به گزارش خبرگزاری ایمنا، اصفهان شهری است که این روزها بوی خاک و باروت را خوب بهخاطر میسپارد. چهل روز جنگ رمضان، چهل روزی که آسمانش گاهی با صدای انفجار میلرزید و زمینش با لرزش لودرهایی که از دل آوار، امید بیرون میکشیدند.
در این روزها، خیلیها بودند که میتوانستند بروند. خیلیها بودند که حق داشتند بمانند پشت درهای بسته خانههایشان. اما کسانی هم بودند که نه فقط نرفتند، که با غیرت قدم به میدان گذاشتند، طوری که انگار جنگ، تازه معنی زندگی را به آنها یادآور شده بود.
یکی از آنها «مرتضی رضوانی» است، البته نامش را در تیتر خبرها نخواهید دید. عکسش را در رسانهها پیدا نمیکنید، اما اگر یک روز در بحرانهای این شهر، لودری را دیدید که از دیوارهای ترکخورده، از وضعیت قرمز، از زیر سایه پهپادها عقب نکشید، بدانید شاید او بود.
مردی که ۲۸ سال است با لودرش همدم شده است، مردی که طعم خاک آوار را خوب میشناسد و بوی شهدا را هیچوقت از یاد نبرده است.
این گزارش، روایت همان مرد است. روایت زمان کودکیاش که منتظر بود مدرسه تمام شود تا حالا که پدریست با دو فرزند، که یکی عروس شده و دیگری یازدهساله. مردی که شهرداران مناطق او را با اسم صدا میزنند، اما خودش دوست دارد چیز دیگری بگوید.
با ما همراه شوید تا از لودری بشنوید که فرش خانه روی صندلیاش پهن است، از رانندهای که پلاک شهید همراهش میگذارد تا یادش نرود برای این کشور خونهای زیادی ریخته شده است، او مردیست که وقتی از کیف تازه کودک پنجساله زیر آوار میگوید، بیاختیار اشک امانش را میبرد.

از کودکی تا کابین لودر؛ جایی که فرش خانه پهن شده است
نشستیم مقابل هم. دستهایش ترک خورده بود و چسب زخم روی یکی از انگشتانش خودنمایی میکرد. چشمانش اما آن چیزی نبود که از یک راننده لودر انتظار داشته باشی؛ پر از آرامش، اما با ردِّ نیمنگاهی از روزهای سخت.
نخستین سوال را پرسیدم: «آقای رضوانی، خودتان را بیشتر برای خوانندگان معرفی کنید. چند سال است راننده لودر هستید؟» لبخندی زد و گفت: «مرتضی رضوانی متولد ۱۳۶۳ هستم و از سال ۱۳۷۸ تاکنون راننده لودر بودهام. یعنی ۲۸ سال است پشت فرمون لودرم.»
خودش را که معرفی کرد، ادامه داد: «متاهل هستم و دو فرزند دارم. یک دختر که روز دوم عید امسال، دوم فروردین ۱۴۰۵ ازدواج کرد و یک پسر یازدهساله هم دارم.»
پرسیدم: «قبل از ازدواج راننده لودر شدی؟»با لبخندی که تهاش غرور بود، گفت: «بله، قبل از ازدواجم این شغل را آغاز کردم. به همین خاطر همسرم هیچوقت به شغلم ایرادی نگرفت. میداند من با این لودر زندگی کردهام.»
گفتم چه شد راننده لودر شدی؟ ناگهان چهرهاش همچون کودکی شد که دارد از خاطره خوبش میگوید: «برادر من راننده کامیون بود. من از کودکی منتظر بودم مدرسه تمام شود تا بروم با برادرم سوار کامیون شوم.» بعد خندید، همان خنده سادهای که معلوم بود یاد آن روزها افتاده است. حس خوبی داشت.
سوال بعدی را پرسیدم: «چند بحران را با لودرت پشت سر گذاشتی؟ جنگ رمضان چه فرقی با سایر زمانها داشت؟» صورتش دوباره جدی شد، نفس عمیقی کشید و با لحنی که انگار هر کلمهاش را وزن کرده بود، گفت: «بحرانهایی مثل اغتشاشات، جنگ دوازدهروزه، فتنه ۱۸ و ۱۹ دی سال گذشته و جنگ تحمیلی سوم را گذراندم. در جنگ دوازدهروزه تمام 12 روز را در خدمت شهر و مردم بودم. اما جنگ رمضان یا همان جنگ تحمیلی سوم...» یک لحظه مکث کرد. انگار دنبال کلمه مناسب میگشت؛ ادامه داد: «چون شهیدانی از جنس زن و کودک و خردسال داشت با بقیه فرق میکرد. صحنههای دردناکتری داشت. حتی پس از اصابت بمب به چهارراه پلیس، یک مسافر از بابل به اصفهان آمده بود. از خانواده اشعمو و دایی همراه او آمده بودند. بعد از هشت روز گشتن...» صدایش شکست. آهی کشید و سرش را زیر انداخت. «...یک مچ دست از او پیدا کردیم.»
چند ثانیه سکوت کرد. نه من حرف زدم، نه او. آن سکوت، خودش روایتگر بود.

«صفر تا صدم را برای شهر به میدان میآورم؛ حتی خانواده را رها میکنم»
پرسیدم: میگویند تمام شهرداران مناطق و مدیران خدمات شهری شما را با اسم میشناسند. این اعتبار را مدیون چه هستید؟ فقط رانندگی خوب یا چیز دیگری؟، سرش را بلند کرد و با قاطعیت گفت: «صفر تا صدم را در بحرانها برای کار شهر به میدان میآورم. حتی خانواده را در شرایط بحران رها میکنم.»
این جمله را که گفت، صورتش یک لحظه گرفت. انگار چیزی یادش آمد. دوباره سرش پایین افتاد. بعد با صدایی که تهاش پشیمانی بود، گفت: «یک هفته به نوروز مانده بود که جهیزیه دخترم را قرار بود ببرند. دخترم آن روز خیلی گریه میکرد که پیش او نبودم.»
پوزخندی زد، نه از روی بیتفاوتی، از روی همان حسِ آشنایی که آدم وقتی حرف سختی میزند، با لبخند از آن عبور میکند. ادامه داد: «هنوز هم دخترم با من کمی قهر است. به او گفتم دخترم شهر و مردم واجبتر هستند. برای چیدمان جهیزیه بودن من تفاوت چندانی ندارد، اما در شهر شرایط فرق دارد.»
عینکش را بالا زد و با چشمانی که خیس شده بود، نگاهم کرد: «درست یا نادرست، همیشه سعی کردم خانواده را اولویت دوم قرار دهم. خدمت به مردم، شهر و کشورم برای من اولویت اول بوده است.»
پرسیدم راز این ایستادگی چیست؟ بدون معطلی جواب داد: «من روحیه جهادی دارم. همیشه پلاک شهید همراهم است تا یادم نرود برای این کشور و پرچم و این نظام، خونهای زیادی ریخته شده است.»
دستش را روی سینهاش گذاشت: «سعی کردم گردنم باشد. تا اگر جایی کمی ترس خواست بر من غالب شود یا برای رفتن به میدان خدمت مردد شدم، به خودم بگویم عزیزتر از تو هم خیلیها بودند که رفتند.»
لودر همدم من است؛ با فرشی از خانه
سوال بعدی را با خنده پرسیدم: «لودر برای شما فقط یک ماشین است یا یک همدم؟ اسم دارد؟»خندید. همان خنده پسرکگونهای که ساعتی قبل هنگام یادآوری کودکی دیده بودم. گفت: «اسم که نه، اما این لودر همدم من است. بیشتر اوقاتم در لودر سپری میشود.»
این جمله برایم جالب بود. اجازه خواستم و در لودر را باز کردم. چیزی که دیدم، مرا متوقف کرد.
یک فرش کهنه، اما تمیز، از خانه آورده بود و برش داده بود و روی صندلی لودر پهن کرده بود. انگار نه روی صندلی ماشین سنگین، که روی مبل خانه نشسته بود.
همان فرش کوچک، روایتگر تمام تنهاییها و ایستادگیهای یک مرد بود.

«به ۱۵۰ متری من اصابت شد، اما فرار نکردم»
بحث را به روزهای سختتر کشاندم. «به پادگانهایی رفتید که همه میترسیدند قدم بگذارند. ترسناکترین جایی که لودر بردی کجا بود؟ چه دیدی که دیگران ندیدند؟»
چهرهاش دوباره جدی شد. با لحنی سرد اما محکم گفت: «پادگان هشتم شکاری پیش از عید نوروز مورد اصابت قرار گرفت. رفته بودم آنجا که ناگهان، در ۱۵۰ متری جایی که قرار داشتم، یک سوله باز هم مورد اصابت قرار گرفت. شیشه سمت شاگرد اتاق لودر شکست.»
نگاهش را به دیوار پشتسر من دوخت: «به بیشتر جاهایی که میرفتیم، مثل پادگانها یا چهارراه پلیس، باز هم اصابت میشد. اما چون روحیه جهادی داشتم، از معرکه فرار نکردم. ماندم تا شرایط آرام شود و به خدمتم ادامه دهم.»
صحبت از آواربرداری محله هفتون که به میان آمد، چشمانش خیس شد. اما خودش را نباخت. گفت: «هفتون... آنجا پس از اصابت، تلی از آوار و آهنآلات بود. پیش از اینکه من به محل اصابت برسم، تعدادی از شهدا را از زیر آوار خارج کرده بودند. سایرین را با ماشینآلات آواربرداری، ازجمله لودر من و بیلهای سازمان خدمات موتوری از آوار خارج کردیم.»
مکثی کرد و با لحنی که انگار هنوز در همان لحظات بود، ادامه داد: «سعی میکردم با دقت مضاعفی آواربرداری کنم. باید روحیه قوی داشته باشی تا در میانه پیکرهای تکهتکهشده به کار ادامه بدهی.»
لحظهای سکوت کرد و محکم گفت: «اجازه ندادم روحیهام روی کارم تأثیر بگذارد.»
«خانمی را زنده از آوار بیرون کشیدیم که نمیدانست دو فرزندش شهید شدهاند»
صدایش لرزید. انگار دیواری که ساخته بود، ترک خورد. گفت: «آنجا در محله هفتون خانمی را پس از ۱۴ ساعت زنده از زیر آوار خارج کردیم. به محض اینکه از آوار خارج شد، سراغ فرزندانش را گرفت و بیتابی میکرد. اما نمیدانست دو فرزندش شهید شدهاند.»
چشمانش پر از اشک شد. انگار همان زن را جلوی خود میدید؛ ادامه داد: « آقایی هم آمده بود. به او اطلاع داده بودند منزل برادرش در اثر اصابت ویران شده است. مرتب به گوشی برادرش زنگ میزد و به امدادگرانی که آنجا بودند میگفت برادرم با من تماس گرفت، اما همان لحظات، برادرش به شهادت رسیده بود. هنگامی که برای آخرین بار داشت شماره برادرش را میگرفت، پیکر برادرش از زیر آوار خارج شد.»
با مشت، محکم روی زانویش کوبید و گفت: «او چند بار محکم بر سر خود کوبید.» و بعد، همان مردی که میگفت «روحیه محکمی دارم»، همان که از پادگان هشتم شکاری فرار نکرد، اشک امانش را برید. سرش را پایین انداخت و چند قطره اشک روی فرشی که یادآور خانه بود، چکید.
آرام گفت: «همه کسانی که آنجا حضور داشتند با صدای بلند گریه میکردند. حتی من که احساس میکردم خیلی روحیه محکمی دارم، اشک امانم را بریده بود.»

خانه اصفهان؛ کیف تازه کودک کنار رختخواب خالی
پرسیدم: «به محله خانه اصفهان که اصابت شد هم بودی؟» سرش را به نشانه تایید تکان داد. با چشمانی که هنوز خیس بود، گفت: «در خانه اصفهان هم دو کودک پنجساله و سهساله شهید شده بودند. یکی از کودکان...» صدایش گرفت. آب دهانش را قورت داد. «یکی از کودکان تازه برایش کیف خریده بودند. از ذوق، کیف را کنار خودش قرار داده بود و خوابیده بود. وقتی برای آواربرداری رفتیم و کیف را کنار رختخواب کودک دیدیم...»
دیگر نتوانست ادامه دهد. اشکهایش بدون صدا روی گونههای خشکیدهاش جاری شد.
بعد از چند لحظه با صدایی شکسته گفت: «همه کسانی که آنجا بودیم، بیاختیار گریه میکردیم. مادرشان هم فوت کرده بود.»
یک لحظه بعد، انگار چیزی یادش آمد، چهرهاش کمی آرام شد: «اینجا حس غم و اندوه مرگ کودکان بیگناه به همراه مادرشان را داشتیم. اما در هفتون، حس خوب نجات مادر دو کودک زنده از زیر آوار را داشتیم. دو حس متفاوت... یکی نجات، یکی شهادت. هر دو در یک جنگ.»
اپتیک؛ ۵ بار اصابت، یک بار ۷ ساعت آواربرداری در وضعیت قرمز
درباره حضورش در محل اپتیک پس از اصابتها نیز گفت: «اپتیک حدود ۵ بار مورد اصابت قرار گرفت. یک بار خیلی شدید؛ حمله وحشیانهای بود. طوری که در زیرگذر خیابان جابرانصاری، آواربرداری از ساعت ۳ بعدازظهر تا ۱۰ شب طول کشید، البته گاهی وضعیت قرمز هم اعلام میشد، اما من سعی میکردم آخرین نفری باشم که عقب میآیم.»
گفتم: «میگویند در آواربرداری، لودر را آنقدر به دیوارهای ترکخورده نزدیک کردی که همه فریاد زدند «ببر عقب!» اما تو نبردی. چرا؟ چه شد که ریسک کردی؟» با قاطعیت تمام، طوری که انگار همان لحظه دوباره پشت فرمون لودر نشسته است، گفت: «بله. مسئولم گاهی من را با داد به سمت عقب میکشید. آن زمان هم جنگنده در آسمان بود و هم پهپاد. اگر آن موقع میخواستم به وضعیت قرمز توجه کنم، باید کار را تعطیل میکردم. یک جان که بیشتر نداشتم، آن هم را در طبق اخلاص گذاشتم.»
درباره همسرش که آیا با این شرایط شغلی کنار آمده است یا نه پرسیدم؛ لبخند تلخی زد: «همسرم به شغل بیساعت من عادت کرده است، اما دخترم خیلی گریه میکرد.»

«زمانی مرخصی میگیرم که آرامش به شهر برگشته باشد»
پرسیدم: «بعد از ۴۰ روز جنگ، حالا که آتشبس شده است، چرا هنوز سر کار میروی؟ خسته نیستی؟» سرش را تکان داد و گفت: «نه، چون هنوز آرامش به شهر برنگشته است. زمانی میتوانم با دلِ سیر و آرامش به مرخصی بروم که بدانم هیچ اتفاقی برای مردم شهرم نمیافتد و استرسی از جنگ نیست.»
ادامه داد: «میخواهم سفارشی کنم. دشمنانی مثل ترامپ و نتانیاهو که از منفورترین انسانهای تاریخ بشریت هستند، هیچوقت به ما کمک نمیکنند. کسی که قصد کمک داشته باشد، یک مدرسه در میناب را مورد حمله وحشیانه قرار نمیدهد و دانشآموزان بیگناه را به شهادت نمیرساند. میناب تا اصفهان ۱۰۵۰ کیلومتر فاصله دارد.»
صدایش شکست. اشکها دوباره میهمان چشمانش شدند. «هر وقت فیلم دانشآموزان شهید و والدینشان که بر سر مزارشان هستند را میبینم، بیاختیار گریه میکنم...»
دیگر نتوانست ادامه دهد. اشک امانش را برید و صورتش را پوشاند.
سکوت کردم تا حالش بهتر شود. بعد از چند لحظه، با چشمان قرمز و صدایی که تلاش میکرد محکم باشد، گفت: «مردم ما باید بدانند چه کسانی در جنگ از بهترین سرمایه خودشان، یعنی جانشان گذشتند تا ذرهای از خاک کشورشان به دست دشمنان و خونخواران جهان نیفتد.»
«فردا اگر جنگ شود، لودر را روشن میکنم؛ حتی اگر دیگر برنگردم»
در پاسخ به این پرسش که «فردا اگر باز هم جنگی شود، لودر را روشن میکنی؟ اگر بگویند دیگر برنمیگردی، باز هم میروی؟» هیچ مکثی نکرد. سرش را بلند کرد، در چشمان من نگاه کرد و گفت: «امیدوارم که دیگر اتفاق نیفتد. اما میروم. نه فقط اصفهان، هر شهر دیگری هم نیاز باشد میروم. حتی جایی که کسی حاضر نمیشود برود، من میروم.»
پرسیدم : «دوست داری مردم اصفهان از تو چگونه یاد کنند؟» لبخندی زد، همان لبخند ساده اول مصاحبه. گفت: «دوست دارم از من بهعنوان یک راننده لودر یاد نکنند، بلکه بهعنوان آدمی یاد کنند که از دل آوار، امید را بیرون کشید.»
با چشمانی که هنوز رد اشک روی صورتش بود، گفت: «فقط من یک تشکر ویژه دارم از مدیرعامل سازمان، آقای هادی اسحاقیان و آقای فرزاد الهیاری، رئیس اداره حملونقل سازمان. با آن همه وضعیت قرمز و جنگ، با اینکه میتوانستند بیرون از میدان باشند و فقط دستور دهند، اما وسط میدان بودند و مایه دلگرمی کارکنان شدند.»

روایتِ کسانی که اسمشان در هیچ تیتری نیامد
این گزارش، فقط روایت یک راننده لودر نبود. پشت هر لودری که در آن روزهای سخت وارد خیابان شد، یک مرد نشسته بود با دو دستِ خسته و چشمانی که دیده بود چه چیزهایی را نمیشود با کلمات گفت. پشت هر بیل مکانیکی که به سمت آوار رفت، یک انسان بود که میتوانست در خانه بماند، اما نیامد.
میدان خالی نماند، چون مردانی بودند که از اسمشان نترسیدند. از پهپاد نترسیدند. از وضعیت قرمز نترسیدند. آنها که اسمشان در زیرنویس خبرها نمیآید. آنها که عکسشان روی جلد روزنامهها نیست. آنها که اگر روزی لودرشان از کار بیفتد، کسی متوجه نمیشود. اما اگر نبودند، شهر در روزهای سخت جنگ، سکوت مرگباری را تجربه میکرد.
رضوانی یکی از آنها بود. اما همه آنها بودند. مردانی که فرش خانه را آوردند روی صندلی سرد لودر تا گرمای خانه را با خود حمل کنند. مردانی که پلاک شهید همراهشان است تا یادشان نرود «عزیزتر از ما هم رفتند». مردانی که دخترشان روز عروسی گریه کرد، اما آنها پشت فرمان ماشین ماندند. مردانی که کیف تازه کودک را کنار رختخواب خالی دیدند و گریه کردند، اما لودر را خاموش نکردند.
جنگ رمضان تمام شد، اما این مردان، نه. آنها هنوز آنجا هستند. پشت فرمان، با همان فرش کهنه، با همان پلاک شهید، با همان چشمهایی که از دیدن آنچه دیدهاند، هر شب خیس میشود، اما صبح، دوباره لودر را روشن میکند و میرود، چون قول داده بودند. نه به ما، که به خودشان. به آن مردمی که شاید هیچ وقت اسمشان را هم ندانند. به پرچمی که گفتند حتی اگر خودشان نباشند، باید بماند.
تا وقتی که شهری هست، خیابانی هست، آواری هست، مردی هست که لودر را روشن کند. نه از روی عادت، که از روی غیرت.
این بود روایت رضوانی و این است روایتِ تمام کسانی که در روزهای سخت، میدان را خالی نکردهاند.

نظر شما