به گزارش خبرگزاری ایمنا، در تقاطع درد و امید، قهرمانانی ظهور میکنند که اسلحه آنها مهارت و قلبشان عشق است، آنها فرشتگانی هستند که در تاریکترین لحظات تاریخ، نور امید را به دلهای ترسیده دمیدند که روزهای سیاه حملات هوایی اخیر به ایران، یکی از این لحظات سنگین بود؛ روزهایی که آسمان شهرها با دود و خاکستر آمیخته شد و صدای انفجارها، ریتم جدیدی به زندگی مردم داد.
در پس این صحنههای ویرانگر، گروهی بودند که نهتنها فرار نکردند، بلکه با شجاعتی مثالزدنی، خود را به دل خطر میزدند تا جان انسانهای گرفتار زیر آوار را نجات دهند، آنها امدادگران جمعیت هلالاحمر بودند؛ فرشتگانی که در تاریکترین لحظات، نور امید را به دلهای ترسیده میدمیدند.
این نهاد مردمی، فراتر از یک سازمان امدادی، تجلیگر عشق به انسانیت و ایثار بیمنت است و در جنگ رمضان، وقتی مرزهای جغرافیایی با آتش سوخت، هلالاحمریان نشان دادند که مرزهای انسانیت خطکشی نمیشود و آنها نهتنها آوارها را جابهجا کردند، بلکه روحیه جامعه را نیز ترمیم کردند. حضور آنها در میانه ویرانهها، پیامی روشن داشت که ما تنها نیستیم و این حضور، پلی بود میان ترس و اطمینان و میان مرگ و زندگی.

دلسوزیهای یک امدادگر که در میان دود و آوار درس ایثار و امید آموخت
امروز پای روایتی مینشینیم از یک جوان که نه با اسلحه، بلکه با مهارتهای امدادی و قلبی مهربان، در سختترین شرایط جنگی خدمت کرد؛ پدرام احمدی، امدادگر جوانی که از روزهای اول تا آخرین لحظات جنگ، حتی دو روز پس از آتشبس در صحنه بود.
او نمادی از نسل جوانی است که در سختترین روزها، پای میز خدمت ایستادند و ثابت کردند که عشق به میهن و همنوع، قویترین نیروی بازدارنده در برابر ترس و ناامیدی است و این گزارش، روایتی است از دلسوزیهای یک امدادگر که در میان دود و آوار، درس ایثار و امید آموخت و به دیگران نیز آن را یاد داد.
ریشههای خدمت؛ تولد یک نجاتگر در زیر آوار پلاسکو
داستان پدرام احمدی، از جایی آغاز شد که یک دانشآموز معمولی، با تماشای تصاویر ویرانگر ساختمان پلاسکو، بیدار شد، اما این بیداری، تنها یک حس همدمی ساده نبود، بلکه نقطه عطفی در شکلگیری شخصیت امدادی اوست.
او درباره لحظهای که سرنوشتش تغییر کرد، اینگونه برای خبرنگار ایمنا، بازگو میکند که چگونه تصاویر زنده تلویزیون، جرقه این عشق را در دلش زده بود: «دانشآموز بودم که حادثه آتشسوزی و فروریختن ساختمان پلاسکو رخ داد و من از تلویزیون، تصاویر آن را بهصورت زنده تماشا میکردم. از همان روز اول، تمام اخبار مربوط به این فاجعه را پیگیری میکردم. در آن لحظات بود که حس کردم دوست دارم در چنین حوادث سخت و مهمی، در صحنه باشم و به دیگران کمک کنم.»
احمدی درباره اینکه چگونه این حس، به عزمی راسخ تبدیل شد، میافزاید: «بعد از پایان حادثه پلاسکو و شهادت چند تن از آتشنشانان، عزمم جزمتر شد. میخواستم بتوانم در چنین لحظاتی تأثیر مثبتی داشته باشم، پس تحقیق کردم و متوجه شدم که میتوانم بهعنوان داوطلب در جمعیت هلالاحمر عضو شوم و بعد از طی کردن دورههای آموزشی، امدادگر شوم و به هدف کمک کردن به دیگران در شرایط سخت برسم. پس همین مسیر را انتخاب کردم» و این مسیر، تصمیمی قلبی بود که از تصاویر یک حادثه آغاز و در میدان عمل، جاودانه شد.

وقتی جنگ، دیوارهای خانهها را درنوردید
پدرام احمدی سالهاست که به عنوان نجاتگر در جمعیت هلالاحمر فعالیت میکند و مأموریتهای متعددی را تجربه کرده است، اما جنگهای اخیر، تجربهای متفاوت و عمیقتر بود. او درباره تفاوت جنگ ۱۲ روزه و جنگ اخیر (جنگ رمضان) میگوید که چگونه ماهیت اهداف دشمن تغییر کرده بود: «جنگ ۱۲ روزه، اولین تجربه جنگی خیلی از ما امدادگران جوان بود. در آن زمان، صحنههای تلخی را شاهد بودیم و در ابتدا کمی سردرگم بودیم، اما در جنگ اخیر، اوضاع متفاوت بود. مهمترین تفاوت این بود که در جنگ ۱۲ روزه، بیشتر اهداف مورد اصابت، مناطق نظامی و حساس بودند، اما در جنگ اخیر، من با چشمهای خودم دیدم که مناطق مسکونی بسیاری آسیب دیدند. خانههای مردم ویران شد و خانوادههای بسیاری عزیزانشان را از دست دادند. این جنگ، نه زن و مرد میشناخت، نه پیر و جوان. همه در خطر بودند» و این تغییر در استراتژی حمله، بار روانی و عملیاتی سنگینتری را بر دوش امدادگران گذاشت.
لحظه تداعی حیات؛ لبخند معجزهآسای یک کودک ۸ ساله
در میان هزاران صحنه تلخ و شیرین، لحظاتی وجود دارد که معنای واقعی خدمت را برای انسان آشکار میکند و پدرام احمدی یکی از این لحظات طلایی را در محله ۱۳ آبان شهرری تجربه کرد، وقتی به محله حمله شد، او جزو نخستین نفراتی بود که به صحنه رسید و درباره این عملیات میگوید: «اولین مجروحی که دیدم، یک دختربچه هشتساله بود که بهشدت آسیب دیده بود و خونریزی شدیدی داشت.»
او ادامه میدهد: «بلافاصله شروع کردم به پانسمان زخمها و تلاش کردم خونریزی را متوقف کنم. دختربچه بهشدت ترسیده بود و گریه میکرد، سعی میکردم او را آرام کنم، دست من را گرفت و کمکم آرام شد. انگار با دیدن من که زخمهایش را میبستم، احساس امنیت کرده بود. دیگر اثری از ترس بر چهرهاش نبود، حتی لبخند زد و این دختربچه مرا یاد خواهران خودم انداخت که همسن او بودند.»
احمدی اینگونه اضافه کرد که «سعی کردم با تمام توان به او کمک کنم تا آرام شود و حتی بعد از بستن زخمها، او را تنها نگذاشتم و تا بیمارستان همراهش رفتم. وقتی آن لبخند را دیدم، مطمئن شدم که مسیرم، یعنی کمک به آسیبدیدگان، درست است.» و این لبخند، پاداشی بود که تمام خستگیها را شست و ایمان به کارش را تقویت کرد.
این جنگ پر از خاطرات تلخ نیز بود و این امدادگر درباره یکی از سختترین لحظاتش میگوید: «در یکی از عملیاتها، پیکر یک پسربچه نهساله را پیدا کردم. او را به بیمارستان منتقل کردیم، اما زنده نبود. این اتفاق، یکی از تلخترین خاطرات من است. ناراحتیام از این است که نتوانستم او را زنده پیدا کنم.» و این شکست تلخ، زخمی عمیق بر روح او نهاد، اما او را از مسیر خدمت بازنگرداند.

پلاک هویت؛ امضای عشق بر برگ شهادت
شاید ملموسترین نماد فداکاری امدادگران هلالاحمر در این جنگ، پلاک هویت باشد؛ پدرام احمدی درباره این نماد که هر امدادگر آن را بر سینه داشت، اینگونه توضیح میدهد که چگونه این قطعه کوچک فلز، باری سنگین را به دوش میکشید: «با توجه به اینکه امکان حمله مجدد در بعضی مأموریتها وجود داشت، به امدادگران این جمعیت پلاکی داده شده بود که اطلاعات آنها روی آن ثبت شده بود.»
این پلاک، نماد یک فداکاری عینی است و امدادگران میدانستند ممکن است حیات خودشان به خطر بیفتد، اما باز هم برای حفظ حیات هموطنانشان دل به خطر میزدند. این پلاک کوچک، در واقع قولی بود که امدادگران با ایثار بستند؛ قولی برای اینکه حتی اگر امکان دارد جانشان را در راه نجات دیگران بدهند، از هیچ تلاشی دریغ نکنند.
احمدی از حمایت مردم و احترام آنها به نیروهای هلالاحمر میگوید و ادامه میدهد: «مردم در شرایط جنگی بسیار به ما امدادگران احترام میگذاشتند. سعی میکردند از ما پذیرایی کنند و حتی از میان خرابههای خانههایشان، برای ما دنبال آب و خوراکی میگشتند. دیدن این صحنههای همدلی، بسیار برای ما خوشایند بود. همان روزها از خدا خواستم ای کاش مردم ما همیشه به همین شکل پشت هم باشند.» و این همدلی مردم، سوخت موتور خستگیناپذیر امدادگران بود.

۴۲ روز دوری از خانه؛ ایستادگی در برابر دلتنگی
پدرام احمدی، از ابتدا تا انتهای جنگ ۴۰ روزه، حتی دو روز پس از آتشبس نیز در پایگاه ماند و به خانه نرفت، او درباره این دوره طولانی دوری از عزیزانش میگوید که چگونه دلتنگی را فدای وظیفه کرد: «من ۴۲ روز خانه نرفتم. شبانهروز بهصورت آمادهباش در پایگاه بودم و در عملیاتهای زیادی شرکت کردم. مادرم در این روزها بیقراری میکرد و نگرانم بود و فقط از من میخواست که با او در تماس بمانم، اما خانوادهام ناراضی نبودند؛ بلکه از من تشکر میکردند و به من افتخار میکردند.» این حمایت خانوادگی، پشتوانهای بود که به او اجازه میداد با خیالی آسودهتر، در میدان نبرد با مرگ بایستد.
میراثی از عشق و ایثار
روایت پدرام احمدی و پلاک هویتی که بر سینه داشت، روایت نسل جوانی است که در سختترین شرایط، پای خدمت ایستادند، آنها نشان دادند که میتوان در میان ویرانهها، امید زنده نگه داشت و در دل ترس، شجاعت را جاری کرد و پدرام و همرزمانش، با ایثار و فداکاری خود، ثابت کردند که هلالاحمر، مکتبی از عشق به خدا و خلق خداست.
امروز وقتی به خاطرات این افراد میاندیشیم، درمییابیم که قهرمانی گاهی با یک کولهپشتی امدادی، یک لبخند امیدبخش و یک دل شجاع رقم میخورد و پدرام احمدی و هزاران امدادگر دیگر، با خون و جانشان، ضامن بقای این مرزوبوم شدند و آنها به ما آموختند که در سختترین لحظات، دست یکدیگر را بگیریم و با هم بخروشیم؛ هلالاحمر، نامی است که با خون و اشک و عشق نوشته شده است و باید پاسدار این میراث گرانبها باشیم.
نظر شما