خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

می‌گویند آرزوهای کودکی ساده‌اند، یک توپ، یک بازی، یک قهرمانی کوچک در حیاط مدرسه اما گاهی همین آرزوها، بی‌آنکه کسی باور کند، رنگی از آسمان گرفته و خیلی زودتر از آنچه باید برآورده می‌شوند؛ همچون آرزوی «ماکان نصیری»، کودک کلاس‌اولی مدرسه شجره طیبه میناب که از او فقط یک لنگه کفش مانده با یک پولیور آبی.

به گزارش خبرگزاری ایمنا از هرمزگان، چشم‌هایش به دوربین دوخته شده با کیکی در دست. در ذهنم لحظه‌ای را مجسم می‌کنم که «ماکان» هفت‌ساله، درست پیش از خاموش کردن شمع‌های تولدش به آرزویش فکر می‌کرده است.

آرزوی یک پسر بچه هفت‌ساله چه می‌تواند باشد؟ نمی‌دانم، شاید رویای فوتبالیستی در سر داشته؛ اینکه تیم کوچک مدرسه‌شان در مسابقات پیش رو قهرمان شود. یا شاید دلش می‌خواسته بابا، آخرین مدل پلی‌استیشن را برایش بخرد تا با غرور به دوستانش نشان بدهد و قول بازی‌های دسته‌جمعی بدهد و شاید هم آرزویش چیز دیگری بوده.

نمی‌دانم، اما بعید نیست در آخرین محرمی که کنار مادرش در مراسم عزاداری امام حسین(ع) شرکت کرده، خودش را جای عبدالله‌بن‌حسن گذاشته باشد؛ همان کودک دلاوری که برای یاری عمویش حضرت سیدالشهدا به میدان رفت. شاید همان‌جا، زیر نگاه مهربان مادر، آرزویش را گفته باشد و مادر با لبخندی سرشار از رضایت در گوشش زمزمه کرده باشد: «ماکان جانم، تو سرباز امام زمانی... باید خوب درس بخوانی تا روزی یارش باشی، مثل عبدالله.»

دوست دارم برق چشمانش را تصور کنم؛ همان لحظه‌ای که مادر او را «سرباز امام زمان» خطاب کرد. شاید همان‌جا، همان لحظه، آرزویش شکل گرفت، آرزوی شهادت، شبیه عبدالله، آرزویی که خیلی زود برآورده شد.

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

حالا ماکان، راهی میهمانی ملکوتیان شده است، بیش از ۴۰ روز است که با عبدالله و رقیه هم‌بازی شده، حال ماکان خوب است. اما امان از دل مادرش، مادری که نه پیکری در آغوش دارد، نه مزاری برای درددل، نه نشانی برای اشک.

پرونده «ماکان نصیری»، کودک هفت‌ساله مدرسه شجره طیبه میناب پس از هفته‌ها جست‌وجو با یک واژه بسته شد؛ «مفقودالاثر». چند سال پیش، پای درد دل مادر شهید جاویدالاثر «عباس رمضانی» نشسته بودم؛ شهیدی از سال ۵۹، از تنگه چزابه، مادری که دو داغ بر دل داشت، یکی داغِ فرزند و دیگری داغ بی‌نشانی.

آن روز فهمیدم، درد مادران مفقودالاثر، چیزی فراتر از همه دردهاست؛ دردی بی‌پایان، بی‌مرز، بی‌تسکین و حالا این درد، دوباره برای مادری دیگر در این زمانه تکرار شده است.

می‌گویند از ماکان نصیری، کودک کلاس‌اولی مدرسه شجره طیبه میناب، فقط یک لنگه کفش مانده با یک پولیور آبی، بوی پیراهن یوسف نیامد و شد مفقودالاثر. مادرش می‌گوید: «پسر من، خادم امام حسین بود» و من، بی‌اختیار، این شعر را با خود زمزمه می‌کنم: «ز کودکی خادم این تبار محترمم چنان حبیب مظاهر، مدافع حرمم...»
 

کد خبر 963897

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.