از خانه‌ ۸۰ متری تا ملکوت؛ روایتِ «حاج مالک»

مالک رحمتی، استانداری که کودکی‌اش را در کوچه‌های خاکی مراغه و پای درسِ پدری کارگر گذراند، در اوجِ خدمت به مردم، به قافله شهدای جمهور پیوست؛ روایتی از پسری که آموخت چگونه با «نان حلال» و «عشق به خدمت»، تا عرش پرواز کند.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، مالک رحمتی در اول فروردین ۱۳۶۱ در مراغه، در خانواده‌ای پرجمعیت به دنیا آمد، او پنجمین و کوچک‌ترین پسر خانواده بود، محل زندگی‌شان، محله‌ای فقیرنشین به نام «شهیدلر» یا «شهیدین» بود؛ محله‌ای که در گویش مردم مراغه به آن «شیدلر» می‌گفتند، خانه‌شان کوچک بود، اما درِ آن همیشه به روی مهمان باز؛ فرهنگی که بعدها در شیوه مدیریت و مردم‌داری مالک، به‌روشنی دیده می‌شد.

سختی‌های دوران کودکی مدرسه واقعی زندگی مالک و خواهر و برادرانش بود؛ مدرسه‌ای که از او انسانی مقاوم، سخت‌کوش و اهل غلبه بر شرایط ساخت.

به تعبیر حافظ که در روایت برادرش نیز آمده است:

«نازپرورده تنعم نبرد راه به دوست/ عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد»؛

مالک از همان کودکی، بلاکشی را چشید و از نازپروردگی فاصله داشت.

مسافرخانه «چمن»؛ کارگاه زندگی و کانون مهارت‌آموزی

پدر مالک ابتدا بنا بود و بعد به‌عنوان کارگر در مسافرخانه «چمن» مشغول شد؛ شغلی شبانه‌روزی که موجب می‌شد اغلب شب‌ها همان‌جا بخوابد، نگهداری و تربیت بچه‌ها بیشتر بر دوش مادربزرگ و مادر بود، اما خود بچه‌ها، به‌ویژه مالک و برادرش، بیشتر وقتشان در همان مسافرخانه می‌گذشت.

مسافرخانه برای آنها هم‌زمان محل کار، بازی، تفریح و آموزش اجتماعی بود، رفت‌وآمد مسافران گوناگون، دیدن فقر و ثروت، بیماری و سلامت، غربت و امید، همه به شکل‌گیری نگاه اجتماعی و عاطفی مالک کمک کرد. او از همان‌جا آموخت که انسان‌ها را با ظاهرشان قضاوت نکند و هرکس داستانی پشت سر دارد.

سختی زندگی، از همان سال‌ها او و برادرش را به مشارکت در تأمین معیشت خانواده نیز کشاند، در کودکی، وقتی از دل حرف‌های پدر فهمیدند مشکل مالی دارد، با هم تصمیم گرفتند برای کمک به او ضایعات جمع کنند و بفروشند؛ از راه‌آهن تا میدان مسلم را پیاده رفتند و دست آخر چیزی درخوری به دست نیاوردند، اما این حس مسئولیت‌پذیری کودکانه، نشانه ریشه‌های عمیق روحیه جهادی او در آینده بود.

پدری کارگر، اما معلمی وارسته

مالک بارها در سخنرانی‌ها و جلسات رسمی گفته بود: «من افتخار می‌کنم که پدرم کارگر است، هرچه دارم، از پدرم دارم.»

پدر او شاید تحصیلات رسمی نداشت، اما معلم بزرگ انسانیت و دین‌داری در خانه بود، او به آنچه از دین می‌دانست، عمل می‌کرد؛ نه برای نمایش، بلکه از سر اعتقاد.

پدری که در مسافرخانه، دو سه پیرمرد بی‌کس و بیمار را بدون هیچ چشم‌داشتی نگه می‌داشت؛ نوعی «خانه سالمندان کوچک» درست کرده بود، چند دختر یتیم را سرپرستی کرد، خرج تحصیل و زندگی‌شان را داد و آنها را به خانه بخت فرستاد؛ مادر مالک برای آنها مادری می‌کرد، به بی‌خانمان‌ها و بیماران کنار خیابان، با حفظ کرامتشان، غذا و چای می‌داد؛ اگر مردم از ظرف‌هایشان بدشان می‌آمد، به آنها می‌گفت با ظرف و لیوان خودشان بیایند، اما هیچ‌کس را از درِ مغازه و مسافرخانه نراند و ناهار ساده‌اش را با دستفروش‌ها و فقیران شریک می‌شد.

پدر، خادم ثابت اهل‌بیت(ع) بود، از نوجوانی، هر سال برای اربعین و گاهی عاشورا، «احسان آبگوشت» داشت، حتی در زمان تنگ‌دستی، ده‌ها ظرف غذا بین همسایه‌ها پخش می‌کرد، مسافرخانه‌اش از اول محرم تا اربعین، با پارچه‌های سیاه و نوارهای روضه، به حسینیه‌ای زنده تبدیل می‌شد، مشهدی علی، نابینای روضه‌خوان، میهمان دائمی آن شب‌های محرم بود؛ می‌خواند، چراغ‌ها خاموش می‌شد، دل‌ها می‌سوخت، بعد چراغ‌ها روشن و چای روضه و جمع‌آوری پول برای او.

این همه، جلوی چشم مالک بود، پدری که امین واقعی مردم بود؛ پول‌های کشاورزان را امانت می‌گرفت، زنان و دختران روستایی بیمار را برای درمان در خانه‌اش می‌پذیرفت، و سال‌ها بدون هیچ ادعا، از ناموس و مال مردم مراقبت می‌کرد، مالک از چنین مکتبی برخاست.

جنگ، بمباران و لمس رنج مردم

کودکی مالک با خاطره تلخ بمباران مراغه نیز گره خورده است، در پنج‌–شش سالگی او، جنگنده‌های بعثی منطقه‌شان را بمباران کردند، تنها یک پناهگاه برای چند کوچه وجود داشت، پدربزرگ به‌رغم اصرار بچه‌ها حاضر نشد به پناهگاه بیاید و زیر آوار رفت، مالک در راه رسیدن به خانه، بدن خون‌آلود شهید «قسم قسمت» را دیده بود که پایش قطع شده بود، این تماس نزدیک با جنگ و شهادت در همان کودکی، روح او را به فضای مقاومت و ایثار پیوند زد.

از خانه‌ ۸۰ متری تا ملکوت؛ روایتِ «حاج مالک»

از مسجد و پایگاه بسیج تا نقش‌آفرینی ملی

ورود جدی مالک به مسیر تربیت فکری و اجتماعی، از مسجد و پایگاه بسیج محل آغاز شد، ابتدا برادرش عضو فعال بسیج بود و او را با خود به مسجد و کلاس‌های قرآن و فعالیت‌های فرهنگی برد، مالک، نوجوانی باهوش، خوش‌فکر و سخت‌کوش بود؛ درآمد دستفروشی‌اش را پس‌انداز می‌کرد، درس می‌خواند و هم‌زمان در پایگاه حضور فعال داشت.

به‌تدریج با اوج گرفتن فعالیت‌های پایگاه، این مجموعه به یکی از پایگاه‌های نمونه کشور تبدیل شد؛ با هزاران عضو و کلاس‌های گسترده درسی، اعتقادی و اخلاقی، در این میان، مالک مسئولیت آموزش پایگاه را بر عهده گرفت، کلام او از همان نوجوانی، تأثیر عمیقی بر هم‌سالان داشت؛ کلاس‌های اعتقادی و اخلاقی‌اش پرطرفدار بود و در جمع‌های خانوادگی و فامیلی، از حدود هجده سالگی، امام جماعت بسیاری از نمازهای جماعت شد.

یکی از جلوه‌های جالب روحیه شهادت‌طلبی او و دوستانش، قاب عکس‌هایی بود که در مسجد محل نصب می‌کردند. او همراه برادرش عکس شهدای محل را قاب کرده و روی دیوار مسجد می‌زد، اما همیشه دو قاب خالی برای «دو شهید آینده» می‌گذاشتند تا بسیجیان پایگاه برای رسیدن به آن افتخار، مسابقه دهند. امروز یکی از آن قاب‌ها با تصویر شهید مالک رحمتی پر شده است.

دانشگاه امام صادق(ع)؛ خوردن کتاب به جای خواندن

در کنکور هم‌زمان در دانشگاه تهران و دانشگاه امام صادق(ع) قبول شد، اما دانشگاه امام صادق(ع) را برگزید، در این دانشگاه، در رشته فقه و مبانی حقوق اسلامی تا مقطع کارشناسی ارشد تحصیل کرد و سپس در دانشگاه خوارزمی تهران، دکتری حقوق خصوصی گرفت.

فضای معنوی و علمی دانشگاه امام صادق، روح مطالعاتی و عمقی او را شکوفا کرد، از سال‌های اول، با طرح‌های مطالعاتی اساتید آشنا شد و چنان در آثار شهید مطهری غرق شد که برادرش درباره‌اش می‌گفت: «مالک کتاب‌ها را نمی‌خواند، می‌خورد.»

او مجموعه‌ای از کتاب‌های شهید مطهری و دیگر آثار مهم را با وسواس مطالعه و خلاصه‌نویسی کرد؛ به‌گونه‌ای که بعدها همان خلاصه‌ها را به چاپ رساند، در پایگاه نیز یک «دفتر نشر و پژوهش» راه انداخت، نشریه ایجاد کرد و بچه‌های پایگاه را وارد کارهای مطالعاتی و فکری کرد، او منظومه فکری شهید مطهری را با دغدغه و عمق دنبال کرد و نخ دین را از زبان اسلام ناب امام خمینی(ره) گرفت، کتاب «اسلام ناب» – مجموعه‌ای از بیانات امام – برای او فقط متن نبود؛ برنامه‌ای بود برای ساختن «انسان مؤمن، مجاهد و ضد استکبار».

مالک در دعا و قرآن نیز اهل ظاهر نبود؛ غرق می‌شد. در قنوت نمازهایش با حال خاصی می‌خواند:

«اِلـهی کَفَی لِی عِزّاً أَنْ أَکُونَ لَکَ عَبْداً…»

و یا: «اَللّهُمَّ اِجْعَلْنِی أَخْشَاکَ کَأَنِّی أَرَاکَ…»

برادرش می‌گوید می‌شد فهمید که او «مغز دعا» را شکافته و به عمق معنا رسیده است.

از خانه‌ ۸۰ متری تا ملکوت؛ روایتِ «حاج مالک»

مدیر اجرایی با قلبی مردمی

این پایه‌های فکری و معنوی، در کنار تجربه میدانی در بسیج و فعالیت‌های فرهنگی، از مالک رحمتی مدیری اجرایی، با روحیه مردمی و اخلاقی ساخت.

سرانجام پس از درگذشت عابدین خرم، هیئت دولت او را به‌عنوان استاندار آذربایجان شرقی منصوب کرد، در نخستین گفت‌وگوهایش، اولویت‌های خود را چنین برشمرد: انتخابات مجلس، مدیریت بحران آب و خشکی دریاچه ارومیه، آمایش سرزمین، توسعه متوازن استان، پروژه انتقال آب ارس به تبریز، تشکیل شرکت مس آذربایجان و دیگر مسائل مهم استان.

او از نسل مدیران جوان دهه شصتی بود که به‌گفته برخی همکارانش، ترکیبی از تخصص حقوقی، تجربه اقتصادی و روحیه جهادی را با هم داشت، اما در عمق شخصیت او، همچنان همان کودک محله شهیدلر زنده بود که نسبت به پدر و مادر، خانواده، فامیل و مستمندان حساس است؛ در هر سفر زیارتی تلاش می‌کرد همه خانواده، به‌خصوص پدر و مادر را با خود ببرد، برای همه هدیه می‌گرفت، چند خانواده فقیر محله قدیمی را بی‌نام و نشان تحت حمایت داشت و به تحصیل و پیشرفت جوانان اطرافش اهمیت ویژه می‌داد.

از خانه‌ ۸۰ متری تا ملکوت؛ روایتِ «حاج مالک»

پرواز آخر؛ دلتنگی نیمه‌شب و وداع بی‌صدا

روزهای پایانی عمر مالک رحمتی، با سفرهای استانی و مسئولیت سنگین استانداری گذشت، دو روز پیش از حادثه، برای بازدید به شهرستان بناب رفته بود و از آنجا خود را به مراغه رساند تا پدر و مادر را ببیند، همیشه بدون محافظ سر می‌زد، شب را در کنار خانواده گذراند و فردا قرار بود به تبریز برگردد.

روز یکشنبه، خبر «گم شدن بالگرد حامل رئیس‌جمهور» رسید، ابتدا گفته شد مالک در آن بالگرد نیست و به تبریز بازمی‌گردد، اما تماس‌های پی‌درپی با او و راننده‌اش بی‌جواب ماند، خانواده به تبریز و ورزقان رفتند؛ در میان اضطراب، باران شدید، دعاهای زیر باران مادر و امیدی که تا لحظات آخر قطع نمی‌شد.

خواهرش می‌گوید: «مدام می‌گفتم من بوی مالک را می‌شناسم، بگذارید بروم در کوه‌ها، بوی او را دنبال می‌کنم و پیدایش می‌کنم.

اما تقدیر الهی چیز دیگری رقم زده بود، در آن حادثه، او به همراه رئیس‌جمهور و همراهان، به قافله شهدا پیوست. روایت‌ها می‌گویند وقتی نیروهای امدادی به پیکرها رسیدند، گمان می‌کردند مالک فقط بیهوش شده؛ تنها جراحتی جزئی در گوش داشت و آثار سوختگی نداشت.

ساعاتی بعد، در استانداری، سجاده‌اش هنوز پهن بود؛ تسبیح و انگشترش روی آن، خواهر، تسبیح و انگشتر را برداشت و با دلی شکسته گفت:

«خدایا! من گناهکارم، اما مالک را از تو می‌خواهم؛ او بنده خوبی برای تو بود.»

مالک رحمتی، فرزند نان حلال و نگاه مهربان پدری کارگر و خدوم، شاگرد مکتب اهل‌بیت(ع) و شهیدان، و مدیر جوانی بود که در عین داشتن مدارج عالی علمی و مسئولیت‌های سنگین، سادگی، تواضع، صله‌رحم، خدمت به محرومان و شوق معنویت را رها نکرد.

او از دل محله‌ای فقیرانه برخاست، اما غنی‌ترین سرمایه‌اش را که همان انسانیت، ایمان و مردم‌داری بود، هیچ‌گاه از دست نداد؛ سرمایه‌ای که سرانجام، او را در ردیف «شهدای جمهور» نشاند و نامش را در کنار ستارگان آسمان محبت الهی ثبت کرد.

کد خبر 972930

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.