به گزارش خبرگزاری ایمنا از قم، ایستگاه راهآهن قم صبحی متفاوت را تجربه میکرد؛ قطاری از جنوب رسیده بود که مسافرانش تنها مسافر نبودند، داغی بزرگ را با خود آورده بودند. حدود ۳۰۰ نفر از خانوادههای شهدای مدرسه «شجره طیبه» میناب با قاب عکس فرزندانشان از قطار پیاده شدند؛ پدرانی با دستهای پینهبسته، مادرانی با چشمان خسته و کولهپشتیهایی که هنوز بوی دفتر و مداد میداد. آنها آمده بودند تا در حرم حضرت معصومه (س) یاد ۱۶۸ کودک شهید را زنده نگه دارند؛ کودکانی که رؤیاهایشان ناتمام ماند اما نامشان در حافظه یک ملت ماندگار شد.
جمعیتی از مردم شهر، پیش از رسیدن قطار در سکوها ایستاده بودند. بعضی شاخههای گل در دست داشتند، بعضی قرآن کوچکی در دست گرفته بودند و برخی دیگر فقط آمده بودند که بگویند داغ جنوب را فهمیدهاند. قطار که ایستاد، سکوتی سنگین بر فضا نشست؛ سکوتی که با باز شدن درِ واگنها شکست.
خانوادههای شهدای مدرسه «شجره طیبه» میناب یکییکی از قطار پیاده میشدند. حدود ۳۰۰ نفر؛ پدران و مادرانی که هر کدام قاب عکسی در دست داشتند. قابهایی که لبخندهای کودکانه در آنها جا مانده بود. بعضی مادران کولهپشتیهای پاره فرزندانشان را با خود آورده بودند؛ کولههایی که هنوز گرد و غبار حادثه را بر دوش داشت.
مردم قم جلو آمدند. دستها در دست هم گره خورد. صلوات در فضا پیچید اما خیلی زود جای خود را به اشک داد. یکی از پدران، با دستانی پینهبسته که سالها زیر آفتاب جنوب کار کرده بود، قاب عکس دخترش را بالا گرفت. دستهایش میلرزید اما نگاهش ثابت بود.
کاروان خانوادهها از ایستگاه راهآهن راهی حرم حضرت معصومه (س) شد. وقتی به صحن رسیدند، زائران بیاختیار راه باز کردند. سکوتی عمیق بر فضای حرم نشست. بعضی از زائران جلو میآمدند، عکسها را میدیدند و بیاختیار اشک میریختند.

در میان جمعیت، پدر شهید زینب مکیزاده ایستاده بود. قاب عکس دخترش را محکم در دست گرفته بود و در میان حلقهای از مردم سخن گفت؛ سخنانی که بیشتر شبیه فریاد دل یک پدر داغدار بود: «خائن وطنفروش داخلی! مگر خودت پدر نیستی؟ مگر خودت مادر نیستی؟ چرا به مادران و پدرانی فکر نمیکنی که در روز ولادت حضرت معصومه (س) که به نام روز دختر نامگذاری شده، به جای اینکه گیسوان دخترانشان را شانه کنند و جشن بگیرند و آنها را در آغوش بگیرند، باید سنگ قبرشان را در آغوش بکشند؟»
او ادامه داد: «آن صفا و صمیمیتی که در خانوادههای شهدای مدرسه میناب بود دیگر نیست. خانههایی که پر از خنده دخترها بود، حالا ساکت شده است. خائن وطنفروش! آیا همین را میخواستی؟ اینکه آمریکا و اسرائیل را دعوت به جنگ کنی و چنین داغی روی دل این ملت بگذاری؟ کی قرار است به خودت بیایی؟»
پدر زینب لحظهای سکوت کرد و قاب عکس دخترش را بالا گرفت. بعد با صدایی آرامتر گفت: «تو همین الان هم در سپر امنیت جمهوری اسلامی ایران زندگی میکنی. فرزندان این ملت پای لانچرها به شهادت میرسند تا تو و خانوادهات امنیت داشته باشید. اما تو به وطنفروشی و جاسوسی ادامه میدهی.»

در گوشه دیگری از صحن، مادر شهید احسان سالمینیا در میان چند زن دیگر نشسته بود. کولهپشتی فرزندش را در آغوش داشت؛ کولهای که هنوز دفترهای مدرسه در آن بود. وقتی از او درباره حال این روزهای خانوادهها پرسیدند، با صدایی آرام گفت: «این روزها حال همه خانوادههای شهدا یکی است. هر روز صبح که از خواب بیدار میشویم، ناخودآگاه به در نگاه میکنیم؛ انگار منتظریم در باز شود و بچههایمان برگردند.»
چشمانش پر از اشک شد اما ادامه داد: «خیلیها فکر میکنند مدرسه میناب فقط دخترانه بوده، اما پسران هم آنجا بودند. پسران ما هم جان دادند. آنها جان دادند تا ایران بماند.»
او دستش را روی کولهپشتی کشید و گفت: «این کشور برای ما فقط یک خاک نیست. این مرز و بوم مقدس است. خونهای زیادی برایش داده شده. ما باید از آن پاسداری کنیم. بچههای ما رفتند، اما نامشان برای همیشه با این خاک گره خورده است.»

در همان حال، یکی از خبرنگاران از پدر یکی از دانشآموزان شهید درباره ادعاهایی که درباره نظامی بودن مدرسه مطرح شده بود پرسید. پدر با تعجب سری تکان داد و گفت: «این مدرسه ۱۳ سال است که مدرسه است. دشمنان دروغ میگویند.»
او با دست به سمت عکس فرزندش اشاره کرد و ادامه داد: «مدرسه شجره طیبه در مرکز شهر قرار دارد. اطراف آن هیچ منطقه نظامی نیست. چطور رویشان میشود بگویند اینجا منطقه نظامی بوده؟»
پدر لحظهای سکوت کرد و بعد با صدایی که خشم و اندوه در آن درهم آمیخته بود گفت: «سیزده سال است که بچههای خردسال در این مدرسه رفتوآمد میکنند. همه مردم شهر این را میدانند. چطور میتوانند چنین ادعایی کنند؟»

در حاشیه این مراسم، زهرا بهروز آذر، معاون امور زنان و خانواده رئیسجمهور نیز در گفتوگو با خبرنگاران با اشاره به ابعاد دردناک حادثه مدرسه میناب اظهار کرد: «واقعهای که در میناب رخ داد، اندوهی عمیق و گسترده را در میان مردم ایران و حتی آزاداندیشان جهان ایجاد کرد؛ رخدادی که سنگینی آن همچنان بر دل جامعه محسوس است.»
وی با بیان اینکه از نخستین روزهای وقوع این حادثه، برنامهریزی برای همراهی با خانوادههای داغدار در دستور کار قرار گرفت، افزود: «تلاش شد فرصتی فراهم شود تا در حد توان، تسکینی هرچند اندک برای این عزیزان ایجاد شود، هرچند فقدان فرزندان، اندوهی نیست که با ابزارهای مادی جبرانپذیر باشد.»
معاون امور زنان و خانواده رئیسجمهور ادامه داد: «همزمانی ایام چهلم شهدای این حادثه با دهه کرامت، زمینهای فراهم کرد تا با همکاری مسئولان استان قم و تولیت آستان مقدس حضرت فاطمه معصومه (س)، برنامهای معنوی برای میزبانی از این خانوادهها در قم تدارک دیده شود.»
بهروز آذر با اشاره به استقبال مردمی از این کاروان در طول مسیر گفت: «از لحظه آغاز این سفر، در ایستگاههای مختلف، مردم با حضور خودجوش به استقبال آمدند و در قم نیز این همراهی با شکوه خاصی ادامه یافت که نشاندهنده همدلی عمیق جامعه با این خانوادههاست.»
در میان جمعیت، کولهپشتیهای پاره، دفترهای خاکگرفته و قاب عکسهای کوچک دست به دست میچرخید. هر کدام روایتی از یک زندگی کوتاه بود؛ زندگیهایی که در صبحی معمولی در مدرسه شجره طیبه آغاز شد و با انفجاری مهیب پایان یافت.
زائران حرم حضرت معصومه (س) یکییکی جلو میآمدند، دست پدران را میفشردند و مادران را در آغوش میگرفتند. بعضی برای کودکان فاتحه میخواندند، بعضی فقط در سکوت کنار خانوادهها میایستادند.
امروز در سالروز ولادت بانوی کرامت در حرم ایشان، قاب عکسها بیشتر از کلمات حرف میزدند؛ قابهایی که در آنها ۱۶۸ لبخند کودکانه جا مانده بود. و در میان آن همه اشک و دعا، نام مدرسه «شجره طیبه» دیگر فقط نام یک مدرسه نبود؛ نام ۱۶۸ رؤیای ناتمام بود که حالا در حافظه یک ملت زندگی میکند.
نظر شما