از اشک روضه تا آتش مهیار؛ روایت مردی از جنس امنیت

شهید حاج‌حامد عباسی از آن آدم‌هایی نبود که دیده شوند؛ اهل کار بود، اهل روضه، اهل مردم، اهل حلال و حرام اما تقدیر، مردان بی‌ادعا را همیشه در لحظه‌های بزرگ آشکار می‌کند. در آن شبی که مهیار میدان جنگ شده بود، او راهی را رفت که سال‌ها قبل پدر شهیدش در عملیات والفجر ۴ آغاز کرده بود.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، باد، آرام روی خاک دشت می‌لغزید. سایه شب، پهن و سنگین روی مهیار افتاده بود.

جاده‌های باریک اطراف در سکوتی فرو رفته بودند که انگار هیچ‌چیز قرار نبود آن را بشکند اما نیمه‌شب شانزدهم فروردین، ناگهان آسمان شکل دیگری گرفت؛ نورهایی در دل تاریکی نشستند، صدایی هولناک در دشت پیچید و باند متروکه‌ای که سال‌ها فقط خاک خورده بود به دروازه یک عملیات پیچیده نظامی تبدیل شد.

همه‌چیز حساب‌شده بود؛ نیروهای ویژه، تجهیزات، موتورهای مخصوص عملیات صحرایی، بالگردها و طرحی که قرار بود در تاریکی پیش برود و بی‌صدا تمام شود اما در محاسباتشان یک چیز جا مانده بود؛ ایران فقط جغرافیا نیست، ایران آدم‌هایی دارد که نسبت به خاکشان غیرت دارند.

نورها دیده شد، تماس گرفته شد و چند ساعت بعد، مهیار دیگر آن دشت خاموش نبود. صدای درگیری در کویر پیچید و مردانی از جنس غیرت یکی‌یکی خودشان را به منطقه رساندند؛ مردانی که سال‌ها بی‌نام و نشان، امنیت این کشور را روی شانه‌هایشان حمل کرده بودند.

در میان نخستین نفراتی که وارد منطقه شدند، نام «حاج‌حامد عباسی» به چشم می‌خورد، آن شب، او فقط به یک مأموریت نرفته بود، انگار به آخرین قرار زندگی‌اش رسیده بود.

از اشک روضه تا آتش مهیار؛ روایتی مردی از جنس امنیت

ایمانی که در تمام زندگی حاج‌حامد جریان داشت

بعضی آدم‌ها را باید از ردّی که در دل دیگران گذاشته‌اند شناخت، حاج‌حامد از همان آدم‌ها بود؛ مردی که هیچ‌وقت اهل دیده شدن نبود، اما بعد از رفتنش، هرکس روایتی از مهربانی، مسئولیت‌پذیری و بزرگی او تعریف کرد؛ روایت‌هایی که زمانی که کنار هم قرار می‌گیرند، تصویر مردی را می‌سازند که تمام عمرش آرام و بی‌صدا زندگی کرد، اما عمیق و اثرگذار.

او فرزند اول خانواده بود؛ پسری که خیلی زودتر از سنش بزرگ شد. پدرش، شهید نورالله عباسی، معلمی از تبار قهرمانان این سرزمین بود که در عملیات والفجر ۴ به شهادت رسید، عمویش هم شهید بود و حالا سال‌ها بعد، حامد سومین شهید خانواده شد.

پدر که رفت، مسئولیت خانه روی شانه‌های پسر خانواده افتاد. او باید هم پسر می‌بود، هم تکیه‌گاه مادر، هم پناه دو خواهرش، شاید همین بود که از همان نوجوانی، نوعی پختگی آرام در رفتارش شکل گرفت؛ کمتر حرف می‌زد، بیشتر فکر می‌کرد و زودتر از بقیه می‌فهمید که زندگی فقط برای خود آدم نیست.

دوستانش می‌گویند:«عقلش از سنش جلوتر بود.» این را می‌شد از شیوه زندگی‌اش فهمید. اگر تصمیم می‌گرفت کاری را انجام دهد، سختی‌ها منصرفش نمی‌کرد. مسئولیت را جدی می‌گرفت و در هر موقعیتی، خودش را موظف می‌دانست هر کاری از دستش بر می‌آید برای دیگران انجام دهد.

روایت دوستانش از او، پر است از فعل‌هایی که بوی انسانیت می‌دهند؛ کمک کرد، دست گرفت، امید داد، وفا کرد، از خودش گذشت اما در کنار همه این‌ها، چیزی که بیشتر از هر ویژگی دیگری در شخصیتش دیده می‌شد، ایمان بود؛ ایمانی آرام و عمیق که در تمام زندگی‌اش جریان داشت.

از اشک روضه تا آتش مهیار؛ روایتی مردی از جنس امنیت

وسط روضه کربلایی شد

حاج‌حامد اهل هیاهوی مذهبی نبود، اما اهل دل بود، روضه، بخشی از زندگی‌اش بود، توسل، پناه همیشگی‌اش بود و هر وقت دلش می‌شکست، راهش از مجلس اهل‌بیت می‌گذشت؛ یکی از روحانیونی که سال‌ها با او ارتباط داشت، هنوز اولین دیدارش با حاج‌حامد را با جزئیات به یاد می‌آورد؛ دیداری که اتفاقی ساده به نظر می‌رسید، اما بعدها برایش معنای دیگری پیدا کرد.

نزدیک اربعین بود که حاج‌حامد تماس گرفت و خواست برای خانه‌اش روضه بگیرند، وقتی روحانی بعد از پایان مراسمش دوباره تماس گرفت تا آدرس بگیرد، ناگهان فهمید درست مقابل خانه او ایستاده است. در خانه که باز شد، نه خبری از جمعیت بود، نه تشریفات. فقط حاج‌حامد بود و خانواده‌اش. خانه را مرتب کرده بودند و منتظر روضه بودند؛ ساده و صمیمی، درست شبیه خود او. آن شب، حاج‌حامد خیلی گریه کرد. بعد آرام گفت: «شغلم جوری است که سخت اجازه می‌دهند جایی بروم...» روحانی می‌گوید آن‌قدر ساده و بی‌آلایش بود که اصلاً تصور نمی‌کرد او چه مسئولیتی داشته باشد.

روضه پنج شب ادامه داشت، اما شب سوم، حاج‌حامد نبود. بی‌خبر راهی کربلا شده بود. این ناگهانی رفتن‌ها را همه نزدیکانش می‌شناختند. گاهی دلش که بی‌قرار می‌شد، راهی زیارت می‌شد؛ انگار چیزی در درونش آرام نمی‌گرفت مگر کنار حرم.

سال بعد دوباره تماس گرفت.به دلیل بروز مشکلی این بار دلش شکسته‌تر بود. باز هم روضه گرفت، باز هم توسل کرد و باز هم با همان یقین همیشگی، امید را به خانه برگرداند. او باور داشت اهل‌بیت هیچ‌وقت کسی را دست خالی برنمی‌گردانند؛ همین ایمان، ستون زندگی‌اش بود؛ ایمانی که فقط در دعا و اشک خلاصه نمی‌شد، در رفتار روزمره‌اش هم دیده می‌شد.

حساسیتش روی حلال و حرام مثال‌زدنی بود، یکی از دوستانش تعریف می‌کند که یک بار حاج‌حامد تصادف کرده بود. وقتی ماشینش را برای تعمیر بردند، تعمیرکار بخش دیگری از ماشین را هم با پول بیمه درست کرده بود. حاج‌حامد وقتی فهمید، ناراحت شد و گفت: «این پول برای آن قسمت نبوده؛ حق نداشتیم بیشتر از آن استفاده کنیم.» این دقت، فقط درباره مسائل مالی نبود. در برخورد با آدم‌ها هم همین‌طور بود؛ مراقب بود حقی از کسی ضایع نشود، درباره کسی بی‌انصافی نشود و آبرویی آسیب نبیند. با وجود مسئولیت‌های سنگینی که داشت، اهل اقتدار نمایشی نبود. آرام بود، خوش‌برخورد بود و همیشه لبخند روی لب داشت. شاید همین لبخند باعث می‌شد کمتر کسی حدس بزند چه حجم سنگینی از مسئولیت را به دوش می‌کشد.

از اشک روضه تا آتش مهیار؛ روایتی مردی از جنس امنیت

وقتی شهادت برازنده زندگی حاج‌حامد شد

در خانه اما، همه چیز برایش رنگ دیگری داشت. حاج حامد پدر دوقلوهایش بود؛ ابوالفضل و زهرا. با وجود مشغله فراوان، تلاش می‌کرد نبودنش را برای خانواده جبران کند. هر وقت خانه بود، خودش را کامل وقف بچه‌ها می‌کرد.

روزهای آخر، حالش فرق کرده بود. خانواده می‌گویند انگار دلش دیگر با این دنیا نبود. آخرین سیزده‌بدر را برای چند ساعتی کنار خانواده گذراند، اما رفتارش شبیه کسی بود که آرام‌آرام خودش را آماده رفتن کرده است.

و بعد، مهیار، زمانی که خبر رسید، حاج‌حامد جز نخستین نفراتی بود که وارد منطقه شد. مردی که تمام عمرش را صرف امنیت مردم کرده بود، حالا وسط میدان ایستاده بود؛ در دل آتش در مقابل دشمنی که آمده بود خاک ایران را ناامن کند. آن شب، خیلی‌ها جنگیدند. خیلی‌ها ایستادند و بعضی‌ها، جاودانه شدند. مثل حاج‌حامد عباسی و همرزمانش، مردی که از خانه‌ای ساده و روضه‌ای کوچک تا میدان درگیری مهیار، یک مسیر را بیشتر نرفت؛ مسیر ایمان، مسئولیت و فداکاری.

او تمام عمرش را بی‌صدا جنگید، برای مردم، برای امنیت، برای وطن و شاید به همین دلیل بود که شهادت، درست برازنده زندگی‌اش شد، حالا حاج‌حامد در گلستان شهدای اصفهان آرام گرفته است اما قصه زندگی‌اش تمام نشده است، آدم‌هایی مثل او بعد از رفتن تازه شناخته می‌شوند.

کد خبر 969641

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.