روایت جوانی که راه خود را در مکتب عاشورا پیدا کرد

«شبی که هنوز خبری از پیکر امیرحسین نبود، به خوابم آمد؛ خیلی آرام بود، لبخند می‌زد و می‌گفت: کم غصه من را بخورید، جای خوبی دارم؛ از خواب که بیدار شدم، دلم آرام گرفت و فهمیدم او جای امنی رسیده است.» این خواب، نخستین نشانه بود از اینکه امیرحسین گم نشده و به مقصد رسیده است.

به گزارش خبرگزاری ایمنا از البرز، در روزهایی که خبر شهادت جوانان این سرزمین یکی پس از دیگری در میان مردم می‌پیچید، روایت برخی خانواده‌ها بیش از هر چیز توجه‌ها را به خود جلب می‌کرد؛ خانواده‌هایی که در اوج داغ و فراق، تصویری متفاوت از صبر و استقامت را به نمایش گذاشتند.

از نوجوانی که پایگاه بسیج را خانه دوم خود می‌دانست و آرزوی شهادت را در دل می‌پروراند تا مادری که در حرم امام حسین(ع) برای عاقبت‌به‌خیری فرزندش دعا و پس از شهادت او، با صبری مثال‌زدنی همه را شگفت‌زده کرد.

در میان این روایت‌ها داستان زندگی و شهادت امیرحسین خوشبخت جوان ۲۲ ساله‌ای که سال‌ها پیش مسیر خود را انتخاب کرده بود، تنها روایت یک شهید نیست؛ روایت خانواده‌ای است که گویا از سال‌ها پیش خود را برای چنین روزی آماده کرده بودند.

سرنوشت این خانواده در مسیری قرار گرفت که معنای واقعی صبر و استقامت را به چشم اطرافیان آورد؛ گویا در میانه داغی بزرگ به کاروان صابران عاشورا پیوسته و از مکتب امام حسین(ع) آموخته بودند که حتی در سخت‌ترین آزمون‌ها نیز می‌توان با ایمان و آرامش استوار ماند.

آنچه این خانواده را در نگاه مردم ماندگار کرد، تنها داغی بزرگ نبود، روایتی بود که از روزهای پیش از شهادت آغاز شد و پس از آن رنگ دیگری گرفت، از زمانی که مادرم نفس‌زنان به خانه آمد و گفت «پسر جوونی تو شهرک شهید شده، اما ده روزه که می‌گردن و هیچ اثری ازش پیدا نمی‌کنن. عجب دلی داره این مادر شهید! هر شب تو تجمع می‌بینمش، محکم و استوار، انگار که کوهیه. یک قطره اشک هم ازش ندیدم.»

روایت جوانی که راه خود را در مکتب عاشورا یافت

حرف مادرم تا مدت‌ها در ذهنم چرخید، مادری که پسرش ده روز گم شده و اثری از پیکرش نیست، چطور در تجمعات حاضر می‌شود؟ چطور اشک نمی‌ریزد؟ راز این استواری در چیست؟

خواهر شهید می‌گوید: شبی که هنوز خبری از پیکر امیرحسین نبود، به خوابم آمد؛ خیلی آرام بود، لبخند می‌زد و می‌گفت کم غصه من را بخورید، من جای خوبی دارم؛ از خواب که بیدار شدم، دلم آرام گرفت و فهمیدم او جای امنی رسیده است.

امیرحسین خوشبخت، تنها ۲۲ سال داشت که به شهادت رسید، اما این مسیر از سال‌ها پیش آغاز شده بود؛ از ۱۲ سالگی. نوجوانی بیش نبود که پای کار بسیج آمد.

پدر شهید از پسرش اینگونه تعریف می‌کند «از بچگی فرق می‌کرد، هر بار که از مدرسه برمی‌گشت، کیفش را می‌انداخت و می‌رفت پایگاه. انگار خانه دومش آنجا بود، گاهی تا شب در پایگاه می‌ماند و ما مجبور بودیم برویم دنبالش.

آنقدر در کارهای فرهنگی و اجتماعی فعال بود که خیلی‌ها او را به‌عنوان یک نیروی انقلابی تمام‌عیار می‌شناختند، اما امیرحسین تنها به کارهای ظاهری اکتفا نمی‌کرد و در خلوت خودش، با قرآن انس داشت. پدرش با افتخار می‌گوید که از کودکی کلاس‌های حفظ و قرائت قرآن را شرکت می‌کرد. صدای خوشی داشت و هر وقت قرآن می‌خواند، خانه را نورانی می‌کرد. نماز شبش هیچ‌وقت ترک نمی‌شد.»

روایت جوانی که راه خود را در مکتب عاشورا یافت

رازی که تا پس از شهادت فاش نشد

پس از شهادت امیرحسین بود که خانواده متوجه رازی بزرگ شدند؛ او در دانشگاه سراسری در رشته پرستاری قبول شده بود، اما هرگز به خانواده نگفت، چراکه دل در گرو خدمت در سپاه پاسداران داشت. خواهرش که تنها محرم رازش بود، این موضوع را پس از شهادت فاش کرد «به من گفته بود دوست ندارد مادر و پدر نگرانش شوند؛ می‌گفت من می‌خواهم در راهی باشم که رضایت خدا در آن است.»

پدر شهید با چشمانی خیس می‌گوید «هیچ‌وقت نفهمیدم چرا به ما نگفت، اما فهمیدم که او می‌خواست با انتخاب خودش، مسیرش را پیدا کند. وقتی فهمیدیم، بهش افتخار کردیم.»

یک سال پیش از شهادت، امیرحسین تصمیمی گرفت که زندگی خانواده را برای همیشه تغییر داد، با هزینه شخصی خود مادرش را به کربلا فرستاد؛ مادر شهید با صدایی آرام اما محکم تعریف می‌کند «وقتی به من گفت می‌خواهم بروی کربلا، خوشحال شدم، اما نمی‌دانستم هدفش چیست. هر روز در کربلا به من زنگ می‌زد و پیام می‌داد مادر، قرارمان یادت نرود. شهادت را برایم بخواه.»

مادر ادامه می‌دهد: دلم نمی‌آمد چنین دعایی کنم، اما اصرار پسرم مرا مجاب کرد. در حرم امام حسین(ع)، دست به دعا برداشتم و گفتم خدایا، اول من را شهید کن، بعد پسرم را. این پسر، امانت تو و امام حسین (ع) در دست من است، اگر صلاح و خیر او در شهادت است، من راضی هستم، وقتی برگشتم، امیرحسین مدام پیگیر بود که آیا دعا کرده‌ام یا نه و می‌گفت که مامان مطمئنم که دعا کردی!»

امیرحسین تنها نبود. او رفیق صمیمی شهید نوجه‌دهیان بود؛ شهید نوجه‌هیان در جریان اغتشاشات هجدهم و نوزدهم دی، در محل زندگی امیرحسین، با پرتاب سنگ از بالای یک ساختمان به شهادت رسید، هر دو در یک پایگاه بسیج فعالیت می‌کردند و هر دو به آرزویشان رسیدند.

اما نکته جالب اینجاست که در فاصله میان شهادت دوستش (دی‌) تا شروع جنگ (اسفند)، امیرحسین به کربلا رفت و با عکس رفیق شهیدش در بین‌الحرمین عکس گرفت؛ گویا می‌خواست به همه بگوید «من هم در مسیر دوستم حرکت می‌کنم.»

وقتی بالاخره پیکر شهید پیدا شد، مادر امیرحسین صحنه‌ای را رقم زد که همه را شگفت‌زده کرد، او اشک نمی‌ریخت و استوار ایستاده بود. پدر شهید می‌گوید «ما برای این روز تربیت شده بودیم. امیرحسین خودش ما را برای این لحظه آماده کرده بود.»

مادر شهید راز این استواری را این‌گونه توصیف می‌کند «وقتی خبر شهادتش را آوردند، صبر عجیبی به من عطا شد، انگار امام زمان(عج) قلب مرا در دست گرفته بود. برای امیرحسین گریه نمی‌کنم، برای مصیبت امام حسین(ع) گریه می‌کنم. برای حضرت رقیه(س) اشک می‌ریزم، همان کسی که پسرم همیشه به او دخیل می‌بست.»

تابوت امیرحسین را به محل زندگی‌اش آوردند تا مردم با او وداع کنند، تابوتی سبک، انگار که جز روحی پاک چیزی درونش نیست. من در آن مراسم حضور نداشتم، اما اشتیاق دیدار این خانواده هرگز در دلم خاموش نشد.

چند روز بعد، با بنیاد شهید استان البرز و میهمانانی از کشورهای دیگر به دیدار خانواده شهید دعوت شدم. یک روز مانده به چهلم شهادتش. پدر و مادر هنوز جوان بودند. استوار و محکم، انگار سال‌ها منتظر این روز بودند.

در پایان، نوای مرثیه‌سرایان بلند شد. روضه حضرت رقیه (س) به نیابت از شهید قرائت شد و غوغایی در خانه برپا گشت، کسی نبود که اشک نریزد. گویی این هم بخشی از روزی شهید بود. شهیدی که از ۱۲ سالگی تا ۲۲ سالگی، تمام مسیر زندگی‌اش برای این لحظه رقم خورده بود.

روایت جوانی که راه خود را در مکتب عاشورا یافت

شهیدوار زیستن؛ الگویی برای همیشه

می‌گویند امیرحسین شهیدوار زندگی کرده بود؛ نه‌تنها در لحظه شهادت که در تمام ۲۲ سال عمرش، نشانه‌های یک شهید در او دیده می‌شد. عشق به قرآن، ارادت به اهل‌بیت(ع)، فعالیت خستگی‌ناپذیر در پایگاه بسیج و در نهایت دعایی که خود از مادر خواست تا برای شهادتش از امام حسین(ع) بخواهد.

پدر شهید در پایان دیدارمان گفت «هر بار نماز می‌خواندیم، می‌آمد و دست و پای من و مادرش را می‌بوسید. می‌گفت می‌خواهم رضایت شما را داشته باشم، حالا می‌دانم که او برای روزی مثل امروز، ما را آماده می‌کرد.»

از خانه که خارج شدم، دوباره تصویر آن مادر در تجمع برایم تداعی شد، اکنون دیگر می‌دانستم راز استواری او چیست. او نه از سر بی‌احساسی که از سر یقین ایستاده بود، یقین به راهی که پسرش رفته بود. یقین به جایگاهی که پسرش به آن رسیده بود. یقین به پیام خوابی که خواهر دیده بود «من جای خوبی دارم.»

کد خبر 965645

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.