به گزارش خبرگزاری ایمنا، صبح که میشود هنوز سکوتِ سنگینِ شب در لایبند خیابانها مانده و صدای جاروهای دستی ریتم جدیدی به کوچههای قدیمیِ غدیر داده است، آنها لباسهای کارشان را با عجله پوشیدهاند، انگار نه انگار که خستگیِ شبهای قبل را دارند؛ فقط میدانند که امروز روزِ دیگری است. روزی که قرار است خاکِ کوچهها، بوی بهار و عطرِ ولایت بگیرد.
جارو که به زمین میخورد، غبارِ انتظار را کنار میزند، هر حرکتِ دست دعایی برای پاکیزگیِ دلها است، مردانِ خدمت با دقتِ یک نقاش آنچه بر زمین نقش بسته است را جمع میکنند، گویا میخواهند بگویند «ما اینجا هستیم تا راهِ زیارتِ دلها باز شود.»
در کوچههای غدیر، بویِ خاکِ نمخورده با بویِ عطرِ گلهای بهاری عجین شده و بسترِ شادیِ یک عیدِ بزرگ فراهم است، وقتی آفتابِ ظهر از میانه درختانِ چنارِ قدیمیِ کوچه سرک میکشد، خیابانها برق میزند و تمیزیِ زمین آیینهای برای بازتابِ نورِ ولایت میشود.
خادمانِ شهر خسته اما سربلند به کارشان ادامه میدهند، آنها میدانند که هر کوچهای که پاک میشود، دریچهای به سویِ دلهای پاکِ مردمِ است؛ اینهمان دلسوزیِ بیوقفهای است که از شب گذشته در رگهای محلهها جریان داشته است.

هدیه ۳۰ ساله یک مرد نارنجیپوش
ساعت از یازده شب گذشته است و محله «نازیآباد» غرق در نور است، صدای مولودیخوانی از بلندگوی مسجد محله تا دوردستها میرسد و بوی گلاب و زعفرانِ نذری هوا را سنگین کرده است، در انتهای خیابان فرعیِ چهارم در حالی که همه سرگرم شادمانیاند، مردی با لباس نارنجیرنگ در سکوت مشغول کار است «مَش تقی» که ۳۰ سال است صبحِ غدیر را با تمیزیِ همین کوچهها به مردم هدیه میدهد.
صدای خشخشِ موزونِ جارویِ چوبی «مش تقی» روی آسفالت، ملودیِ متفاوتی در شب عید است؛ او زبالههای باقیمانده از تدارکاتِ جشن شبانه را جمع میکند تا فردا صبح وقتی آفتاب بر محله میتابد، هیچ غباری بر چهره شهر نباشد، با لبخندی که گوشه لبش میدود از حس و حالش در شبهای غدیر میگوید از اینکه خستگی برایش معنی ندارد «شما نگاه کن؛ این کوچه فردا صبح که بشه، باید تمیزِ تمیز باشه تا مردم وقتی برای نماز و جشن میان بیرون، حالشون خوب بشه. غدیر، عیدِ پاکی است؛ منم باید سهم داشته باشم.»
وقتی از او میپرسم که هیچوقت دلش نخواسته شبِ عید کنار خانوادهاش باشد، میایستد. جارو را تکیهگاه دستش میکند و به ریسههای رنگیِ بالای سرش نگاهی میاندازد. چشمانش برقی میزند و در همین حال میگوید «مهمانی که فقط نشستن دور سفره نیست، هرکسی یه جوری به مولا خدمت میکنه. یکی با نذری دادن، یکی با روضهخونی. سهمِ من شده همین کوچه.»
او اعتقادش بر این است که وقتی صبحِ زود مردم با لباسِ تمیز رد میشوند و زیر لب «عیدتون مبارک» میگویند، انگار خودش در یک جشن بزرگ شرکت کرده، میراثی که سالهاست با او مانده است.

لحظاتی بعد مش تقی خم میشود؛ یک پرچم کوچکِ افتاده روی زمین را برمیدارد، با وسواسِ عجیبی غبارش را میگیرد و آن را با احتیاط به دیوارِ آجری تکیه میدهد. دستهایش پینه بسته و زبر است، اما با همان دستها، چنان لطافتی در برخورد با پرچم دارد که گویا گوهری را جابهجا میکند.
مش تقی «خادمِ غدیر» است؛ مردی که خوب فهمیده است برای آنکه شهر زیبا بماند، باید کسی باشد که در سایهها، بذرِ شادیِ دیگران را بکارد، او در میانِ همان جاروکشیدنهای شبانهاش، درسی بزرگ به رهگذرانِ غافل میدهد « ولایت، یعنی مسئولیتپذیری در سکوت، آنگاه که همه در حال تماشایِ نورند.»
نظر شما