به گزارش خبرگزاری ایمنا، به دخترهایی که دور سفره نشستهاند و لقمههای نان، پنیر و سبزی را آماده میکنند، میگوید عجله کنید. باید بستهها زودتر برسند. صدایش آرام است اما در کلماتش شتابی آشنا موج میزند، شتاب کسی که خوب میداند در جنگ چگونه باید یک ستاد پشتیبانی و تدارکات را مدیریت کند.
صدایش را که میشنوم، بیاختیار بر میگردم. هنوز چهرهاش را درست ندیدهام اما صدایش میزنم:«خانم ملکفرد»
سرش را بالا میآورد، لبخند میزند، همان لبخند همیشگی، لبخندی که انگار سالهاست میان رنج، کار و خاطره برای خودش جایی باز کرده است. آشنایی ما به روزهای حضورم در موسسه قرآنی بر میگردد. روزی که برای ثبتنام آمده بود و وقتی از او مدرک تحصیلی خواستم، برگهای از کیفش بیرون آورد و با خنده گفت:« این مدرک از آب گذشته نیست؛ از خون، آتش و دود گذشته است.»
آن روز ذهنم اصلا سمت جنگ نرفت. با تعجب پرسیدم: «خانهتان آتش گرفته بود.» خندید و گفت: «نه مدرسهمان. من دزفولی بودم و مدرسهمان در دوران جنگ موشکباران شد.»؛ آن روز فرصت نشد که بیشتر حرف بزنیم، اما همان چند جمله در ذهنم ماند. بعدها در یکی از روزهایی که در راهروی موسسه همدیگر را دیدیم، از او قول گرفتم در فرصتی مناسب از خاطرات دوران جنگ برایم بگوید. با همان خوشرویی همیشگی پذیرفت و گفت که جلسه بعدی کلاس، زودتر میآید تا از سالهای نوجوانی و جوانیاش بگوید.

حنانه ملکفرد فرزند ششم خانواده است. زمانی که جنگ شروع شد فقط سه روز از پانزده ساله شدنش گذشته بود. نقطه آغاز خاطرات جنگ او به میانه مهر سال ۵۹ باز میگردد، زمانی که آنها تجربه برخورد اولین موشک را با تمام پوست، گوشت و استخوان احساس کردند:«همه خواب بودیم، ساعت نزدیک ۹:۳۰ شب بود. آن سالها ما شبها زود میخوابیدیم. خواهرم با دو بچهاش پیش ما آمده بود. دوتا از برادرهایم و اقواممان هم خانه ما بودند که ناگهان موشکی ۹ متری در منطقه ما فرود آمد.»
روایتش از آن شب آرام است اما جزئیاتش تکاندهنده. میگوید همسایهها بعدا گفته بودند از دور دیدهاند چیزی شبیه یک کپسول گاز روی پشتبام خانهشان افتاده است:«ما معجزهآسا نجات پیدا کردیم، سه نفرمان در یکی از اتاقها بودیم که ناگهان اتاق ریزش کرد. قبل از ریزش، چند نفر به حیاط آمده بودند. بعد پشت بام و دیوار خانه روی سرمادرم و برادرم خراب شد. دست مادرم از چند جا شکسته بود، آن قدر شدید که بعدها در دستش میل گذاشتند.
از آن شب که حرف میزند، چشمانش بسته است، انگار دارد خاطرات آن سالها را در ذهنش ترسیم میکند: «بوی گوگرد و باروت وحشتناک بود. هیچکس به هیچ کس معلوم نبود. فقط دادوفریاد بود. انگار آن منطقه قیامت شده بود. اصلا چیزی نمیدیدیم، تاریکی مطلق بود و موشک هم افتاده بود، نمیدانستیم چه کنیم، بعد آمبولانس رسیدند.»
مادرش را برادر بزرگتر روی کولش گذاشته تا به آمبولانس برساند اما در میانه راه دوباره زمین خورده و شدت شکستگی بیشتر شده است:«وقتی مادرم را به بیمارستان بردند، گفتند دستش تقریبا از بین رفته است، چند پلاتین در دستش گذاشتند و همانها تا آخر هم در دستش ماند.»
انگار سرنوشت من را با موشک گره زدهاند، یک بار در دزفول و ۴۰ سال بعد در اصفهان
اما سهم حنانهخانم از جنگ، فقط آن شب پرآوار نیست. سهم او، ماندن در شهری است که هرگوشهاش بوی ویرانی گرفته بود، میگوید:«ما تازه ۴۰ روز بود به آن خانه آمده بودیم، یک طرف خانه کامل تخریب شده بود و یک طرفش سالم مانده بود. با این حال از شهر خارج نشدیم و در همان بخشی که سالم مانده بود، ماندیم.»
او از شبهای بعد از آن موشک باران هم تصویری روشن دارد، شبهایی که خانههای اطراف ویران شده بودند و صدای زوزه سگها و جانوران در تاریکی میپیچید:«بیشتر جوانها رفته بودند جبهه. ما مانده بودیم و شبها را با مادرم و خواهرهایم سر میکردیم. شرایط امنیتی اصلا خوب نبود اما خدا یک روحیهای به آدم میداد. بیشتر به این فکر میکردیم که جوانهای ما رفتهاند و سینه سپر کردهاند، ما اینجا بترسیم؟ برای دلگرمی رزمندهها و برای دفاع از وطن ماندیم.»

از ویرانی خانه تا شور حضور در بسیج
زندگی در دزفول موشک خورده ادامه پیدا کرد. جنگ فرصتی ایجاد کرده بود تا حنانهخانم راهش را در بسیج پیدا کند، جایی که برای او فقط محل حضور نبود، میدانی برای انجام وظیفه بود:«در مدرسه میگفتند هرکس میتواند کمک رسانی کند. ما هم شنیده بودیم بسیج خواهران فعال است. به دوستانم گفتم بیایید با هم برویم. »
کارهایی که آن روزها در تدارکات انجام میدادند، متنوع وگاه سخت بود، از شستن پتو و پاک کردن سبزی تا بستهبندی باندهایی که باید به جبهه میرسید:«باندها را از جبههها میآوردند، میگفتند هر رزمنده به چهارباند نیاز دارد و باید اینها آماده شود تا در کولهاش باشد. ما مینشستیم و بستهبندی میکردیم، اصلا متوجه نمیشدیم زمان چگونه میگذرد. گاهی میگفتند اینها باید تا فردا آماده باشند، ما هم کار را با خودمان به خانه میبردیم تا شب ادامه بدهیم.»
حتی خیاطیهایی که شاید مهارت اصلیشان نبود، در همان روزها به بخشی از مسئولیتشان تبدیل شده بود: « پشت چرخ می نشستیم و میگفتند این خط را راست بدوزدید. شاید حرفهای بلد نبودیم اما هرکاری لازم بود انجام میدادیم.»
حنانهخانم فقط در تدارکات فعال نبود. آموزشهای نظامی هم دیده بود:« آموزش اسلحه را کامل به ما داده بودند. ما را به میدان تیر برده بودند و هم به صورت تئوری و هم عملی آموزش میدیدیم.»
از همان روزهاست که آشنایی جدیتری هم با قرآن پیدا میکند، نکتهای که هنوز با شوق از آن حرف میزند:«آن موقع به کلاسهای دینی و مذهبی، کلاسهای ایدئولوژی میگفتند و میگفتند اینها واجبتر است. من قرآن را بسیج یاد گرفتم. قبل از آن مختصر بلد بودم اما در بسیج بود که با قواعد یاد گرفتم.»
او دورهای کوتاه از امداد را هم گذارنده اما همچنان تاکید میکند که بیشتر فعالیتش در بخش پشتیبانی بوده است، همان بخشی که شاید کمتر دیده میشود اما ستون نگهدارنده جبهه است.

وقتی جنگ دوباره رخ نشان داد
سالها گذشته است، حنانهخانم حالا در اصفهان زندگی میکند اما دزفول از زندگیاش بیرون نرفته، فقط در لایههای عمیقتری نشسته است. همین است که با شروع جنگهای دوازده روزه و بعد جنگ ۴۰ روزه در ایران. همه آن سالها دوباره در ذهنش جان میگیرد.
برای او شنیدن خبر جنگ فقط شنیدن یک خبر نیست، بازشدن درِ اتاق قدیمی است که بوی باروت هنوز در آن مانده. برای همین همان روزهای اول خیلی زود با زنهای محله هماهنگ شدند تا هرکاری از دستشان بر میآید انجام دهند: «هنوز دو روز از شروع جنگ نگذشته بود که ستاد پشتیبانیمان شکل گرفت.»
ماه رمضان موجب شده بود تا بعد از جلسه جزءخوانی قرآن کارشان شروع شود. تهیه غذا برای بسیجیهای مستقر در چند ایست بازرسی، آماده کردن بستهها و رساندن اقلام، بخشی از کارهای روزانهشان بود. همه چیز باید با سرعت انجام میشد تا هم نیروها معطل نمانند و هم خودشان بعد از افطار بتوانند در تجمعات شبانه حضور داشته باشند تا خیابان را خالی نگذارند.»
در میان همه این روزها، خانه حنانهخانم هم از آسیب حملات بینصیب نماند اما او این بخش را هم با همان لحن خاص خودش تعریف میکند، با لبخندی که انگار سالهاست سپر او در برابر تلخیها شده است:« انگار سرنوشت من را با موشک گره زدهاند، یک بار در دزفول و ۴۰ سال بعد در اصفهان.»
بیشتر به این فکر میکردیم که جوانهای ما رفتهاند و سینه سپر کردهاند، ما اینجا بترسیم؟ برای دلگرمی رزمندهها و برای دفاع از وطن ماندیم
با این همه در حرفهایش نشانی از درماندگی نیست. آنچه پررنگتر از هر چیز به چشم میآید، روحیهای است که جنگ نتوانسته از او بگیرد. میگوید:« ما آدمهای از رو رفتن نیستیم. دشمن ما را نمیشناسد، ما زندگی زیر موشک باران و در جنگ را بلدیم و برای تحقق آرمانهایمان از هیچ کاری فروگذار نخواهیم کرد.»
حرفهایش که تمام میشود، دوباره بر میگردد به همان دور سفره، به همان لقمهها، به همان دخترها که بیوقفه کار میکنند انگار میان خاطرات گذشته و کار امروز هیچ فاصلهای نیست، همان روحیهای که یک روز در دزفول و در دل موشکباران او را سرپا نگه داشت، حالا در دستهایش مانده است، در شیوه کار کردنش، در سرعت عملش و در آرامشی که وسط شلوغی از او جدا نمیشود.
حنانه ملکفرد از آن زنهایی است که نامشان شاید هیچ وقت روی هیچ تابلویی نیاید اما ردشان در روزهای سخت، همه جا دیده میشود، در لقمههایی که به موقع میرسند، در بستههایی که زمین نمیمانند و در دلهایی که نمیگذارند جنگ، زندگی را مختل کند.

نظر شما