اشک‌هایی که صاعقه می‌شود؛ روایت سندی از جنایت دشمن و سربلندی ملت ایران

در مکتبی که شهادت را افتخار و ایثار را عشق می‌داند، کودک سه‌ساله‌ای به پدری که به آسمان پیوسته است، «بابا جون» می‌گوید و نوزاد بیست‌روزه‌ای مظلومانه به خاک سپرده می‌شود، این گزارش روایت دلتنگی‌هایی است که فریاد رسای مظلومیت و هم‌زمان، قوی‌ترین سند برای افول رژیمی است که با کودک‌کشی خو گرفته است.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، گاهی یک تصویر، کاری می‌کند که هزاران سخنرانی آتشین از یاد برود؛ تصویری که نه با گلوله، بلکه با اشک، قلعه‌های ستم را فتح می‌کند. در مکتبی که شهادت را سربلندی می‌داند و ایثار را زیباترین قله معرفت، کودکان سه‌ساله‌ای هستند که پیش از الفبای زندگی، «بابا جون» را بر مزار پدران زمزمه می‌کنند.

فرهنگ ایثار و شهادت در ایران، نه یک شعار که یک حقیقت جاری در رگ‌های نسل‌هاست، اینجا مادری که نوزاد بیست‌روزه‌اش را در آغوش گرفته و به خاک سپرده است، فریاد می‌زند که راه شهید، شهید نمی‌شود و این همان رمز ماندگاری ملتی است که از دل اشک‌های شبانه، طلوعی دوباره را رقم می‌زند.

در سوی دیگر میدان، دشمنی که به کودک‌کشی عادت کرده، گمان می‌کند با زدن خانه‌های مردم، بمباران مدارس و به خاک و خون کشیدن نوزادان، می‌تواند ریشه ایمان را بسوزاند، اما غافل از اینکه هر قطره خون علی‌اصغر ایران، صدها سرباز برمی‌انگیزد و هر اشک یک دختربچه برای پدر، صاعقه‌ای می‌شود بر سر ظالمان تاریخ.

گزارش پیش‌رو، روایت فتحی نیست که با تانک و موشک نوشته شده باشد، این گزارش مرثیه‌ای است برای کسانی که برای امنیت این سرزمین جان دادند و حماسه‌ای است برای کودکانی که زودتر از موعد، بال بزرگ شدن را در آسمان شهادت یافتند، این قصه دلتنگی است و در عین حال، قوی‌ترین سند مظلومیت و اقتدار ملت ایران.

بابا جون ...

در فرهنگ ایثار و شهادت ایران، همواره تصاویری ثبت می‌شوند که فراتر از کلمات می‌روند و وجدان بیدار بشریت را هدف می‌گیرند. تصویری که این روزها در فضای مجازی دست‌به‌دست می‌چرخد، داستان دختربچه سه‌ساله‌ میثم فتح قریب، شهید والامقام هوافضای سپاه است.

داستانی که در آن، انتظار کودکانه با غم بزرگ پدران مدافع گره خورده و قلب هر بیننده‌ای را به لرزه درمی‌آورد و این گزارش روایتی است از بغضی که بر لب یک کودک سه‌ساله می‌نشیند، اما صدای رسای مقاومت و پایداری یک ملت است.

میثم فتح قریب، نامی که اکنون در زمره فرشتگان آسمان ایران ثبت شده، پدری بود که برای امنیت و آرامش همین دخترک کوچک و میلیون‌ها کودک ایرانی، از خانه و کاشانه رفت تا در خط مقدم دفاع از حریم آسمان و خاک بایستد، اما برای این دختربچه سه‌ساله، مفاهیم بزرگ جنگ و دفاع هنوز معنایی ندارد؛ او فقط «بابا» را می‌شناسد.

در ویدیوی منتشرشده، صحنه‌ای تکان‌دهنده به تصویر کشیده شده است؛ دخترک معصوم، تلفن را در دست گرفته است و به شماره‌ای تلفن می‌زند که دیگر صدای محبوب‌ترین آدم دنیا از آن شنیده نمی‌شود.

او با امید و چشمانی که هنوز پر از نشاط کودکی است، اما حالا سایه‌ای از غم بر آن‌ها افتاده، بارها و بارها شماره‌ای را می‌گیرد که شاید این بار، «بابا» گوشی را بردارد و لحظات انتظار، برای او چون قرن‌ها طول می‌کشد.

در لحظه‌هایی انتظار، پاسخی شنده نمی‌شود و آن سوی خط، فقط سکوت حاکم است؛ سکوتی که پر از صدای رشادت و ایثار است، اما برای گوش کودکانه، دلتنگی و بی‌پاسخی می‌ماند.

وقتی دختربچه می‌بیند که کسی پاسخگو نیست، بغضش می‌ترکد و اشک‌هایش، چون مرواریدهای گران‌بهایی، بر گونه‌هایش جاری می‌شود و با صدایی که لرزش غم در آن موج می‌زند، زمزمه می‌کند: «بابا جون...»

عبارت «بابا جون»، تنها یک صدای کودکانه نیست، این فریاد وجدان تمام کسانی است که امنیت خود را مدیون خون پدرانی چون میثم فتح قریب هستند و این تصویر تلخ و در عین حال حماسی، به خوبی نشان می‌دهد که قیمت امنیت، چقدر سنگین است و کودکان چگونه بسیار زودتر از موعد، با طعم دلتنگی پدر آشنا می‌شوند.

دخترک سه‌ساله شهید فتح قریب شاید هنوز درک نمی‌کند که پدرش کجاست، اما تاریخ ایران خواهد فهمید که پدر او کجا رفت، او رفت تا آسمان ایران امن بماند و دختران و پسران این مرزوبوم بتوانند در امنیت خواب ببینند و این اشک‌ها و انتظارها، ضمانت بقای این انقلاب و این مرزوبوم است.

علی‌اصغر ۲۰ روزه ایران؛ روایت شهادت محمدعلی در آغوش مادر و در کنار برادر

کودکی که تیر بر گلویش نشست تا بی‌عدالتی دشمن را برای همیشه به نمایش بگذارد

در طول تاریخ پر از خون و ظلم، قوم غاصب و کودک‌کش صهیونیست همواره ثابت کرده است که برای رسیدن به اهداف پست خود، هیچ خط قرمزی را نمی‌شناسد و از کشتار کودکان در صبرا و شتیلا گرفته تا بمباران مدرسه‌ها و بیمارستان‌ها در غزه و لبنان، همواره جنایتکاری، بی‌رحمی و ددمنشی در پرونده سیاه این رژیم ثبت شده است.

این بار، دایره جنایت آن‌ها به ایران اسلامی کشیده شد تا بار دیگر خون بی‌گناهان، ننگی ابدی بر پیشانی مدعیان تمدن و حقوق بشر باشد و حمله هوایی آمریکا و رژیم صهیونیستی به ایران، نه‌تنها امنیت ملی را هدف قرار داد، بلکه با هدف قرار دادن خانه‌های مردم، رنج‌های جدیدی را آفرید؛ رنجی که نماد عینی آن، شهادت محمدعلی نوزاد بیست‌روزه قزوینی است که به‌حق لقب علی‌اصغر ایران را بر خود نهاد.

محمدعلی کیالها، فرزند قزوین ایران که باید در آغوش گرم مادر و در کنار بازی‌های برادر کوچکش، روزهای شیرین کودکی را تجربه می‌کرد، در یک لحظه قهرمانانه و در کنار مادر و برادرش، به شهادت رسید. این نوزاد بی‌گناه و خانواده او، قربانی خشونت‌های کور و بی‌رحمانه‌ای شد که حتی نوزادان شیرخوار را نیز نمی‌بخشاید.

این حادثه دلخراش، یادآور واقعه عاشورا و شهادت علی‌اصغر است؛ کودکی که تیر بر گلویش نشست تا بی‌عدالتی دشمن را برای همیشه به نمایش بگذارد.

محمدعلی بیست‌روزه، علی‌اصغر ایران اسلامی است، نمادی از مظلومیت ملت ایران در برابر استکبار جهانی و تصویر این نوزاد معصوم که در کنار مادر و برادرش به خون غلتیده، فریادی است که به آسمان رفته و قلب هر آزاده‌ای را به درد آورده است.

دشمنان که ادعای تمدن‌سازی دارند، با کشتن این نوزاد و چندین کودک و نوزاد دیگر، بار دیگر ثابت کردند که از هیچ جنایتی، حتی قتل کودکان، ابایی ندارند و ذات پلید آن‌ها با خون بی‌گناهان عجین شده است.

«این قوم به کودک‌کشی عادت دارد»؛ این جمله‌ای است که این روزها بر زبان‌ها جاری است. آن‌ها فکر می‌کنند با شهادت کودکان، می‌توانند اراده ملت را بشکنند، اما در اشتباه هستند و خون محمدعلی و سایر شهدای مظلوم، نه‌تنها موجب ترس نمی‌شود، بلکه خشم و انزجار عمومی را نسبت به رژیم صهیونیستی و حامیان آمریکایی‌اش صدچندان می‌کند، این خون‌ها، بذر مقاومت را در دل‌ها کاشته است و پشتوانه‌ای محکم برای ادامه راه شهدا خواهد بود.

نجواهای شبانه‌ای که به خاک گفته می‌شود

در پرونده سیاه جنایت‌های رژیم صهیونیستی و حامیان آمریکایی‌اش، شاید هیچ صفحه‌ای به تلخی و سیاهی حمله به مدرسه شجره طیبه در میناب نباشد؛ جایی که بمب‌های اهریمنی آن‌ها بر سر کودکان بی‌گناه فرود آمد.

در میان ویرانه‌ها و خاکستر این فاجعه، تصاویری ثبت شد که فراتر از هر غم و اندوهی، روح انسان را می‌لرزاند و عمق فاجعه را به نمایش می‌گذارد و تصویری که عرفان کوچاری، عکاس خبری، از والدین شهیدان «حانیه» و «سبحان» ثبت کرد، روایتی است از عشقی که مرز ندارد؛ داستانی که در آن، سنگ قبر سرد، جایگزین گرمای وجود فرزندان شده است و پدر و مادر، در دل شب، با نجواهای خاموش، با فرزندان خفته‌شان وداع می‌کنند.

میناب این روزها میزبان صحنه‌هایی است که حتی سنگ‌دل‌ترین آدم‌ها را به اشک درمی‌آورد و پس از آنکه پیکر مطهر دانش‌آموزان شهید در خاک خفته شد، شهر در سوگواری فرورفت و آسمان و زمین یکی شدند، اما در میان این همه ناله و زاری، عرفان کوچاری لحظه‌ای را به تصویر کشید که شاید تلخ‌ترین سکانس این تراژدی باشد، لحظه‌ای که پدر و مادر دو شهید، حانیه و سبحان، بر سر مزار فرزندانشان حاضر می‌شوند.

در این ویدیوی تکان‌دهنده، مرز میان زندگی و مرگ باریک‌تر از همیشه می‌شود، پدر و مادری که تا دیروز، شب‌ها را با بوسه بر پیشانی فرزندان و نوازش به صبح می‌رساندند، اکنون باید با سنگ قبرهای سرد و بی‌جان صحبت کنند.

آنها با همان مهربانی و عشق همیشگی، سنگ قبر را می‌بوسند، گویی که هنوز گرمای وجود فرزندانشان را در آن حس می‌کنند، آن‌ها نجواهای شبانه‌شان را با خاک می‌گویند و با فرزندانشان خداحافظی می‌کنند، خداحافظی‌ای که هیچ پدری نباید ببیند و هیچ مادری نباید تجربه کند.

عرفان کوچاری، عکاس این صحنه، با انتشار این ویدیو نوشت: «به قطعیت می‌گویم این نجواهای شبانه و این ناز و نوازش‌ها و بوسه‌های قبل از خوابِ پدر و مادر، حانیه و سبحان سخت‌ترین لحظات من در میناب بود…».

این تصویر، پاسخی محکم به دشمنان است که فکر می‌کنند با کشتن کودکان، می‌توانند اراده ملت ایران را بشکنند، اما آن‌ها نمی‌دانند که در فرهنگ ایران، شهادت پایان نیست، بلکه آغازی برای جاودانگی است.

این واقعیت را نمی‌توان انکار کرد که دلتنگی مادران و پدرانی که باید شب‌ها را به جای آغوش فرزند، در آغوش خاک سپری کنند، دردی است که تنها خداوند می‌داند و درمان آن جز عدالت و انتقام سخت، چاره‌ای ندارد.

حانیه و سبحان و سایر شهدای میناب، اکنون در بهشت، کنار بهترین‌ها هستند، اما برای ما که مانده‌ایم، وظیفه‌ای سنگین بر دوشمان نهاده شده است، وظیفه‌ای که همان تداوم راه آن‌ها و پاسداری از خون پاکشان است.

دشمنان باید بدانند که با شهادت کودکان ما، نه‌تنها ترسی در دل ما ایجاد نمی‌کنند، بلکه خشم و انزجار ما را صدچندان می‌کنند و این نجواهای شبانه در میناب، تاریخ انقضای رژیم صهیونیستی را زودتر به پایان می‌رساند و نشان می‌دهد که ملت ایران، هرگز خون فرزندانش را فراموش نخواهد کرد.

اشک‌هایی که صاعقه می‌شود؛ روایت سندی از جنایت دشمن و سربلندی ملت ایران

پایان خط دشمنانی که به کودک‌کشی عادت دارند

محمدعلی بیست‌روزه، حانیه و سبحان مدرسه‌ای که آرزوی درس خواندن داشتند و دخترک سه‌ساله‌ای که تلفن بی‌پاسخ پدر را می‌گیرد، همه در یک صف ایستاده‌اند؛ صف نور در برابر ظلمت، آنها نشان دادند که قیمت امنیت این سرزمین، خون پاکترین انسان‌هاست و ملتی که چنین سرمایه‌هایی را تقدیم می‌کند، هرگز شکست‌پذیر نیست.

رژیم صهیونیستی و حامیان آمریکایی‌اش تصور می‌کنند با به شهادت رساندن کودکان، می‌توانند روحیه مقاومت را بشکنند، اما تاریخ هزاران ساله این سرزمین گواهی می‌دهد که خون شهدا، نه‌تنها جوانه‌های امید را نمی‌خشکاند، بلکه درخت تناور آزادی را تنومندتر می‌کند. هر اشک مادر، سندی بر بی‌آبرویی دشمن و هر بوسه بر سنگ قبر، فریاد پایمردی است.

نجواهای شبانه پدر و مادر حانیه و سبحان در میناب و زمزمه بابا جون دخترک شهید فتح قریب، صداهایی است که تا عرش اعلی می‌رود و فرشتگان را به گریه وامی‌دارد، اما همین نجواها، برای دشمن کابوسی است بی‌پایان؛ کابوسی که می‌گوید این ملت هرگز تسلیم نمی‌شود، حتی اگر تمام کودکانشان را از آن‌ها بگیری.

این پایان قصه نیست، بلکه آغاز پایانی است برای رژیمی که کودک‌کشی را در ذات خود دارد. به قلم تاریخ سپرده شده است که هر تمدنی که با کشتن بی‌گناهان ساخته شود، به‌زودی در آتش همان جنایت خواهد سوخت، اما ایران، با اشک فرزندانش، با خون نوزادانش و با ایثار پدرانش، برای همیشه سربلند و جاودان خواهد ماند.

کد خبر 966144

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.