۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۰:۱۴
ایستاده چون معلم

امروز روز معلم است و در همه شهرها روز معلم یعنی گل، لبخند و هدیه اما در میناب، روز معلم یعنی سکوت، یعنی رفتن به مزارهایی که کنار هم ردیف شده‌اند، یعنی خواندن نام‌هایی که هنوز باورشان سخت است، یعنی نگاه کردن به عکس‌هایی که لبخندشان، هنوز زنده است.

به گزارش خبرگزاری ایمنا از هرمزگان، نهم اسفند ۱۴۰۴، آفتاب هنوز روی میناب به‌طور کامل پهن نشده بود، اما مدرسه «شجره طیبه» بیدار شده بود، حیاط مدرسه پر از زندگی بود. کودک‌ها می‌دویدند، کیف‌ها روی شانه‌ها تاب می‌خورد و صدای خنده با زنگ مدرسه در هم تنیده شده بود، معلم‌ها، همچون همیشه زودتر آمده بودند؛ یکی حضور و غیاب می‌نوشت، یکی گچ را می‌شکست، یکی از پنجره، حیاط را نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد.

هیچ‌کس نمی‌دانست این آخرین زنگ خواهد بود، در فاصله‌ای کوتاه چند موشک پیاپی فرود آمدند، نه یک خطا، نه یک اشتباه؛ حمله‌ای چندمرحله‌ای، سقف مدرسه فرو ریخت، دیوارها شکافتند و کلاس‌ها، همان کلاس‌هایی که پر از صدای «خانم اجازه» بود، به تلی از آوار تبدیل شدند، ۱۵۸ نفر به شهادت رسیدند؛ ۱۲۰ کودک. ۲۶ معلم و این اعداد، تنها عدد نیستند، بیش از ۱۲۰ کودک با رویاهایی که هنوز نوشته نشده بود، ۲۶ معلم با درس‌هایی که نیمه‌کاره ماند، برای همیشه زندگی را بدرود گفتند.

هرکدام از آن‌ها یک نام داشتند، یک صدا، یک آینده، یکی می‌خواست پزشک شود، یکی فوتبالیست، یکی تنها می‌خواست فردا تکلیفش را کامل بیاورد و معلم‌ها برنامه درس هفته بعد را نوشته بودند.

تصاویر ماهواره‌ای، الگوی اصابت‌ها و نوع حمله همه یک چیز را می‌گفتند، این یک «خطا» نبود، چندین ضربه دقیق به یک نقطه در زمانی کوتاه با تمرکز کامل روی یک هدف مشخص، یعنی کسی، جایی تصمیم گرفته بود، دکمه‌ای را فشار دهد، در حالی که می‌دانست آن پایین کلاس درس است.

ایستاده چون معلم

انفجار اول که رخ داد، معلم‌ها تصمیم گرفتند بمانند، نه از سر اجبار و نه از سر دستور، بلکه از سر چیزی که تنها می‌شود، اسمش را وجدان گذاشت، آن‌ها ماندند، دست بچه‌ها را گرفتند،آن‌ها را به سمت خروجی‌ها بردند. بعضی‌ها بچه‌ها را در آغوش کشیدند.

مدیر مدرسه، معلم‌ها، کادر آموزشی، همان‌هایی که همیشه آخرین نفر از کلاس خارج می‌شدند، آن روز هم آخرین نفرها بودند. ماندند تا بچه‌ها را بیرون ببرند، ماندند تا دست‌ها را بگیرند، ماندند تا ترس را کم کنند و دقیقاً همان‌جا، زیر همان سقف، شهید شدند. این همان جایی است که «معلم بودن» از یک شغل عبور می‌کند و به یک تعریف تازه می‌رسد.

امروز روز معلم است و در همه شهرها روز معلم یعنی گل، لبخند و هدیه اما در میناب، روز معلم یعنی سکوت، یعنی رفتن به مزارهایی که کنار هم ردیف شده‌اند، یعنی خواندن نام‌هایی که هنوز باورشان سخت است، یعنی نگاه کردن به عکس‌هایی که لبخندشان، هنوز زنده است.

ایستاده چون معلم

شجره‌ای که افتاد، اما ریشه‌اش ماند

مدرسه «شجره طیبه»، درختی که شاخه‌هایش زیر آوار ماندند، اما ریشه‌هایش عمیق‌تر شدند، این مدرسه، دیگر تنها یک ساختمان نیست، یک نماد است، نماد معلمی که تا آخرین لحظه کنار شاگرد ماند، نماد آنکه گاهی بزرگ‌ترین درس، نه روی تخته، بلکه در لحظه‌ای نوشته می‌شود که انسان تصمیم می‌گیرد فرار نکند، هیچ‌وقت نخواهیم دانست آن معلم، در آخرین لحظه چه گفت، هیچ‌وقت نخواهیم دانست آن کودک، آخرین فکرش چه بود، اما یک چیز روشن است، در آن صبح در آن مدرسه در آن چند دقیقه‌ کوتاه درسی داده شد که هیچ کتابی نمی‌تواند بنویسد، اینکه معلم بودن، یعنی ماندن، حتی وقتی همه‌چیز در حال فرو ریختن است و این، درسی است که هرگز زنگ آخر ندارد.

کد خبر 967876

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.