روایت «دوشنبه» از پایی که کنار سی‌وسه‌پل جا ماند

«دوشنبه دورزاده» صبح بیست‌وپنجم اسفند، شیلنگ آبیاری را برداشت و به سمت درختان حاشیه زاینده‌رود رفت. موتورخانه را روشن کرد و مشغول شد. دقایقی بعد موج انفجار او را از روی زمین بلند کرد. وقتی چشم باز کرد، پای چپش را از دست داده بود. نه در سنگر، فقط کنار درختانی که سال‌ها برای سبزیشان زحمت کشیده بود.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، در روزهای پس از جنگ رمضان خیابان‌ها دوباره شلوغ شده است و مردم به زندگی عادی برگشته‌اند، اما برای بعضی‌ها، زندگی دیگر همچون قبل نشد، کسانی که صدای انفجار هنوز در گوششان پیچیده و جای ترکش روی تنشان ماندگار شده است.

در روزهای جنگ دشمن به هیچ‌کس رحم نکرد. نه خط مقدم می‌شناخت، نه سنگر، نه غیرنظامی؛ در همین شرایط کسانی بودند که نه با تفنگ، که با بیل و شیلنگ و با دست‌های خالی در میدان ماندند. کارگران فضای سبز، همان‌هایی که کمتر دیده می‌شوند، اگر نبودند، اصفهان پس از هر بمباران، نه فقط زخمی، بلکه بی‌روح و بی‌جان می‌ماند.

دوشنبه دورزاده، کارگر فضای سبز منطقه ۶ شهرداری اصفهان، یکی از همان افراد ماندگار است. مردی که ۲۰ سال پیش از ایرانشهر به اصفهان آمد و ۱۵ سال از عمرش را صرف کرد تا درختان این شهر سیراب بمانند، اما پای چپش را در همان روزهای پایانی سال، کنار زیباترین پل اصفهان جا گذاشت.

گاهی یک گزارش و روایت با یک تماس ساده آغاز می‌شود. تماسی که هیچ‌ چیزِ خاصی در آن نیست، جز صدایی که از آن سوی خط، خسته و نحیف، لهجه‌ غلیظ بلوچی دارد. پشت تلفن آن‌قدر صدایش آرام بود که گوشم را تیز کردم تا کلمه‌ها را از لابه‌لای خستگی‌اش بشنوم.

«بیا بهرام‌آباد... یک امام‌زاده با گنبد طلایی داره... من اونجام.» این را دوشنبه دورزاده گفت. مردی که تا چند ماه پیش، شیلنگ آبیاری دستش بود و درختان حاشیه زاینده‌رود را سیراب می‌کرد. اما حالا...

همین جمله کافی بود تا کیفم را بردارم و راهی شوم؛ هوا به‌شدت گرم بود. آفتاب اصفهان در اردیبهشت‌ بی‌رحمانه می‌تابید. فاصله دفتر خبرگزاری تا بهرام‌آباد کم نبود. از خیابان‌های شلوغ گذشتم، از پل‌ها رد شدم تا رسیدم به آن نقطه از شهر که نامش «بهرام‌آباد» بود.

۲۰۰ متر که وارد خیابان شدم، امام‌زاده با گنبد طلایی‌اش خودنمایی می‌کرد. همان که دوشنبه گفته بود. همان نشانه.

از مرد مغازه‌دار سر کوچه سراغ دوشنبه را گرفتم؛ او بی‌آنکه فکر کند، گفت: «آره، همون کارگری که پای خودش رو تو جنگ از دست داد. داخل امام‌زاده است. برید جلو.»

به گوشی تلفن همراه دوشنبه زنگ زدم؛ گفت صبر کن خانمم میاد در رو باز می‌کنه. چند لحظه بعد، صدای پا آمد. در باز شد.

زن میان‌سالی با چادر مشکی پشت در ایستاده بود. صورتش پر از چین و چروک بود، اما نه چین‌هایی که سن و سال می‌آورد، چین‌هایی که غم، نگرانی و شب‌های بی‌خوابی روی پوست آدم حک می‌کند.

تعارف کرد داخل شوم. عبور کردم از حیاط باز امام‌زاده. اشاره کرد به طبقه اول یک ساختمان ساده. نگاهی به من کرد و گفت: «بفرمایید ما اینجا زندگی می‌کنیم.»

پله‌ها را که نگاه کردم، دلم لرزید. با خودم گفتم این مرد با پای قطع‌شده چطور از این پله‌ها بالا می‌آید؟

روایت «دوشنبه» از روزی که پای چپش را کنار سی‌وسه‌پل جا گذاشت

اتاقی که بوی تنهایی می‌داد

وارد اتاق که شدم، زندگی در ساده‌ترین و بی‌پیرایه‌ترین شکلش خودنمایی کرد. یک اتاق معمولی، با دیوارهای بدون رنگ و فرشی که روزهای بهتری دیده بود. یک زندگی محقرانه، اما چیزی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، گوشه سالن بود.

دوشنبه دورزاده روی یک پتو کف زمین نشسته بود. بدن لاغر و نحیفی داشت. مردی که شاید روزی تنومند بود و شیلنگ آب را با قدرت جابه‌جا می‌کرد، حالا تنها چیزی از او مانده بود که روی زمین لمیده و خستگی تمام وجودش را گرفته بود.

زیر پای چپش یک بالش کوچک آبی رنگ گذاشته بود، برای اینکه جای زخم‌هایش با زمین سخت برخورد نکند.

سلام کردم. نگاهم کرد. با همان چشمان خسته، اما با لبخندی که هنوز جان داشت جواب سلامم را داد. صدایش همان بود که در تلفن شنیده بودم؛ نحیف، آهسته، با لهجه‌ای که هر کلمه را با زحمت از گلویش عبور می‌داد.

از پله‌ها پرسیدم، جوابش دلم را شکست؛ «آقا دوشنبه، این پله‌ها رو چطور بالا میای؟» نگاهی به پای خالی‌اش انداخت و بعد به من. بی‌آنکه به‌نظر برسد از سوال من آزرده شده باشد، با همان آرامش گفت: «پسرم کولم می‌کنه.»

نه رمپی، نه آسانسوری، پسرش جلوی پدر خم می‌شود و او را پله به پله بالا می‌برد. گفتم: «این‌جوری خیلی اذیت می‌شی» نفس عمیقی کشید و گفت: «پول ندارم خونه اجاره کنم... آمدم اینجا.»

آن لحظه فهمیدم که دوشنبه دورزاده، آن کارگر ساده‌ای که روزی برای آبیاری درختان اصفهان از خواب بیدار می‌شد، حالا حتی توانایی پرداخت اجاره یک خانه ساده را هم ندارد؛ به همین سادگی، به همین تلخی.

در تمام این لحظات، همسرش گوشه اتاق نشسته بود و نگاهمان می‌کرد. از او پرسیدم: «خانم، شما چطورید؟» صدایش پایین بود، انگار که قرار نیست کسی غیر از ما بشنود. آرام گفت: «خانم ما خیلی مشکل مالی داریم. پای دوشنبه چند عمل جراحی نیاز داره. نمیتونه کار کنه، درآمدی نداره... از خدا می‌خوام کمکمون کنه.»

این جمله را که گفت، نگاهش کردم. چشمانش خشک بود. شاید تمام اشک‌هایش را سال‌ها پیش خرج کرده بود و حالا دیگر چیزی برای ریختن نداشت.

دوشنبه کمی جابه‌جا شد. بالش آبی را زیر پای قطع‌شده‌اش مرتب کرد. بعد شروع کرد به حرف زدن. آهسته کلمات را نرم و سنگین از دهانش بیرون می‌فرستاد.

روایت «دوشنبه» از روزی که پای چپش را کنار سی‌وسه‌پل جا گذاشت

تابستان‌ها هم مرخصی نمی‌رفتم!

دوشنبه، کلمات را آهسته و با زحمت ادا می‌کند، اما هر کلمه‌اش بوی سال‌ها خدمت می‌دهد. «۲۰ سال پیش از ایرانشهر آمدم اصفهان. پنج سال بعد در شهرداری مشغول شدم. ۱۵ سال برای زیبایی فضای سبز شهر خدمت کردم.»

اینها را گفت و نگاهی به دستانش انداخت. دستانی پینه‌بسته که روزی شیلنگ را محکم می‌گرفتند و درختان را سیراب می‌کردند. حالا بیکار روی پتو افتاده بودند.

از سختی کارش گفت: «من مثل بعضی کارگرها کار نکردم که چیزی براشون مهم نباشه. درخت‌ها رفیقان من بودند. رفتی سی‌وسه‌پل ببین، تشتک چنارها را پر از آب می‌کردم تا سیراب باشن.»

این را که می‌گوید، لبخند تلخی روی لبش می‌نشیند؛ رفیقان. این کلمه را با چه شیرینی و چه دردی گفت. انگار نه از درخت، که از انسان حرف می‌زد. از موجوداتی که روزی همراهش بودند و حالا فقط در خاطرش مانده‌اند.

روایت «دوشنبه» از روزی که پای چپش را کنار سی‌وسه‌پل جا گذاشت

صبح بیست‌وپنجم اسفند؛ شیلنگ در دست، ترکش در راه

بیست‌وپنجم اسفند، ساعت ۸ صبح، دوشنبه مثل همیشه به محل کارش در حاشیه زاینده‌رود، نزدیک سی‌وسه‌پل، رفت. شیلنگ‌ها را آورد، موتورخانه آب را روشن کرد و مشغول شد. چند نفر با فاصله، مشغول ورزش صبحگاهی بودند. هر روز می‌آمدند، همان جا، همان ساعت.

«نگاه کردم ببینم آب از موتورخانه وارد شیلنگ شده است یا خیر که ناگهان صدای انفجار شنیدم. صدای اصابت بمب بود. کمی بعد دومین انفجار و...»

صدایی مهیب، زمین را لرزاند. دوشنبه فرصت نکرد بفهمد چه اتفاقی افتاده که جنگنده‌ها برگشتند. هنوز شیلنگ در دستش بود که ناگهان چیزی دید که به سمتش می‌آید. نمی‌دانست چیست، اما دوید به سمت فضای سبز و پاپیتال‌ها، داد می‌زد: «کمک... کمک...» اما آن شی خیلی محکم به پای چپش خورد و او را پرت کرد. بعد، همه‌چیز سیاه شد.

نمی‌داند چه کسی به اورژانس خبر داده است. شاید همان ورزشکارها... وقتی چشم باز کرد، روی تخت بیمارستان بود. نگاه کرد، پای چپش را ندید. بالای زانو، خالی بود.

«خون زیادی از پای من رفته بود. یکی از اقوامم که در منطقه ۵ کار می‌کند به خانواده‌ام خبر داده بود.» صدایش می‌لرزد. نگاهش را به دستانش می‌دوزد. دستانی که سال‌ها شیلنگ آبیاری گرفته بودند، حالا روی پتوی بیمارستان بود.

روایت «دوشنبه» از روزی که پای چپش را کنار سی‌وسه‌پل جا گذاشت


اینکه دیگر نمی توانم سرکار بروم آزارم می دهد

چند روزی در بیمارستان بستری بود. بعد مرخص شد، اما کارش تمام نشده است. پای چپش هنوز نیاز به چند عمل جراحی دارد. چند عمل دیگر، اما هزینه‌اش را ندارد. «به لحاظ مالی مشکل دارم. از مسئولان و خیران می‌خواهم کمک کنند تا عمل‌هایی که لازم است را انجام دهم.»

نگاهش را از دستانش برمی‌دارد و به دوردست می‌دوزد. لبخند تلخ دیگری، با همان لهجه شیرین، می‌گوید: «بعد از آن روز دوبار از سی‌وسه‌پل رد شدم. حس عجیبی داشتم. گفتم یک روزی اینجا کار می‌کردم و با درختان مانوس شده بودم. انگار درختان رفیقان من در این شهر بودند.»

این جمله را که می‌گوید، انگار تمام دردهایش را با آن کلمات بیرون می‌ریزد. درختانی که سال‌ها برایشان زحمت کشیده، حالا تنها یادگار آن روزها هستند؛ یادگاری که دیگر نمی‌تواند دستش را روی تنه‌شان بگذارد.

«یک روز علی باقری، مدیر منطقه ۶ شهرداری اصفهان من را دعوت کرد تا تجلیل کند، خیلی خوشحال شدم و به‌همراه همسرم و خواهرزاده‌ام به شهرداری رفتم، اما چیزی که من را آزار می‌دهد این است که من دیگر نمی‌توانم سر کار بروم. با این پای علیل نمی‌دانم چکار کنم. امیدوارم برای معیشت من فکری شود.»

صدایش می‌لرزد. نه از خشم، از حسرت روزهایی که سر کار می‌رفته و برمی‌گشته و حالا نه، اما او هنوز امیدوار است که کسی صدایش را بشنود.

دوشنبه امیدوار است مسئولان و خیران کمک کنند و یک روز دوباره بتواند زیر سایه همان چنارها بایستد، حتی بدون پایی که کنار سی و سه پل جا ماند، اما این امید، در نگاهش با غم‌آمیختگی همراه است. گویی می‌داند که جاده بازگشت، طولانی و سخت است.

روایت «دوشنبه» از روزی که پای چپش را کنار سی‌وسه‌پل جا گذاشت

از ایرانشهر تا اصفهان؛ از اوج خدمت تا قعر آوار

اصفهان مدیون مردانی است که نامشان بر هیچ تابلویی حک نشده است؛ مردانی همچون دوشنبه دورزاده، از جنس آفتاب ایرانشهر، از جنس آنهایی که آمدند تا این شهر را سبز کنند و در این راه، پایشان را جا گذاشتند.

حالا نوبت ماست. نوبت مسئولان و خیران. نه به‌نام تجلیل که به رسم ادای دِین. شاید این‌بار، صدای کارگری از بهرام‌آباد به جایی برسد، شاید اصفهان به کارگرش لبخند بزند.

کد خبر 972762

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 4
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • ریحانه IR ۰۸:۱۳ - ۱۴۰۵/۰۳/۰۲
    4 0
    ممنون از گزارش خوبتون، با تک تک کلمات این گزارش ما هم درد و رنج دوشنبه رو حس کردیم، امیدوارم شهرداری و مسئولان متولی شهر یه فکری به حال این مرد زحمت کش بکنن، از چهره اش مشخصه که چقدر زحمتکش و شریفه... باید هوای هم رو داشته باشیم، کاش یه راهی بگید مردم هم بتونن بهش کمک کنن
  • یک مخاطب IR ۰۸:۴۰ - ۱۴۰۵/۰۳/۰۳
    0 0
    گزارش خیلی خوب و تاثیرگذاری بود فقط امیدوارم برای این مرد جای خوب برای اسکان بدند تا با یه پا مجبور نباشه از پله بالابره این ظلمه الان هم توی عکس دیدم کف زمین خوابیده حتی یه صندلی پلاستیکی توی اون خونه بود خیلی ناراحت کننده س یه دادش برسید اون یه تیکه از وجودشو برای وطن داده
  • شهروند از سمنان IR ۰۸:۴۵ - ۱۴۰۵/۰۳/۰۳
    0 0
    خیلی از گزارشگر این گزارش تشکر می کنم که اینقدر زیبا نوشتن اصلا منو با خودشون بردند اونجا انگار خودم اونجا بودم و از نزدیک درددل های دوشنبه رو شنیدم تو رو خدا مسئولان و خیران کمکش کنند وضعیت بدی داره
  • احمد رحیمی IR ۲۲:۱۰ - ۱۴۰۵/۰۳/۰۳
    0 0
    خدایا چه اتفاقاتی توی این جنگ افتاده. الان این بنده خدا فقط کمک مالی نیاز داره.لطفا خیران کمک کنند