به گزارش خبرگزاری ایمنا، در روزهایی که در کوچه پسکوچههای خسته، سایه ترس بلندتر از دیوارها بود، وقتی زمین میلرزید و آسمان میشکافت، تنها پناهگاه، چهرههای مهربان و دستان توانمند مردمانی بود که نه از مرگ میترسیدند و نه از آتش انفجارها و آنها قهرمانان خاموشی هستند که در دل فاجعه، امید را زنده نگه میدارند.
محسن حاجی، امدادگری که سالهاست نفسهایش را با تپش قلبهای نگران مردم هماهنگ کرده، روایتگر داستانهایی است که در کتابها جا نمیگیرد. داستان مردی که با گذراندن سالها آموزش، جسم خود را سپر بلای دیگران کرده و روح خود را فدای آرامش جامعه ساخته است، او شاهد لحظاتی بوده که در آنها مرز میان زندگی و مرگ، به نازکی یک پر باریک میشود.
در جنگهای دوازدهروزه و چهلروزه، ایثار معنای تازهای یافت و ایستادگی در میان آوارهای شهرهای مسکونی، عبادتی بود که امدادگران هلالاحمر با جان و دل به جا آوردند. آنها با چشمانی گریان و قلبی سرشار از ایمان، به دنبال شمعهای خاموش حیات گشتند و در تاریکی مطلق شبهای پرترس، نور امید را روشن نگه داشتند و این گزارش، روایتی از استقامت در برابر وحشیگری دشمن و شکوهمندی روح انسانهایی است که باور دارند نجات یک جان، نجات تمام بشریت است.

روایتی از ایثار، استقامت و امید در دایره خطر
محسن حاجی، امدادگری که از سال ۱۳۸۹ تاکنون، سالیان متمادی را در عرصه خدمت به مردم و آموزش جمعیت هلالاحمر سپری کرده است، روایتی از جنس جانفشانی و نوعدوستی را بازگو میکند، او که ۱۲ سال است در حوزه آموزش امداد و نجات فعالیت دارد و این دانش ارزشمند را به نسلهای جدید منتقل میکند، با لحنی پر از احساس و وقار به خبرنگار ایمنا میگوید: «سال ۱۳۸۹ بهدلیل عشق به ایثار و نوعدوستی، وارد عرصه فعالیت هلالاحمر شدم و پس از گذراندن دورههای آموزشی از مقدماتی تا تکمیلی، به تدریس مشغول شدم و سپس بهعنوان نیروی جذبشده، وارد جمعیت هلالاحمر شدم.»
او انگیزه اصلی خود برای ادامه این مسیر پرپیچوخم را تنها دعای خیر مردم میداند و میافزاید: «وقتی دردی را از تن یک انسان بیرون میکشیم یا به دیگران میآموزیم که چگونه جان دیگری را نجات دهند، رضایت قلبی که حاصل و دعای خیر مردم که بیان میشود، سوخت موتور امدادگران هلالاحمر است و در این ۱۲ سال تدریس، دعای خیر مردم برکاتی داشت که باورکردنی نبود.»
این امدادگر مجرب که هفت سال سابقه فعالیت در بیمارستان را نیز در کارنامه خود دارد، خاطرات تلخ و شیرین خود را از دوران همهگیری کرونا تا لحظات حساس جنگهای اخیر روایت میکند: «از آغاز شیوع ویروس کرونا تا پایان شرایط اضطراری این بیماری، در بیمارستان حضور داشتم و ایثار و فداکاری کادر درمان را از نزدیک دیدم، اما اکنون با وقوع جنگهای دوازدهروزه و چهلروزه، نوع دیگری از ایثار و فداکاری رقم خورده است که اوج آن را در میدانهای نبرد حس کردهام.»
لحظاتی که هرگز از پیش چشم کنار نمیرود
حاجی با اشاره به خاطرات تلخ جنگ تحمیلی اخیر، صحنهای تکاندهنده را به یاد میآورد: «یکی از لحظاتی که از پیشچشمم کنار نمیرود، لحظه حملات هوایی دشمن به محدوده میدان نقشجهان و خیابان ۲۲ بهمن بود؛ همان روز قرار بود کلاسی در شهر اصفهان برگزار شود که به دلایلی لغو شد و در مسیر بازگشت بودم که خبر اصابت موشک به آن محدودهها در بیسیم پیچید.»
او توضیح میدهد که با وجود فاصله جغرافیایی بین شهرستان برخوار و محل حادثه، تیم امدادی پایگاه امداد و نجات جادهای شهرستان برخوار، نخستین تیمی بود که به صحنه حادثه خیابان ۲۲ بهمن رسید و میگوید: «حجم تخریب باورنکردنی بود. نخستین چیزی که با آن روبهرو شدیم، خودروی پرایدی بود که بر اثر موج انفجار مچاله شده بود، داخل این خودرو، زنی سیساله به شهادت رسیده بود. پیکر مطهر این شهید از داخل خودرو بیرون کشیده شده بود و امدادگران هلالاحمر، پیکر پاک این شهید را با نهایت احترام در کیسه جسد قرار دادند.»
محسن درباره وضعیت ساختمانهای آسیبدیده میگوید: «بر اثر این انفجار، حدود ۳۰۰ تا ۴۰۰ ساختمان آسیب دیده بود، ما وارد ساختمانها شدیم و تکتک آنها را مورد بررسی قرار دادیم. هر فردی که در ساختمانها حضور داشت، به بیرون راهنمایی میشد تا منطقه تخلیه شود. جنگنده دشمن بهطور دائم در حال حرکت بود و به همین دلیل، منطقه باید بهسرعت تخلیه میشد و افراد از محل حادثه دور میشدند.»

هفتون؛ جایی که نفس کشیدن سخت شد
این امدادگر دلسوز به حادثه دیگر در محدوده هفتون اصفهان اشاره میکند: «زمانی که منطقه هفتون مورد اصابت قرار گرفت، من در پایگاه امداد و نجات جادهای شیفت بودم. از آنجا که شب حادثه مسئول شیفت بودم، بیسیم و تجهیزات ارتباطی را کنار خودم قرار داده بودم و با وجود اینکه دیروقت خوابیده بودیم، هنگامی که پشت بیسیم اعلام شد چند نقطه مسکونی اصفهان مورد اصابت قرار گرفته است، بیدار شدم و دیگر امدادگران حاضر در پایگاه را بیدار کردم.»
او ادامه میدهد: «چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که دستور اعزام به منطقه مورد اصابت در هفتون صادر شد. تیم آمبولانس پایگاه به منطقه هفتون اعزام شد و حدود ساعت ۰۳:۳۰ بامداد به منطقه رسیدیم و شرایطی که مشاهده کردیم، به معنای واقعی کلمه فاجعهبار بود.»
حاجی با صدایی سراسر غم و ناراحتی، صحنه آن شب را اینگونه توصیف میکند: «منطقه مورد اصابت نزدیک یک پارک بود و حدود ۱۲ منزل تخریب کامل شده بود. به قدری بوی مواد منفجره فضا را پر کرده بود که حتی ماسکهای امدادگران نیز پاسخگوی شرایط نبود و نفس کشیدن به سختی انجام میشد.»
او میافزاید: «چند نفر از اهالی محل که روی سطح آوار آسیب دیده بودند، به مراکز درمانی اعزام شده بودند، اما تعداد زیادی از افراد زیر آوار گرفتار و به شهادت رسیده بودند. حدود ۱۰ دقیقه بود که به محل حادثه رسیده بودیم که اعلام خطر شد و منطقه باید تخلیه میشد و این اتفاق حدود سه بار تکرار شد.»
حاجی اضافه میکند: «تیمهای جستوجو و امداد با کمک سگ زندهیاب، محلهایی که احتمال حضور افراد در آنها وجود داشت را مشخص و جستوجو را آغاز کردند و تا هوا به روشنایی صبح رسید، پیکر تعدادی از شهدا را پیدا کردیم. پیکرها قابل شناسایی نبودند؛ سوخته و تکهتکه شده بودند و شرایط آنها بسیار نامناسب بود. به خاطر دارم که پیکر یک شهید زن، سه تکه شده بود و ما پیکر این شهید را در سه کیسه جسد قرار دادیم.»

وقتی ندای یک نفس، راوی امید میشود
او با بیان لحظه امیدبخش این حادثه دلخراش میگوید: «حدود ساعت ۸:۳۰ بود که دستور بازگشت آمبولانس به پایگاه امداد و نجات جادهای اعلام شد، در مسیر بازگشت بودیم و ۵۰۰ متر از محل حادثه دور شده بودیم که اعلام شد آمبولانس به محل حادثه بازگردد و یک نفر در محل حادثه زنده پیدا شده است.»
این امدادگر هلالاحمر با اشتیاق ادامه میدهد: «به محل حادثه بازگشتیم و فردی که زنده پیدا شده بود، زنی حدود سیساله بود که تحویل آمبولانس شد و او را به بیمارستان کاشانی منتقل کردیم. زنده پیدا شدن این زن، موجب خوشحالی بسیاری از افراد و نیروهای امدادی شد. حدود ساعت ۱۱:۰۰ بود که ماموریت ما به پایان رسید و به پایگاه امداد و نجات جادهای بازگشتیم.»
استرس و اضطرابی که باید مدیریت میشد
او درباره استرس و اضطراب روزهای جنگ و ضرورت کنترل آن میگوید: «امدادگران آموزش میبینند که استرس و اضطراب خود را در محل حادثه حفظ کنند. بهطور طبیعی، وقتی افراد آموزشدیدهاند که در صورت رخداد یک حادثه چگونه رفتار کنند، بخش عظیمی از استرس و اضطراب آنها کنترل میشود.»
این امدادگر جوان از شرایط خاصی سخن میگوید که استرس و اضطراب وجود آنها را فرامیگرفت: «با وجود آموزشها و تمریناتی که امدادگران پیش از حضور در ماموریتها داشتند، موارد خاصی پیش میآمد، بهعنوان مثال، هنگامی که اعلام خطر و منطقه قرمز اعلام میشد و باید به سرعت منطقه را تخلیه میکردیم، امدادگران استرس را تجربه میکردند یا هنگامی که مناطق مورد اصابت در محدودهای بود که منزل خود امدادگران قرار داشت، امدادگران نگران خانواده و عزیزان خود میشدند و حتی مستأصل بودند که با خانواده خود تماس بگیرند یا خیر.»
او میافزاید: «مردمی که در صحنههای حادثه حاضر میشدند نیز درگیر استرس و اضطراب بالایی بودند. باید فردی را درک کرد که عزیزش زیر آوار گرفتار شده یا به شهادت رسیده است و تنها راهکار این است که با تکنیکهای حوزه حمایت روانی، استرس و اضطراب این فرد را کنترل کنیم.»
همراهی و حمایت خانواده؛ ستون فقرات ایثار امدادگران
این امدادگر درباره نقش خانوادهاش در این مسیر سخت میگوید: «حمایت و همراهی خانوادهام در شرایط دشواری که تجربه کردیم، بینظیر بود. روزهای زیادی به منزل نمیرفتم و حتی حدود شش روز از خانه و خانواده دور بودم، چراکه آمادهباش بودیم و به محض رخداد اتفاق، باید به محل حادثه اعزام میشدیم.»
او خاطرهای از تماسهای کوتاه با خانوادهاش را بازگو میکند: «روزهایی که به خانه نمیرفتم، در تماس با خانواده بودم و هنگامی که اصابتی صورت میگرفت، خانوادهام بهسرعت تماس میگرفتند و تنها جملهای که به آنها میگفتم این بود که من سالمم و سپس تلفن را قطع میکردم تا به ماموریت برسم. دعای خیر پدر و مادر موجب شد که توان امدادرسانی داشته باشم و دوران جنگ چهلروزه، برای آنها بسیار سخت گذشت.»
محسن احساسی عمیق را که پشت پرده تمام این تلاشها نهفته است، اینگونه بیان میکند: «احساسی که در نجات دادن جان یک نفر وجود دارد، قابل بیان نیست و لحظهای که میبینیم تلاشی که میکنیم، به ثمر نشسته است، با هیچچیز قابل معاوضه نیست.»

خورشید بر ویرانهها میتابید، اما دلهای ملت ایران گرم بود، گرم از دعای خیر مادران و پدران صبور، گرم از دست محکم امدادگران و گرم از عشق به میهن؛ محسن حاجی و هممسیرانش، ثابت کردند که حتی در ویرانترین لحظات تاریخ، روح انسانهای بزرگ، هرگز شکسته نمیشود، آنها با هر آجر جابهجاشده و با هر نفس راحت یک نجاتیافته، بر ترس پیروز شدند.
با پایان نبرد ناجوانمردانه چهلروزه، ماموریتها به پایان رسید، اما نبرد عشق و ایثار، هرگز پایان نمییابد، در این مدت امدادگران بار دیگر آماده پذیرش نوبت بعدی شهادت در راه خدمت به خلق بودند و آنها آموختهاند که زنده ماندن عزیزان، بزرگترین پاداش خداوند است.
امروز که صدای انفجارها آرام شده است، سکوت شهر، پر از فریاد دلهای شکسته است، اما در میان این غم عمیق، روایت زنی که از آوار نجات یافته است، زیباترین موسیقی گوشنواز است و این اتفاق گواهی است بر اینکه امید، هرگز نمیمیرد و عشق همیشه پیروز میشود.
پایان این روایت، آغاز روایتی دیگر است؛ روایتی از مردمانی که خود را وقف زندگی کردند تا دیگران زندگی کنند، محسن حاجی، نمادی از نسل جوان ایران اسلامی است که با ایمان راسخ و دلی شجاع، در برابر توطئههای دشمن ایستاده است و نام او و دیگر امدادگران روزهای سخت، در تاریخ ایرانزمین با حروف طلا نوشته خواهد شد.
نظر شما