینی نمی‌توانست عمق این لحظه را ثبت کند. این جا یک چیز فراتر از تصویر بود؛ این جا روح یک شهر پس از ماه‌ها داشت به کالبدش برمی‌گشت.

پیرمردی کنارم ایستاده بود، کلاه نمدی خاکستری به سر، عصایی چوبی در دست. چشمانش به آب خیره بود و دستش می‌لرزید. وقتی نزدیک‌تر شدم، اشک‌هایش را دیدم که بی‌صدا روی گونه‌های چروکیده‌اش می‌لغزیدند. گفتم: «حاج‌آقا، حالتان خوب است؟» نگاهم کرد، همان نگاهی که انگار از پشت سال‌ها حسرت و انتظار می‌آمد، و گفت: « دخترم، من هشتاد و دو سالم است. بچگی‌ام را توی همین آب بازی کردم. یادم هست تابستان‌ها با بچه‌های محل می‌آمدیم زیر همین پل، آب تا کمرمان بود. آن‌وقت‌ها آب آن‌قدر زیاد بود که بعضی سال‌ها می‌آمد توی خانه‌های کنار رود.»

بغض کرد، نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «اما چند سال اخیر هرچه به این پل می‌آمدم، فقط ترک می‌دیدم و سکوت. فکر می‌کردم قبل از مردنم، دیگر آب روان و انبوه را نمی‌بینم. امروز خدا از سر تقصیراتم گذشت.» بعد، بی‌اختیار نشست روی سکوی پل، پاهایش را آویزان کرد. نگاهش کردم؛ انگار هشتاد سال از تنش ریخته بود و یک پسر بچه هشت‌ساله شده بود. گفتم: «چه حسی دارد این آب؟» نگاهش را به موج‌های کوچک زیر سی‌وسه‌پل دوخت و گفت: «حسِ بخشش. حسِ اینکه خدا هنوز اصفهان را دوست دارد.

آب آمد، قلب نصف جهان تپید/هم‌نوایی جریان زاینده‌رود با عید غدیر

سی‌وسه‌پل؛ آغوشی که با جریان آب پر شد

وقتی خودم را به پایین پل رساندم، عقربه‌های ساعت روی ۵.۳۰ عصر ایستاده بودند. آفتابِ مایل، گنبد طلایی پشت کوه‌های صفه را رها کرده بود و حالا مستقیم بر ۳۳ دهانه سی‌وسه‌پل می‌تابید. سنگ‌های تاریخی با قدمت هزار ساله پل در این نور، رنگ عسل سوخته گرفته بودند؛ گرم و باشکوه، انگار خود تاریخ روی پل لم داده بود. اما روشنایی واقعی از جای دیگری می‌آمد: از برق چشم‌های آدم‌هایی که روی پل و کنار رود زنده ایستاده بودند، چشمانی که هرکدام آینه کوچکی بود از رودخانه‌ای که تازه بیدار شده بود.

هر یک از ۳۳ دهانه این پل تاریخی حالا میزبان جریان آبی بود که انگار برای هر طاق یک پیغام جداگانه داشت. آب در بعضی دهانه‌ها تندتر می‌دوید، در بعضی آرام‌تر، و این ناهماهنگی خودش موسیقی عجیبی ساخته بود؛ موسیقی‌ای که با صدای گفت‌وگوی مردم و خنده بچه‌ها قاتی می‌شد و یک شور جمعی بی‌نظیر می‌آفرید. نورِ زنده عصر، این شور را بی‌پرده و بی‌واسطه به نمایش می‌گذاشت: می‌توانستی تک‌تک قطره‌های شادی را روی صورت‌ها ببینی، بی‌آنکه تاریکی یا نورپردازی مصنوعی واسطه‌ای میان تو و حقیقت باشد.

در میان جمعیت، یک خانواده پنج‌نفره توجهم را جلب کرد، پدری که دختر خردسالش را روی دوشش نشانده بود تا آب را بهتر ببیند. مادر، کنار نرده‌های پل ایستاده بود و بی‌صدا اشک می‌ریخت؛ اشکی که از گوشه چشمش می‌لغزید و با لبخندی که روی لبش بود، یک تضاد زیبا می‌ساخت. رفتم جلو، گفتم: «ببخشید، می‌شود چند کلمه‌ای صحبت کنیم؟» مادر، که خودش را سارا معرفی کرد، دستی به چشم‌های خیسش کشید و گفت: «بله، حتماً. من متولد ۱۳۶۸ هستم. یعنی سی‌وشش سالم است. تمام عمر بزرگسالی‌ام زاینده‌رود را یا خشک دیدم یا نیمه‌جان.

توی کودکی شاید یک‌دوبار آب را دیده باشم اما توی خاطرم نمانده. امروز اولین‌باری است که زاینده‌رود را واقعی می‌بینم. واقعی!» روی واژه «واقعی» مکث کرد، انگار داشت حقیقت را مزه‌مزه می‌کرد. بعد دخترش را که روی دوش پدر بود نشان داد: «الینا فقط توی عکس‌ها آب را دیده بود.

امروز آمدیم و وقتی آب را از دور دید، فریاد زد: مامان، این آب واقعیه؟ گفتم: آره عزیزم، واقعیه. بعد یک‌هو گفت: مامان، آب موزیک داره!» بله، الینای شش‌ساله درست می‌گفت؛ آب واقعاً موسیقی داشت. شرشرش همهمه‌ای ملایم بود که از زیر ۳۳ دهانه پل بیرون می‌زد و در سینه شهر می‌پیچید، درست مثل ضربان قلبی که تازه به کار افتاده باشد.

از پدر خانواده که خودش را رضا معرفی کرد پرسیدم: «برای شما این آب چه معنایی دارد؟» نگاهش را از آب گرفت و به من دوخت: «من معلم تاریخ هستم، همیشه به شاگردهایم می‌گویم اصفهان یعنی شهری که با آب زنده است، توی کتاب‌ها می‌خوانیم که سی‌وسه‌پل را الله‌وردی‌خان ساخت تا مردم از روی آب رد شوند و خواجو را ساختند تا شاه عباس روی آب چای بنوشد. اما وقتی آب نباشد، این حرف‌ها فقط قصه می‌شود. امروز تاریخ زنده شد. امروز شاگردهایم می‌توانند بیایند و تاریخ را با چشم‌های خودشان ببینند، نه با کتاب.

صدای آب، صدای زندگی

از پل که پایین آمدم، در کناره رود، فضای دیگری بود. مردم روی سکوهای سنگی نشسته بودند، بعضی پاهایشان را در آب گذاشته بودند، بعضی چای می‌نوشیدند، بعضی عکس می‌گرفتند. این صحنه شبیه یک پیک‌نیک بزرگ شهری بود، اما با یک تفاوت: هیچ‌کس این‌جا صرفاً تفریح نکرده بود؛ همه برای یک آیین جمعی آمده بودند؛ آیین استقبال از آب.

پیرزنی را دیدم که تسبیح به دست، روی سکوی سنگی نشسته بود و زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد. نزدیک‌تر که شدم، شنیدم صلوات می‌فرستد. گفتم: «مادر جان، خوشحالید؟» نگاهم کرد، چشمانش برق زد و گفت: «دخترم، من هفتاد سال دارم. دو بار آب را خشک دیده‌ام. یک بار در جوانی، یک بار در پیری. اما هیچ خشکی‌ای به تلخی این چند سال آخر نبود. حالا این آب را می‌بینم و دلم می‌خواهد تا صبح همین‌جا بنشینم و نگاهش کنم. نگو که برق است، نگو که چراغانی است، این رود دارد با من حرف می‌زند.

کمی دورتر، زن و شوهر جوانی لبه آب ایستاده بودند و دست‌هایشان را در آب فرو برده بودند. رفتم جلو، گفتم: «برای مصاحبه چند دقیقه‌ای وقت دارید؟» مرد جوان که خودش را امیر معرفی کرد، نگاهم کرد و گفت: «ما اواخر فروردین سال ۱۴۰۴ ازدواج کردیم. ماه عسلمان را همین‌جا آمدیم، ولی آب نبود. فقط سنگ بود و باد. آن‌موقع به همسرم گفتم یک روز آب برمی‌گردد، برمی‌گردیم اینجا. امروز پس از ۱۱ ماه با بازگشایی آب برگشتیم.» همسرش، زهرا، ادامه داد: «من باردارم. پنج ماهه. فکر می‌کنم بچه‌مان توی شکمم صدای شرشر آب را شنید. داشت تکان می‌خورد… شاید دارد برای خودش لالایی می‌خواند. امشب را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.» نگاهش پر از آرامشی بود که فقط از یک مادرِ منتظر برمی‌آید.

از امیر پرسیدم: «شغل‌ات چیست؟ گفت: کشاورزم. گفتم: برای یک کشاورز، این آب یعنی چه؟» امیر نگاهش را به جریان آب دوخت، انگار داشت توی آب چیزی را جست‌وجو می‌کرد. گفت: یعنی زندگی. یعنی زمین‌مان نمرده. ما توی شرق اصفهان، حوالی زیار، زمین گندم داریم. پدرم هر روز می‌رفت سر زمین، خاک را بو می‌کرد، می‌گفت: این خاک هنوز زنده است، فقط آب می‌خواهد. امروز آب رسید. آب یعنی پدرم می‌تواند تا سه ماه دیگر نفس راحت بکشد. آب یعنی بدهی‌هایمان را می‌دهیم، بذر می‌پاشیم، درو می‌کنیم. آب یعنی خدا هنوز ما را فراموش نکرده. بعد بغضش ترکید. زهرا دستش را گذاشت روی شانه امیر و من دیگر سوالی نپرسیدم. گاهی بهترین مصاحبه، همان سکوت است.

آب آمد، قلب نصف جهان تپید/هم‌نوایی جریان زاینده‌رود با عید غدیر

شب جشن آب و نور

جمعیت هنوز پراکنده نشده بود. عکاس‌ها سه‌پایه‌هایشان را علم کرده بودند و هر موج را شکار می‌کردند. یک گروه موسیقی سنتی، بی‌خبر و بی‌دعوت، روی سکوی پل خواجو جا خوش کرده بودند. جوانی سه‌تار می‌نواخت و گوشه‌ای از آواز ابوعطا را می‌خواند: «بیا که در غم عشقت، دلم چنین بگریست…» مردم دورشان حلقه زده بودند. کسی شمع روشن کرده بود، یکی دیگر نقل پخش می‌کرد. پیرمردی که ساعتی پیش پاهایش را در آب آویزان کرده بود، حالا برای نوه‌هایش قصه می‌گفت: ببینید بچه‌ها، این پل را مردی پارسا ساخت که الله‌وردی‌خان نام داشت. او گفت این پل باید از آب جان بگیرد، وگرنه فقط سنگ است. حالا جان گرفته. می‌بینید؟» بچه‌ها با چشم‌های گرد شده به پل نگاه می‌کردند، انگار اولین‌بار بود که تاریخ را نه در کتاب، که با تمام وجودشان حس می‌کردند.

در میان همهمه جمعیت، مردی میانسال را دیدم که با همسرش و دختر خرسالش گوشه‌ای ایستاده و بی‌صدا به آب خیره شده بود. رفتم کنارش. گفتم: «شما هم اصفهانی هستید؟» گفت: «نه. من از یزد می‌آیم. چهار ساعت رانندگی کردم تا به آب برسم.» تعجب کردم. پرسیدم: «از یزد تا اینجا فقط برای دیدن آب؟» نگاهم کرد، لبخندی زد و گفت: «ما توی کویر زندگی می‌کنیم. آن‌جا آب یعنی طلا. چند روز قبل توی اخبار شنیدم سیزدهم خرداد آب به اصفهان می‌رسد. با خودم گفتم یعنی می‌شود یک رودخانه خشک دوباره زنده شود؟ باید می‌آمدم و با چشم خودم می‌دیدم. حالا که دیدم، باور کردم. معجزه یعنی همین. یک رودخانه می‌میرد، اما دوباره متولد می‌شود.» از او نامش را پرسیدم. گفت: «اسم من مسعود است. امروز تولد چهل‌سالگی‌ام است. به خودم گفتم بهترین هدیهٔ تولد، دیدن آب است. آمدم. و دیدم.»

نبض دوباره‌ زاینده‌رود با عطر غدیر

پیرمردی که موهای سپیدش از زیر کلاه با انعکاس نور از آب بازتاب زیبایی گذر عمر را نشان می‌داد، گفت: امروز نشستم کنار رود و زل زدم به این آبی که دوباره تو بسترش جاری شده؛ عجب صفایی داره، اون هم درست روز عید غدیر که دل همه شاده. انگار خدا هم با این عید بزرگ، برکت رو دوباره هدیه داده به این شهر.

من که عمری کنار این رود زندگی کردم، خوب می‌دونم که جاری شدن آب، یعنی روح دمیدن به کالبد شهر. دیدن لبخند جوون‌ها و شادی مردم کنار این رود خروشان، واسه من که مویی سپید کردم، بهترین عیدی امساله. خداروشکر که باز این رود بی‌تاب، زنده شد و خاطره‌های قشنگمون رو تازه کرد؛ انگار با دیدن این موج‌ها، دوباره این شهر نفس کشید و دلمون جوون شد.

نشستم همین‌جا، لب آب؛ درست جایی که عمری‌ است با صدای رود خاطره دارم. وقتی بستر رود خشک بود، انگار نبض اصفهان هم از حرکت ایستاده بود و سکوت سنگینی بر دلم نشسته بود، اما امروز که دوباره آب خروشید، گویی خدا خواسته عیدی بزرگی به ما بدهد؛ درست در روز عید غدیر.

این صدای برخورد آب به سنگ‌ها، همان نبضی است که با برکت غدیر دوباره در رگ‌های شهر یافت شد. انگار اصفهان، این پیر شهر ما، با دیدن دوباره‌ این جریان زلال، از نو نفس کشید. دل من که قرص شد؛ خدا را شکر که باز هم این نبض حیاتی، هم‌زمان با عید ولایت، ضرب‌آهنگ زندگی را به این دیار بازگرداند.

بعضی خانواده‌ها با زیرانداز آمده‌اند و کنار رود نشسته‌اند، انگار آمده‌اند شب را تا صبح در کنار آب بگذرانند. آب همچنان جاری است، بی‌وقفه، بی‌ادعا، بی‌تکبر. از زیر خواجو می‌گذرد، پل مارنان را بوسه می‌زند و راهش را به سمت شرق باز می‌کند، همان جایی که زمین‌های تشنه منتظرش هستند. همان جایی که امیر و پدرش فردا صبح بیل‌هایشان را برمی‌دارند و بذر می‌پاشند به امید سه ماه پیش‌رو.

من ایستاده‌ام روی پل خواجو. موبایلم پر از حرف‌های مردم است. پر از بغض‌هایی که امشب ترکید، پر از لبخندهایی که شکفت، پر از جمله‌هایی که تاریخ را بوسیدند. امروز فهمیدم که خشکیدن یک رودخانه فقط خشکیدن آب نیست؛ خشکیدن خاطره‌هاست، خشکیدن هویت است، خشکیدن امید. و بازگشت آب، بازگشت همه اینها است. بازگشت آن پیرمرد هشتادودوساله‌ای که پاهایش را کنار سکوی روان آب آویزان کرد و دوباره کودک شد. بازگشت الینای شش ‌ساله‌ای که فهمید آب موسیقی دارد. بازگشت امیر کشاورزی که فهمید خدا هنوز او را فراموش نکرده.

این آب فقط H₂O نیست، فقط مولکول‌های هیدروژن و اکسیژن نیست. این آب، تداوم تمدنی است که از صفویه تا امروز، از چهارباغ تا شرق، از پل‌ها تا مزرعه‌ها، با روح این شهر گره خورده است. سه ماه جریان خواهد داشت، اما امید تازه‌ای که امشب در دل‌ها کاشته، شاید سال‌ها جاری بماند. شاید این سه ماه، مقدمه‌ای باشد برای بازگشت همیشگی زاینده‌رود.

امشب، اصفهان همچون بیش از ۹۰ روز مقاومت، پایداری و میدان‌داری بیدار است. با آب. با نور. با عطر غدیر و با مردمی که به کرانه‌های رودشان برگشته‌اند و زیر لب زمزمه می‌کنند: «زاینده‌رود، خوش آمدی، هزار بار خوش آمدی.»

کد خبر 976628

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.