به گزارش خبرگزاری ایمنا از قم، خرداد پر حادثه، در سال ۱۳۴۲ رنگ و بوی خون داشت. در حافظه تاریخی ایران، ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ نقطه تلاقی اعتراض مردمی، مرجعیت دینی و سرکوب حکومتی بود؛ رخدادی که با شهادت و مجروحیت دهها نفر، مسیر مبارزات مردم علیه رژیم پهلوی را وارد مرحلهای تازه کرد.
قم را آن روز، نه آفتاب بیدار کرد و نه همهمه معمول زائران. شهر را خبر بیدار کرد؛ خبری کوتاه، سوزان و آنقدر تکاندهنده که هنوز کامل در دهانها نچرخیده، همهچیز را به هم ریخت: امام خمینی را دستگیر کردهاند.
کافی بود همین یک جمله در کوچههای قم بپیچد تا شهر از حالت عادی خارج شود. درها نیمهباز ماند، خانهها بیقرار شدند، بازار از نفس افتاد، صحن حرم پر شد و خیابانها یکییکی آدم پس دادند. مردمی که تا ساعتی پیش، هرکدام در زندگی روزمره خود بودند، ناگهان در میانه حادثهای ایستادند که دیگر نمیشد از کنارش گذشت. کسی برای مردم فرمان حرکت صادر نکرده بود. قیام از دل خودشان بلند شد؛ از غمی که یکباره به خشم بدل شد، از احساسی که دیگر در سینه جا نمیشد.
از خانه امام تا حرم حضرت معصومه(س)، از صحن تا خیابان آذر و خیابان تهران، مردم در رفتوآمدی تبدار بودند. یکی گریه میکرد، یکی فریاد میکشید، یکی خبر میآورد، یکی مردم را صدا میزد. زنان در این میان فقط تماشاگر نبودند؛ آنان نیز در متن خشم عمومی حضور داشتند، گاه حتی پرشورتر از مردان. شهر داشت از یک سوگ مذهبی به یک خیزش اجتماعی بدل میشد.
و در همان ساعتهای اول، شعارها شکل گرفتند؛ آن شعار مشهور که هم ترس داشت، هم جسارت، هم عزم و هم نوعی وداع از پیش با مرگ: «یا مرگ یا خمینی».

مردی که خواب خیابان را بهم ریخت
در هر قیامی، چهرههایی هستند که بیش از آنکه رهبر تشکیلاتی باشند، نشانه حالوهوای مردماند. یکی از مهمترین این چهرهها در ۱۵ خرداد قم، ابراهیم فخاری است؛ مردی از دل مردم، با زندگی ساده و بیپیرایه، که ناگهان در یکی از حساسترین لحظههای تاریخ معاصر، بدل به یکی از راویان زنده قیام شد.
ابراهیم فخاری، آنگونه که از روایتها برمیآید، نه سیاستمداری حرفهای بود و نه صاحب موقعیت رسمی. او بزازی دورهگرد بود، مردی آشنا با کوچههای قم، و از آن مهمتر، کسی که مدتی در خانه امام خدمت کرده بود. همین نزدیکی عاطفی و اعتقادی، او را به یکی از بیقرارترین آدمهای آن شب تبدیل کرد؛ شبی که قم هنوز نمیدانست سحرش با چه خبر هولناکی از راه میرسد.
میگویند دلآشوبه رهایش نمیکرد. به مسجد جمکران رفت. دعا کرد. برای سلامتی امام، برای رفع خطر، برای آرام گرفتن دل بیقرارش. و بعد، خوابی دید که تا آخر عمر در ذهنش ماند؛ خوابی که در آن، پیامی شنید: «نترس! آقا با ماست.» برای ابراهیم فخاری، این فقط یک خواب نبود؛ نوعی مأموریت درونی بود. از جمکران که برگشت، دیگر مردی مردد نبود. خاک و آب به سر و صورت مالید، کفن پوشید، با مادرش خداحافظی کرد و جملهای گفت که بوی شهادت از آن بلند میشد: اگر کشته هم بشوم، افتخار میکنم.
مردی از طبقه معمولی جامعه، با کفنی بر تن، در کوچههای شهر راه میافتد تا مردم را به قیام بخواند. نه با سلاح، نه با قدرت، بلکه با باور. فخاری در صحن حرم، میان مردم میایستد، میکروفن را به دست میگیرد و خوابش را برای جمعیت تعریف میکند. و عجب آنکه در روزی که مردم فقط به یک جرقه نیاز داشتند، همین روایت، همین اطمینان، همین حالِ شهادتطلبانه، برای بسیاری کافی بود تا از تردید عبور کنند.
او بعدتر به خیابان میآید، مردم را به حرکت فرا میخواند، با آنان همراه میشود، زخمی میشود، با باتوم میخورَد، پنهان میشود، دستگیر میشود، بازجویی میشود، به انفرادی میرود و تهدید به تیرباران میشود. اما آنچه در حافظه قیام میماند، فقط رنج پس از آن نیست؛ آن لحظهای است که یک مرد عادی، قهرمان میشود.

پس از دستگیری: استقامت در زندان
ابراهیم فخاری، بعد از بازداشت، در محاصره بازجوییهای شدید قرار گرفت. منابع نقل میکنند که نیروهای امنیتی، از جمله عناصر ساواک، سعی داشتند از طریق تهدید و شکنجه، هویت واقعی او را پنهان کنند و نقش او در قیام را کمرنگ نشان دهند. اما فخاری، در طول بازجوییها، هرگز از ادعای خود فاصله نگرفت. او در زندان، با وجود تهدیدهای مکرر به تیرباران، همچنان از باورهایش دفاع کرد و حتی در میان زندانیان، به عنوان نمادی از مقاومت شناخته شد.
در یکی از جلسات بازجویی، وقتی از او پرسیدند چرا در برابر نیروهای مسلح ایستاده است، پاسخ داد: «چون میدانستم آقا با ما است. چون میدانستم اگر سکوت کنم، دیگر نمیتوانم به چشمان بچههایم نگاه کنم.»
این سخن، هنوز هم در بین شاهدان آن روزها، به عنوان تعریفی از ایستادگی یک انسان عادی در برابر قدرت، گفته میشود.

نامی که در هیاهوی خون جا نماند
در میان انبوه مردمی که فریاد میزدند، میدویدند، زخمی میشدند و به زمین میافتادند، نامهایی بودند که در هیاهوی آن روز گم شدند، اما هرگز نباید فراموش شوند. شهید محمود اعرابی یکی از آن نامهاست. مردی که در صف همان مردمی ایستاد که با دست خالی، دلشان را سپر بلای اعتقادشان کرده بودند.
وقتی از ۱۵ خرداد حرف میزنیم، اغلب به چهرههای کلیشهای فکر میکنیم؛ اما تاریخ، واقعیتی است ساختهشده از همین آدمهای معمولی که در بزنگاههای تاریخی، تصمیمهای استثنایی میگیرند. محمود اعرابی، پدر یک خانواده، مردی با ریشههای مذهبی عمیق، شاید هیچگاه فکر نمیکرد روزی نامش در فهرست عزاداران و شهیدان یک قیام ثبت شود. اما وقتی خبر دستگیری امام پخش شد، او نتوانست در خانه بماند.
فرشته اعرابی، دختر شهید محمود اعرابی، این روزها وقتی از پدرش حرف میزند، در صدایش هم حسرتِ فقدان هست و هم غرورِ ایستادگی. او از پدری میگوید که نه تنها نانآور خانه، که تکیهگاه عاطفی خانواده بود. مردی آرام، با نگاهی مهربان، که در اوج حساسیتهای زمانه، از بیعدالتی رنج میبرد و نسبت به سرنوشت مرجعیت دینی مردم دغدغهمند بود.
فرشته به یاد میآورد که پدرش، پیش از آن روز، نسبت به اوضاع بیتفاوت نبود. مردی نبود که فقط در چهارچوب خانه و خانوادهاش زندگی کند؛ بلکه دغدغههای اجتماعی و دینیاش، او را به بیرون از خانه میکشاند. روز ۱۵ خرداد، همان روزی بود که این دغدغهها، او را به خیابان کشاند. فرشته، با صدایی که گاه میلرزد، میگوید: پدرم مردی نبود که اهل درگیری باشد، اما مردی هم نبود که ببیند حق ضایع میشود و ساکت بماند. او به خاطر همین باورهایش رفت.
این جمله، کلید فهم بسیاری از جوانب قیام است: بسیاری از کسانی که در آن روز خون دادند، نه مبارزان حرفهای، که مردمی عادی بودند که از یک نقطه به بعد، دیگر نتوانستند سکوت کنند. محمود اعرابی، برای دخترش، فقط یک شهید نیست؛ او نماد پدری است که برای حفظ شرف و کرامت دینی و اجتماعیاش جان داد.
فرشته، گاه با حسرتی عمیق، از روزهایی حرف میزند که پدرش دیگر در خانه نبود. از نبودن او در جشنها، در سختیها، در لحظههایی که یک پدر میتوانست تکیهگاه باشد. اما در کنار این حسرت، غرور هم هست؛ غرور از اینکه پدرش در یکی از حساسترین لحظههای تاریخ، راه درست را انتخاب کرد. او میگوید: ما افتخار میکنیم که پدرمان در راه اسلام و برای دفاع از امامش ایستاد. این برای ما از هر چیزی مهمتر است.

دیگر شهدا؛ نامهایی که در خون غلتیدند
اما ۱۵ خرداد قم، فقط با نام ابراهیم فخاری و محمود اعرابی روایت نمیشود. آن روز، شهر شاهد فداکاری صدها نفر دیگر بود؛ مردمی که شاید نامشان کمتر در اسناد رسمی ثبت شده باشد، اما خونشان، شجاعتشان و ایستادگیشان، تاریخ آن روز را ساخت.
از شاهدان عینی نقل شده که خیابانها در قم، بهویژه کوچه آبشار، شاهد جاری شدن خون بود. خون مجروحانی که گاه حتی بیمارستانها نیز حاضر به پذیرششان نبودند. این صحنهها، نمادی از اوج خشونت بودند؛ خشونتی که در برابر یک خشم مردمی، به کار گرفته شد.
روایتها از محدودیتهای شدید نیروهای حکومتی سخن میگویند؛ از هجوم به خانهها، از محاصره مناطق، و از تیراندازیهایی که شهر را به پادگان نظامی بدل کرد. در این میان، مردم، با دست خالی، با چوب و قمه، با فریاد و شعار، در برابر این ماشین سرکوب ایستادند.
بازاریان قم و تهران که مغازهها و حجرههایشان را بستند و به خیابان آمدند، خود بخشی از این مقاومت بودند. نقش آنان، پیوند میان اعتراض مذهبی و اعتراض اقتصادی اجتماعی را نشان میداد.
شهیدان و مجروحان ۱۵ خرداد، چه آنهایی که نامشان ماند و چه آنهایی که در گمنامی جان باختند، همه و همه، بخشی از روایت یک شهر بیدارشده بودند. قم، آن روز، زخمی عمیق برداشت، اما زخم، باعث شد تا صدایش بلندتر شود.

کوچه آبشار؛ خونی که در جویها جاری شد
در بین همه مناطق قم، کوچه آبشار به عنوان یکی از مراکز خشونت و تیراندازی یاد میشود. شاهدان چشمگواه میگویند که در آن روز، خیابانها از خون مجروحان رنگی شده بودند و حتی جویهای آب شهر، به دلیل شدت خون، قرمزرنگ شده بودند. این صحنه، نمادی از شدت خشونت بود که برای سالها، در حافظه مردم قم ماند.
در این کوچه، دهها نفر از جوانان و مردم عادی، بدون سلاح و بدون آمادگی نظامی، در برابر گلولههایی که از سوی نیروهای دولتی شلیک میشدند، ایستادند. برخی از آنان، نامشان در تاریخ گم شد، اما خونشان، گویاتر از هر گزارشی، سخن میگفت.
۱۵ خرداد قم، سندی است از پیوند عمیق میان امت و مرجعیت که به اعتراضی خونین انجامید. اعتراضی که برخاسته از ایمان، از حس کرامت، و از احساس تعلق به یک رهبر بود. ابراهیم فخاری، محمود اعرابی و صدها شهید و مجروح دیگر، با دردشان، همه و همه، نشان دادند که تاریخ را میتوان در خیابانها نوشت؛ با دستهای خالی، اما با دلی پر از اراده.
نظر شما